سوال بیست و پنج: در عالم ارواح که تعالیم را از ناحیه معصومین گرفتیم و بعد وارد عالم ذر شدیم چه عاملی باعث شد که بعضیها معصیت خدا را بکنند؟ تعالیم عالم ارواح که برای همه یکی بوده است و حواس پرتی هم نبوده همه هم این تعالیم را گرفتند. اگر بگوییم با دیدن سجده نکردن شیطان فهمیدند می شود با خدا مخالفت کرد، باز این سوال مطرح می شود که خوب این صحنه را که همه دیدند چرا بعضی مطیع خدا ماندند و بعضی روش شیطان را پذیرفتند و اصلاً خود شیطان چرا بدی را اختیار کرده است؟ چه عاملی بوده که شیطان بدی را اختیار کند؟ نمی توانیم بگوییم که شیطان را خدا ذاتاً بد خلق کرده والّا نسبت خلق بدی و شرّ را به خدای سبحان و منزّه داده ایم؟ جواب این مسأله چیست؟
پاسخ ما:
مسأله اختیار در عالم ذر و همینطور مسأله اختیار شیطان بر می گردد به فهمیدن بعضی مسائل. فهمیدن معنای عقل که قبلاً در بخش پاسخ به شبهات از آن صحبت کرده ایم. فهمیدن معنای جهل. فهمیدن معنای استطاعت. فهمیدن معنای مشیت الهی در دادن حقّ انتخاب.
جهل یک چیز عدمی است که با خلقت عقل خود به خود به وجود می آید بنابراین موجود مختار در برابر دو انتخاب قرار می گیرد.
اگر مخلوق نتواند غیر راه صحیح را انتخاب کند یعنی مجبور است فقط راه صحیح را انتخاب کند این می شود جبر.
مخلوق مختار به مقتضای اینکه بدن دارد و بدن آلت و وسیله است و علم باضافه بدن (وسیله) و داشتن انتخاب متعدّد می شود عامل اختیار.
در عالم ارواح تازه علم داده می شده آنجا عالم آموزش بوده پس این که هیچ . از عالم ذر که شروع کنیم بدن عالم ذر خیلی وسیله قدرتمندی برای انجام اعمال نیست. فکر(قدرت تجزیه و تحلیل) است که می تواند صفات عقل را انتخاب کند می تواند صفات جهل را انتخاب کند.( امام کاظم علیه السّلام می فرمایند: یَا هِشَامُ لِکُلِّ شَیْءٍ دَلِیلٌ وَ دَلِیلُ الْعَاقِلِ التَّفَکُّر اى هشام براى هر چیزى رهبرى است و رهبر عقل اندیشیدن) لذا گناهان عالم ذر حالت فکری (قبول و رد) داشته است.
این را هم بدانید که عالم ذر عالم عمل به معنای این دنیا نیست چون بدن و تکلیف این دنیا را نداریم. ولی عالم فکر است. خیلی هم شدیدتر از اینجا چون بر خلاف دنیا تعالیم عالم ارواح را از یاد نبرده ایم و بدن هم آنقدر ثقالت ندارد که غفلت زیادی ما را بگیرد لذا خیلی فکرمان فعّال بوده است در قبول و رد.
قبول و رد چه ؟ قبول و رد ولایت.
یک نکته هم اینکه برای ما بشر، جهل در نماد شیطان معنا پیدا کرد امّا برای خود اجنّه که ابلیس(شیطان) هم جزو آنها بود (تا قبل از اینکه ابلیس جهل را بپذیرد و نماد جهل شود) جهل عدم العلم بود عدم العقل نبود. ابلیس و هر کسی که عدم العلم را انتخاب می کند به زمانی خودش را برنمی گرداند که نفسِ خالی بوده (و نفس و ما سوّاها) یعنی آینه و فیلم درّاکه و بدون تصویر. بلکه این آینه را جهل به معنای سیاهی به معنای غبار به معنای عدم العقل فرامی گیرد.
به بیان دیگر یک بار هست می گویند جهل و منظور نداشتن علم است مثلاً امیرالمومنین می فرمایند: وَ کُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ وَ اللَّهُ لَمْ یَجْهَلْ وَ لَمْ یَتَعَلَّم (هر دانائى قبلا جاهل بوده بعدا آموخته اما در خداوند متعال جهل راه نداشته) امّا یک بار هست که می گویند جهل و منظور عدم العقل است. عدم العلم گناه نیست. هر مخلوقی مسبوق به عدم العلم است حتّی پیامبراکرم در اوّل خلقتش (و وجدک ضالّا فهدی و تو را درحالتی یافت که به خودی خود نمی توانستی اهل تشخیص باشی و هدایت کرد) امّا عدم العقل بد است. عدم العقل یا همان جهل را قبول کردن یعنی از اختیار درست استفاده نکردن این هم به خاطر این است که وقتی بدن دار شدیم در عالم ذر اینجا طبیعتا حبّ نفس به وجود می آید برای رسیدن به آنچه محبوب نفس است راه جهل (گرچه نهایتا هم انسان را به مقصد نمی رساند ولی) توسط شیطان کوتاهتر نشان داده می شود، زینت داده می شود و حتّی خوب جلوه داده می شود (إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ کسانى که بعد از روشن شدن هدایت براى آنها، پشت به حق کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فریفته است! )
برای همین بدن هم که ثقالت دارد بعضی تحمّل راه عقل را نمی کنند می نشینند(چه درعالم ذر چه در دنیا با خودش فکر می کند نفسمان را یعنی خومان را اذیت نکنیم از این راه هم می شود همان استنتاجی که شیطان بعد از فکر کردن گرفت و گفت خلقتنی من نار (نفس من که بهش محبّت هم دارم بالاتر است) یا در این دنیا عمرسعد گفت (فما عاقل باع الوجود بدینی) و البته اشتباه کرده و فکرش را به جای عقل دانسته است لذا ولایت عقل را نمی پذیرد و ولایت جهل را می پذیرد. حبّ نفس از همینجا تبدیل به هوای نفس می شود.( أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند او را چون علم داشت (و عذر جاهل بودن نمی توانست بیاورد) گمراه ساخته (به خودش واگذاشت) و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پردهاى افکنده است؟! با این حال چه کسى مىتواند غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمىشوید؟ )
علی علم است اگر علی جهل بود بجهالة بود خدا می گذشت(کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیم پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض کرده؛ هر کس از شما کار بدى از روى نادانى کند، سپس توبه و اصلاح(و جبران) نماید، خدا هم آمرزنده مهربان است.) حالا این بجهالة در این دنیا مال مستضعفی است که معارف بهش نرسیده و در عالم ذر اگر کسی می بود که تعالیم عالم ارواح را نگرفته بود که نیست همچین کسی همه هم اقرار کردیم که همه تعالیم را گرفته ایم( قالوا بلی ) خدا رهایش نمی کرد.
پیامبر صفاتشان را در عالم ارواح به ما داده اند و لذا حجّتی نداریم در مخالفت با این صفات (وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً کسى که بعد از آشکار شدن حق، با پیامبر مخالفت کند، و از راهى جز راه مؤمنان پیروى نماید، ما او را به همان راه که مى رود مىبریم؛ و به دوزخ داخل مى کنیم؛ و جایگاه بدى دارد) و اگر غیر از راه هدایت را انتخاب کنیم ما را به خودمان واگذار می کنند.
یک مطلبی هم در مورد اولوالاباب هست ذیل این حدیث مرحوم علامه مجلسی می فرمایند: (عن مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السّلام لِهِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ وَ قَالَ علیه السّلام یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فِی کِتَابِهِ فَقَالَ فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ خداوند تبارک و تعالى دانایان و عاقلان را در کتاب خود چنین مژده میدهد: پس بندگانم را بشارت بده؛همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مىکنند؛ آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.)
علّامه می فرمایند: المراد بالقول إما القرآن أو مطلق المواعظ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أی إذا رددوا بین أمرین منها لا یمکن الجمع بینهما یختارون أحسنهما و على الأول یحتمل أن یکون المراد بالأحسن المحکمات و یمکن أن یحمل القول على مطلق الکلام إذ ما من قول حق إلا و له ضد باطل فإذا سمعها اختار الحق منهما مقصود از تبعیت «قول» یا تبعیت قرآن است یا تبعیت از مطلق موعظه ها یعنی عبادالرّحمان وقتی بین دو امر متردّد می مانند که جمع بین آن دو امکان ندارد بهترین آن دو را اختیار می کنند و اگر منظور از قول قرآن باشد مقصود از انتخاب احسن هم تمسّک به محکمات آیات است و این امکان هم هست که قول منظور مطلق کلام باشد چرا که هیچ قول حقّی نیست مگر آنکه ضدّی هم برای آن به نام باطل متصوّر است. عبادالرّحمان آنگاه که اقوال را شنیدند حقّ را انتخاب می کنند.)
این تعبیرات کدام یک در مورد عالم ذر هم هست؟ تعبیر اوّل که احسن را انتخاب نکردند بین دو چیز به این معنا که محکمات را نگرفتند و متشابهات را گرفتند می تواند برای عالم ذر درست باشد چون می فرماید: (هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ : او کسى است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتى از آن، آیات«محکم» [ صریح و روشن] است؛ که اساس این کتاب مىباشد؛ (و هر گونه پیچیدگى در آیات دیگر، با مراجعه به اینها، برطرف مىگردد.) و قسمتى از آن، «متشابه» است[ آیاتى که به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات دیگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود؛ ولى با توجه به آیات محکم، به وسیله معصومین تفسیر آنها آشکار مىگردد.] اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگیزى کنند(و مردم را گمراه سازند)؛ و می خواهند آن آیات را (به نفع خود) تأویل کنند ؛ در حالى که تأویل آنها را، جز خدا و راسخان در علم(معصومین)، نمىدانند. مىگویند: «ما به همه آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز صاحبان عقل، متذکر نمى شوند)
درعالم ذر هم وقتی مخالفت شیطان را دیدیم یک عدّه تقریبا بلافاصله زیغ وجودشان را گرفت. بلا فاصله؟ بله چون گفتیم آنجا فکر خیلی فعّال بوده. سریع به جای اینکه به علمش متمرکز شود به حبّ نفسش متمرکز شد. مثل اینجا نبود که مثل عمرسعد مدّتی وقت بگیرد تا فکر کند. بعد هم به خاطر حبّ نفس رفت دنبال تاویل متشابهات . اینکه شیطان می گوید سجده نمی کنم بی علّت که نبوده نصّ داشته که باید سجده کند امّا یک فکری کرده یک متشابه را گرفته می گوید انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین ، با اینکه خود شیطان همم احتمال می داد که اصل آن آتش هم از خاک بوده باشد و انسان در خلقتش آن حرارت و آتش را هم داشته باشد ولی در عین حال سریع حبّ نفسش او را به مخالفت از علمش وا می دارد. ملائکه چون حبّ نفس کمتری دارند (وهم بامره یعملون آنها به دستور خدا عمل می کنند) اینطور فکر نمی کنند.
در عین حال خدا اینقدر مهربان است که می خواهد فرصت فکر بیشتری به شیطان بدهد. با لحنی که بهانه دست شیطان بدهد که یعنی تو حتماً مانعی داشتی والّا قصدت عصیان نبوده می فرماید: (قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُک چه چیزی مانع سجده تو شد آنوقتی که من دستور دادم؟) اینجا شیطان حتّی می توانست سوال کند که خدایا چرا من باید به او سجده کنم مگر من بهتر از او نیستم؟ همان کاری که ملائکه کردند در موقع خلقت همین آدم ! ملائکه نیامدند به محض اینکه فکری به ذهنشان آمد که چرا خدا ما موجوداتی که فقط تقدیس و تسبیح می کنیم در عالم قرار نمی دهد و موجودی که جز فساد و سفک دماء ندارد(به فکر آنها) در زمین می خواهد قرار دهد، به خاطر حبّ نفسشان (باز هم می گویم نفس و حبّ نفس با هوای نفس فرق دارد نفس ملائکه نفس خوبی هم بوده اهل تقدیس و تسبیح و باید هم از خودشان و از نفسشان خوششان بیاید) به خاطر حبّ نفسشان نیامدند جبهه در مقابل خدا بگیرند بلکه سوال کردند (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ هنگامى که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار مىدهى که فساد و خونریزى کند؟! (زیرا موجودات زمینى دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را بجا مىآوریم، و تو را تقدیس مىکنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مىدانم که شما نمىدانید.»)
امّا شیطان جبهه گرفت. ملائکه یا حتّی قبل از این شیطان، پدرش که اسمش جانّ بوده و پدر همه اجنّه است اینها جبهه نگرفتند. فکرشان را به حبّ نفسشان متمرکز نکردند که قدر خودشان را نشناسند و جاهل شوند که امیرالمومنین علیه السّلام فرمود : کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَه در جهالت شخص همین بس که اندازه خودش را نداند.
حالا ما شیطان را دیدیم فهمیدیم جهالتی هم هست و بعد هم به خاطر حبّ نفس و با فکر اشتباه و با زینت و تسویل شیطان عدم العقل را انتخاب کردیم شیطان که یکی از اجنّه بود چه دیده بود که عدم العقل را انتخاب کرد؟ شیطان عدم العقل را دید. یعنی چه؟
تعبیر دوم علّامه مجلسی در ذیل آیه این است که ما من قول حقّ الّا و له ضدّ باطل فإذا سمعها اختار الحق منهما .
خدای متعال وقتی پیامبر اکرم را یعنی عقل را خلق می کند خوب این عقل صفاتی دارد که به آن عقل می گویند عدم وجود این صفات را جهل می گویند. لذا امام می فرمایند عقل اوّلین مخلوق بوده که در دسته مخلوقات روحانی قرار می گیرد یعنی مخلوقاتی که از عالم امرند. بعد جهل هم به وجود می آید. البته خدای متعال دستش بسته نیست که ما بگوییم کار او هم مثل کار ما عوارض ناخواسته دارد. به این معنا که ما معتقد نیستیم که با خلقت عقل همزمان باید جهل یعنی عدم العقل هم معنا پیدا کند خدا دستش باز است یمحوالله ما یشاء و یثبت ، لذا روایت می فرماید: ثمّ خلق الجهل ، ثمّ یعنی بعد از یک فاصله ای.
ما چون عموما وجود و عدم را فقط در عالم خلق دیده ایم که اگر مثلا کتابی را از جایی برداریم دو چیز لزوما باید به وجود آید یکی وجود کتاب در دست ما و دیگری عدم وجود کتاب درجای قبلیش، لذا عالم امر را هم با همین قیاس می کنیم. نه در عالم امر می تواند چیزی وجود داشته باشد ولی عدم نداشته باشد. می شود روح امیرالمومنین در پنجاه بدن باشد ولی جسم اصلی حضرت در کنار پیامبر باشد. چون روح از عالم امر است.
می شود عقل باشد ولی عدم العقل یا همان جهل نباشد. حالا این چطوری است مایی که در عالم خلق گیر کرده ایم زیاد نمی توانیم بفهمیم. خود خدا هم یک مصداقش را که روح است نام می برد و بعد می گوید شما از عالم امر زیاد چیزی نمی دانید. (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً و از تو درباره«روح» سؤال مىکنند، بگو: «روح از عالم امر پروردگار من است؛ و جز اندکى از دانش، به شما داده نشده است!»)
تنها عدمی که در عالم امر هم مثل عالم خلق ناگزیر باید وجود داشته باشد عدم خود وجود است یعنی همان مخلوق بودن و ازلی نبودن عالم امر هم مثل عالم خلق مسبوق به عدم وجود بوده است. و موجودات و وجودها در آن عالم هم به زمان و مکان محدودند ولو انتزاع آنجا از زمان و مکان چیزی غیر از زمان و مکان عالم خلق است.
بنابراین خدا عقل را خلق کرد امّا تا مدّتی نگذاشت عدم العقل خلق شود. بعد از مدّتی خلق شد. نه به معنای اینکه خدا خلقش کند. چون جهل با وجودش یک بار منفیی ایجاد می کند به نام شرّ ( الشرّ وزیر الجهل) و خدا هم شرّ را خلق نمی کند. نه خدای متعال بعد از مدّت زیادی از خلقت عقل روی حکمتی اجازه داد که عدم العقل معنا پیدا کند.
بعضی می خواهند از این جمله ثمّ خلق الجهل استفاده کنند که جهل هم خلقتی داشته است و یک امر وجودی است نه یک امر عدمی! من این را نمی توانم بفهمم چون العیاذ بالله این نسبت خلقت بدی به خدای سبحان دادن است. حالا ممکن است سوال کنید پس تو این روایت را چگونه توجیه می کنی بخصوص که در ادامه همین روایت خدا با همین جهل هم صحبت می کند.
من می گویم جهل را خدا تا یک مدّتی محو نگه داشت(یمحوالله ما یشاء) بعد گذاشت معنا پیدا کند یعنی خدا خلق نکرد عدم آن را معنا داد لذا دارد من بحر الاجاج الظلمانی تعبیر (مِن) اینجا درست مثل تعبیر من الروحانیین در مورد عقل است. من ابتداییه نیست که معنایش این باشد که از فلان چیز خدای تعالی برداشته و خلقش کرده است. چطور می شود از چیزی خلقش بکند درحالی که خود عقل اوّل ما خلق الله است.
این مِن، مِن جنسیه است این تعبیر یعنی اینکه اگر عقل مربوط به عالم روحانی یعنی عالم امر است و اگر بدن مربوط به عالم اجرام یعنی عالم خلق است جهل هم از جنس عدم است. کلمه خلق و تعبیر من بحر الاجاج الظلمانی ، برای تقریب به ذهن ماست. چون ذهن ما از عدم(نبود) فقط یک خلأ وسیع(بحر) و غیر قابل چشیدن و دسترسی(اجاج) و سیاه (ظلمانی) را می فهمد و از ایجاد فقط خلق را می فهمد نه تولّد لوازم آن هم با فاصله.
جهل خودش متولّد شد. البته به مشیت خدا. احادیث باب مشیت این را خوب می فهماند. بعد که عدم العقل(جهل) معنا پیدا کرد و تحت مشیت الهی متولّد شد. خدا با او صحبت کرد.
حالا حکمت این مشیت الهی چه بود؟ چرا خدای تعالی که یمحو ما یشاء است مشیتش در تداوم محو جهل ادامه پیدا نکرد؟ چون می خواست موجود مختار بیافریند و اختیار بین دو چیز باید باشد که معنا پیدا کند. به او هم مهربانی کرد و نیرو به او داد و توصیه کرد که با این نیرویی که دارد معصیتش را نکند و الّا او را از رحمتش اخراج می کند. (تمام این معانی که گفتیم در این روایت امام کاظم هست که (یَا هِشَامُ اعْرِفِ الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ- وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَکُنْ مِنَ الْمُهْتَدِینَ- قَالَ هِشَامٌ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا- فَقَالَ ع یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ- وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ اللَّهُ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ- عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ- أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ- أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ- خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی- ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ الظُّلْمَانِیِّ- فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ- ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ- فَلَمْ یُقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْتَ فَلَعَنَهُ- ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ- جُنْداً- فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا کَرَّمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ- وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ فَقَالَ الْجَهْلُ- یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ- وَ قَوَّیْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِی بِهِ- أَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ- فَقَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى نَعَمْ- فَإِنْ عَصَیْتَنِی بَعْدَ ذَلِکَ أَخْرَجْتُکَ- وَ جُنْدَکَ مِنْ جِوَارِی وَ مِنْ رَحْمَتِی- فَقَالَ قَدْ رَضِیتُ فَأَعْطَاهُ اللَّهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْدا هشام، عقل و سپاهش را بشناس و جهل و سپاه او را نیز تشخیص بده تا هدایت یابى، هشام گفت عرضکردم آقا من که نمیتوانم تشخیص دهم مگر مرا راهنمائى فرمائى. فرمود هشام، خداوند عقل را آفرید و او اولین آفریده خدا از روحانیین است که در قسمت راست عرش از نور خود قرار داد باو دستور داد عقب برود. عقب رفت بعد فرمود جلو بیا، جلو آمد فرمود ترا موجودى باارزش و عظیم قرار دادم و بر تمام مخلوقاتم برترى بخشیدم، سپس جهل و نادانى را از دریاى تلخ و شور تاریک آفرید. باو گفت عقب برو. عقب رفت بعد فرمود جلو بیا، جلو نیامد فرمود تکبر نمودى، مورد لعنت خویش قرارش داد. بعد براى عقل هفتاد و پنج سپاه قرار داد وقتى جهل مشاهده کرد که عقل مورد لطف خدا قرار گرفته دشمنى او را در دل گرفت. و عرضکرد خدایا او هم مخلوقى چون من است او را آفریدى و با سپاه تقویتش نمودى من ضد و مخالف اویم اما نیرو و قدرتى ندارم بمن نیز باندازه او سپاه عنایت کن خداوند پاسخ مثبت باو داد و فرمود اگر بعد از آن از در مخالفت درآئى تو و سپاهت را از درگاه و رحمت خود خارج می کنم)
اخراج خود جهل که معنا ندارد اینجا منظور اخراج کسانی است که جهل را می پذیرند.
می خواهم بگویم جهل یک موجود مستقل نبوده جهل یعنی عدم العقل. همانطور که مجازا اقبال و ادباری که پیامبر انجام داد را به حقیقت وجودی او یعنی عقل نسبت می دهند، عدم اقبال جاهلین بسوی خدای تعالی را هم به حقیقت وجودی آنها یعنی جهل نسبت می دهند. عقل و جهل وجود مستقل نبودند و یک سری صفات بودند. منتها افرادی تمام صفات عقل را تام و کامل پذیرفتند لذا به آنها عاقل نگفتند بلکه عقل گفتند که اینها ۱۴ نفرند و افرادی تمام صفات جهل را کامل و تام پذیرفتند و لذا به آنها جهل گفتند و جاهل نگفتند مثل شیطان و …. (که شیطان هم از سایه او فرار می کرد چون او مثل شیطان جهل بود ولی وسیله (بدن) قویتری (بدن انس) داشت و لذا دایره اختیارش بیشتر بود و خطرناکتر و رتبه اش هم در جهنّم بدتر از شیطان است.)
البته بین اعطای صفات عقل به پیامبر اکرم فاصله ای نشد (و وجدک ضالّا فهدی) ف می آورد یعنی فاصله خیلی ناچیز بود و غیر قابل محاسبه. امّا بین متولّد شدن جهل به عنوان یک وجود غیر مستقل و قبول صفات جهل از سوی شیطان فاصله شد.
حاصل کلام اینکه شیطان و بلکه مخلوقات قبل از او هم بین دو انتخاب عقل و جهل بودند و لذا اختیار برای آنها هم معنا داشت و خدا هم به شیطان و سایر افراد بد از جنّ و انس ظلم نکرده بلکه فکرشان بر اساس تمرکز بر حبّ نفس به جای تمرکز بر علمشان آنها را بین دو انتخاب به انتخاب بد رسانده. و در عین حال خدای مهربان فرصت فکر دوباره را به آنها داده است و حتّی بعد از انجام عمل و استکبار از اختیار خیر باز هم دربی به نام توبه را برایشان باز کرده است.
دست خدا بسته نبوده چون مدّتی جهل را محو نموده.
بعدها هم خدا جهل و شرّ را خلق نکرده بلکه مشیت او به معنا دادن به عدم العقل تعلّق گرفته است.
دلیل اینکه این مشیت را نموده این بوده که معنای موجود مختار این است که علم + وسیله + انتخاب متفاوت داشته باشد.
اگر خدای تعالی علم به مخلوق نمی داد او را گمراه کرده بود.( قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه و آله إِنَّ الْعَقْلَ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ فَالْعَقْلُ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ عقل بازدارنده از جهل است، و نفس به مثابه شرورترین حیوانات مىباشد که اگر بازداشته نشود سرگردان شود، پس عقل مهار (این اسب رام نشده یعنی نفس) از جهل است)
اگر خدای تعالی وسیله(بدن) به مخلوق نمی داد استطاعت نداشت که بعداً اختیار معنا پیدا کند. علم + وسیله = استطاعت
در ذیل آیه (خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُون این در حالى است که چشمهایشان(از شدّت شرمسارى) به زیر افتاده، و ذلّت و خوارى وجودشان را فراگرفته؛ آنها پیش از این دعوت به سجود مىشدند در حالى که سالم بودند(ولى روز قیامت دیگر توانایى ندارند چون آن دنیا عالم تکلیف و استطاعت نیست.) امام صادق علیه السّلام می فرمایند: (وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ قَالَ وَ هُمْ مُسْتَطِیعُونَ یَسْتَطِیعُونَ الْأَخْذَ بِمَا أُمِرُوا بِهِ وَ التَّرْکَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ بِذَلِکَ ابْتُلُوا : و (پیش از این عالم) به سجده فراخوانده می شدند در حالی که سالم بودند یعنی: در حالی که استطاعت و توانایی داشتند. می توانستند آنچه را به آن امر شده اند قبول کنند و آنچه را از آن نهی شدند ترک کنند و به همین خاطر هم امتحان در مورد ایشان معنا پیدا کرد.)
البته این خدا برای استطاعت هم حدّی قرار داده تا ضعفمان را بفهمیم و ادّعای ربوبیت نکنیم. شخصی به امام صادق عرض کرد: (إِنَّ لِی أَهْلَ بَیْتٍ قَدَرِیَّةً یَقُولُونَ نَسْتَطِیعُ أَنْ نَعْمَلَ کَذَا وَ کَذَا وَ نَسْتَطِیعُ أَنْ لَا نَعْمَلَ من یک فامیلی دارم که از قدریه است که (به تفویض) به این معنا اعتقاد دارند که (همه چیز دست ماست می توانیم که فلانطور عمل کنیم و می توانیم فلانگونه عمل نکنیم.)
امام صادق علیه السّلام فرمودند: (قُلْ لَهُ هَلْ تَسْتَطِیعُ أَنْ لَا تَذْکُرَ مَا تَکْرَهُ وَ أَنْ لَا تَنْسَى مَا تُحِبُّ فَإِنْ قَالَ لَا فَقَدْ تَرَکَ قَوْلَهُ وَ إِنْ قَالَ نَعَمْ فَلَا تُکَلِّمْهُ أَبَداً فَقَدْ ادَّعَى الرُّبُوبِیَّةَ به او بگو (تویی که همچین اعتقادی داری) می توانی آنچه را که دوست نداری به یاد نیاوری و آنجه را که دوست داری فراموش نکنی؟ اگر گفت: نه! از اعتقادش دست برداشته و اگر گفت: بله! هیچوقت دیگر با او صحبت نکن چون ادّعای ربوبیت کرده است.)
اگر خدای تعالی انتخابهای متعدّد را برای مخلوق نمی گذاشت با وجود استطاعت هم اختیار معنا نداشت. از امام کاظم علیه السّلام سوال می شود:(أَ یَکُونُ الْعَبْدُ مُسْتَطِیعاً آیا بندگان استطاعت دارند؟)
حضرت در جواب می فرمایند:(نَعَمْ بَعْدَ أَرْبَعِ خِصَالٍ أَنْ یَکُونَ مُخَلَّى السَّرْبِ صَحِیحَ الْجِسْمِ سَلِیمَ الْجَوَارِحِ لَهُ سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا تَمَّتْ هَذِهِ فَهُوَ مُسْتَطِیعٌ انسان با داشتن چهار امر استطاعت اقدام بعملى را خواهد داشت. ۱ـ اینکه مانعى نداشته باشد از اقدام بعملى. ۲ـ بدن او سالم باشد. ۳ـ عضوى که مىخواهد کارى انجام دهد نیرومند و سالم باشد. ۴ـ براى او سبب از جانب آفریدگار برسد و زمینه آماده شود براى انجام عملى که در نظر داشته
این مورد آخر(سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ) را راوی نمی فهمد سوال می کند: مِثْلُ أَیِّ شَیْءٍ ؟
امام می فرمایند: یَکُونُ الرَّجُلُ مُخَلَّى السَّرْبِ صَحِیحَ الْجِسْمِ سَلِیمَ الْجَوَارِحِ لَا یَقْدِرُ أَنْ یَزْنِیَ إِلَّا أَنْ یَرَى امْرَأَةً فَإِذَا وَجَدَ الْمَرْأَةَ فَإِمَّا أَنْ یَعْصِمَ فَیَمْتَنِعَ کَمَا امْتَنَعَ یُوسُفُ وَ إِمَّا أَنْ یُخَلِّیَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهَا فَیَزْنِیَ وَ هُوَ زَانٍ وَ لَمْ یُطِعِ اللَّهَ بِإِکْرَاهٍ وَ لَمْ یَعْصِ بِغَلَبَةٍ امام علیه السّلام پاسخ می فرمایند: بعد از اینکه انسان وسیله کارى و عملى براى او بود که انجام دهد و راه براى آن عمل میسر بود و اعضاء و جوارح او نیز سالم و مساعد بود مثلا مىخواهد مرتکب عمل شنیع زنا بشود امّا گاهی به خانمی دست نمىیابد و گاهی هم در محل خلوتى زمینه برایش فراهم می شود. آنگاه که مقدمات و وسایل استطاعت براى او میسر گشت از نظر اقتضاء طبع آماده ارتکاب عمل قبیح است و از نظر وسایل خارجى نیز آماده شده از لحاظ خلوت با بانوئى که او نیز پذیرش عمل را دارد و خلاصه ۴ شرط را دارد مىتواند در آن حال نیروئى که ساحت کبریائى در فطرت او نهاده به کار بیندازد و از عصیان اباء و امتناع نماید و از اقدام بعمل قبیح خود دارى نماید. همچنان که یوسف صدیق علیه السّلام انجام داد و نیز در آن حال مىتواند اقدام بعمل قبیح بنماید و زانی شود. بنابراین نه اطاعت او به واسطه عدم اختیار و عدم استطاعت است و نه گناه کردن او به خاطر مجبور بودن به گناه.
نکته دیگر اینکه این اختیار جبر هم نیست تفویض هم نیست بلکه اعمال مشیّت است. یعنی مشیت خدا بردادن حق انتخاب به بعضی موجودات در یک حدّ مشخصی تعلّق گرفته تا بدین ترتیب اکرامشان کند. فلذا محمد بن ابى نصر بزنطى می گوید به ابو الحسن حضرت امام رضا علیه السّلام عرض کردم:
إِنَّ أَصْحَابَنَا بَعْضُهُمْ یَقُولُونَ بِالْجَبْرِ وَ بَعْضُهُمْ بِالاسْتِطَاعَةِ فَقَالَ لِی اکْتُبْ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِیَّتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تَشَاءُ لِنَفْسِکَ مَا تَشَاءُ وَ بِقُوَّتِی أَدَّیْتَ إِلَیَّ فَرَائِضِی وَ بِنِعْمَتِی قَوِیتَ عَلَى مَعْصِیَتِی جَعَلْتُکَ سَمِیعاً بَصِیراً قَوِیّاً- ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ ذَلِکَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِکَ مِنْکَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَیِّئَاتِکَ مِنِّی وَ ذَلِکَ أَنِّی لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ قَدْ نَظَمْتُ لَکَ کُلَّ شَیْءٍ تُرِید
یعنی : اصحاب ما اختلاف کردهاند بعضى از ایشان بجبر قائلند و بعضى از ایشان قائلند باستطاعت که مراد از آن تفویض است حضرت بمن فرمود که بنویس که خداى تبارک و تعالى فرموده اى فرزند آدم بخواست من چنین شدى که میخواهى از براى خود آنچه را که میخواهى و بقوت من واجبات مرا بسوى من اداء کردى و آنها را بجا آوردى و به نعمت من بر نافرمانیم توانا شدى من تو را شنوا و بینا گردانیدم ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ یعنى آنچه بتو رسد از نیکى پس از جانب خدا است او آنچه بتو رسد از بدى پس از نفس تو است و این بسبب آنست که من بنیکیهاى تو از تو سزاوار ترم و تو ببدیها و گناهانت از من سزاوارترى و این بجهت آنست که من پرسیده نمیشوم از آنچه میکنم یعنى بندگان نمیتوانند که از من بپرسند که چرا چنین کردى چه هر چه کنم عین حکمت و مصلحت است و ایشان پرسیده شوند از آنچه میکنند بحقیقت که هر خوبى را که خواسته باشى از برایت در رشته کشیدم و بهم پیوند نمودم.
یا پیامبر اکرم می فرمایند: (یَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِیَّتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تَشَاءُ لِنَفْسِکَ مَا تَشَاءُ وَ بِإِرَادَتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تُرِیدُ لِنَفْسِکَ مَا تُرِیدُ وَ بِفَضْلِ نِعْمَتِی عَلَیْکَ قَوِیتَ عَلَى مَعْصِیَتِی وَ بِقُوَّتِی وَ عِصْمَتِی وَ عَافِیَتِی أَدَّیْتَ إِلَیَّ فَرَائِضِی وَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِکَ مِنْکَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِذَنْبِکَ مِنِّی الْخَیْرُ مِنِّی إِلَیْکَ [وَاصِلٌ] بِمَا أَوْلَیْتُکَ بِهِ وَ الشَّرُّ مِنِّی إِلَیْکَ بِمَا جَنَیْتَ جَزَاءٌ وَ بِکَثِیرٍ مِنْ تَسَلُّطِی لَکَ انْطَوَیْتَ عَنْ طَاعَتِی وَ بِسُوءِ ظَنِّکَ بِی قَنَطْتَ مِنْ رَحْمَتِی فَلِیَ الْحَمْدُ وَ الْحُجَّةُ عَلَیْکَ بِالْبَیَانِ وَ لِیَ السَّبِیلُ عَلَیْکَ بِالْعِصْیَانِ وَ لَکَ الْجَزَاءُ الْحَسَنُ عِنْدِی بِالْإِحْسَانِ لَمْ أَدَعْ تَحْذِیرَکَ بِی وَ لَمْ آخُذْکَ عِنْدَ عِزَّتِکَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ لَمْ أُکَلِّفْکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ وَ لَمْ أَحْمِلْکَ مِنَ الْأَمَانَةِ إِلَّا مَا أَقْرَرْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِکَ وَ رَضِیْتُ لِنَفْسِی مِنْکَ مَا رَضِیتُ بِهِ لِنَفْسِکَ مِنِّی: خداى تبارک و تعالى می فرماید که اى پسر آدم بخواست من چنانشده که میخواهى از براى خویش آنچه را که میخواهى و باراده من چنانشده که اراده میکنى از براى خود آنچه را که اراده میکنى و بفضل نعمت من بر تو بر نافرمانیم توانا شدى و بنگاه دارى و یارى و عافیت من واجبات مرا بمن رسانیدى پس من بخوبیهاى تو از تو سزاوارترم و تو بگناهت از من سزاوارترى . خیر از سوى من به تو است چون امکان انجام خیر را من در اختیار تو گذاشته ام و شر هم از بسوى من است امّا به خاطر جنایت (کار ناحقّی که) انجام داده ای به عنوان جزاء است. اگر فرمان بردارى به خاطر شدّت تسلّطی است که من به تو دارم ولذا در طاعت من نرم شده ای و راحت اطاعتم می کنی و به خاطر بدگمانیت به من از رحمت من نومید شدى پس مرا است حمد و حجّت من بر تو تبیین و واضح شده و اگر نافرمانی کردی عذری نداری و من می توانم هر جزایی به تو بدهم (و ظلمی هم به تو نشده) و اگر نیکى کنی تو را در نزد من جزاء خیر و سزاى خوبست (با آنکه به سبب ولایت خود من تو موفّق به آن نیکی شده ای) در عین حال من از برحذر کردن تو (و نشان دادن راه و چاه به تو) کوتاهی نکرده ام و (آنقدر مهربان بوده ام که) در زمان غفلتت تو را مواخذه نکنم (و باز برای برگشت به تو مهلت بدهم) و بالاتر از طاقت تو را تکلیف نکردم و بار نکردم بر تو از امانت مگر آنچه را که بآن بر نفس خود اقرار کردى (که می توانی تحمّل کنی) و از براى خود از تو پسندیدم آنچه را که تو از براى خود از من پسندیدى(به اندازه همّت خودت با تو معامله به احسن کردم))
در این روایت عبارت بِکَثِیرٍ مِنْ تَسَلُّطِی لَکَ انْطَوَیْتَ عَنْ طَاعَتِی نشان می دهد هر چقدر بر ولایت (ولایت الهی و معصومین برای مخلوق فرقی ندارد) بیشتر باشد یعنی انسان این ولایت را بر خود بپذیرد چون پذیرفتن ولایت یک نفر مساوی تسلّط اوست بر فرد پذیرنده ولایت ، برای اطاعت خدا نرمتر می شود. کما اینکه اگر ولایت شیطان را که عمل او را در ابتدای عالم ذر دید بپذیرد تسلّط شیطان بر او بیشتر می شود. انّما سلطانه علی الذین یتولونه . این همان مسأله ای است که عرض کردیم در عالم ذر فکر و قبول ولایت و عدم قبول ولایت باعث رشد و عدم رشد و بلکه پس رفت می شده است. هرکه ولایت عقل(معصومین) را قبول می کرده است. رشد بیشتری داشته و هرکس ولایت شیطان را پس رفت بیشتری.
خلاصه اینکه هیچ کس نه به بهانه تفویض می تواند به خدا احتجاج بکند نه به بهانه جبر . امام باقر علیه السّلام می فرمایند: (فِی التَّوْرَاةِ مَکْتُوبٌ مَسْطُورٌ یَا مُوسَى إِنِّی خَلَقْتُکَ وَ اصْطَفَیْتُکَ وَ قَوَّیْتُکَ وَ أَمَرْتُکَ بِطَاعَتِی وَ نَهَیْتُکَ عَنْ مَعْصِیَتِی فَإِنْ أَطَعْتَنِی أَعَنْتُکَ عَلَى طَاعَتِی وَ إِنْ عَصَیْتَنِی لَمْ أُعِنْکَ عَلَى مَعْصِیَتِی وَ لِیَ الْمِنَّةُ عَلَیْکَ فِی طَاعَتِکَ وَ لِیَ الْحُجَّةُ عَلَیْکَ فِی مَعْصِیَتِکَ: در تورات نوشته است که اى موسى به درستى که من تو را آفریدم و برگزیدم و نیرومند گردانیدم و تو را بطاعت خود امر کردم و از معصیت خود نهى نمودم . پس اگر مرا اطاعت کنى تو را بر طاعتم یارى کنم و اگر مرا نافرمانى کنى تو را بر نافرمانیم یارى نکنم اى موسى اگر تو مرا فرمان برده ای من بر تو منّت دارم و اگر مرا نافرمانى کرده ای مرا بر تو حجّت است.)
امّا مسأله حق انتخاب برای معصومین به اوّل خلقتشان برمی گردد. روایتی داریم که الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَه عالم کسى است که اندازه خود را بشناسد، و در جهل شخص همین بس که اندازه خویش نداند.
معصومین با اینکه علم و قدرت غیرقابل توصیف بلکه غیر قابل فهم ما به ایشان تفویض شد امّا خودشان را خدا نداستند و مطیع بودند. درحقیقت امتحان آنها تشخیص تفاوت نور خود با نور خالقشان است آن هم خالقی که غیب الغیوب است و غیب ملکی و ملکوتی است و نمی توانند او را حس کنند الّا به آثارش ! و حال آنکه تنها اثر خدا خلقت خود آنها بوده است. شناختن خدا از روی شناختن نفس و خود و اقرار به اینکه قدر ما اهل بیت با حقّ قدر الهی که مخلوق می تواند بشناسد(والّا قدر برای خدا بی معناست قدر به اندازه شناخت مخلوق معنا ندارد) خیلی فاصله دارد و حتّی ما اهل بیت حقّ قدر و حقّ معرفت او را نمی توانیم بفهمیم،این اقرار، مقام بلندی است و سختترین شرایط امتحان.
یک نکته هم در پایان عرض کنم. بعضی سوالات هست که جوابش از سوی ثقلین داده شده است. امّا بدان جهت که یک مقدار مشکل است شیطان دور ایجاد می کند و دوباره همان سوال را در ذهن ایجاد می کند تا ذهن را مشوّش کند و با القای شبهه انسان را اذیت کند. مثل همین سوال که وقتی علوم داده شده به ما مساوی بوده و هوای نفس هم که در کار نبوده چه عاملی باعث عصیان بعضی افراد شده است. یا این سوال که همه چیز را خدا آفریده خدا را چه کسی آفریده؟
در روایت آمده است: على بن مهزیار گوید: مردى بحضرت جواد علیه السّلام نوشت و از وسوسههائى که بخاطرش آید شکایت کرد، حضرت در ضمن پاسخ نامهاش باو چنین نوشت: همانا خداى عز و جل اگر بخواهد تو را ثابت و پا برجا کند و از براى شیطان بر تو راهى قرار ندهد، و مردمى هم به پیغمبر صلّی الله علیه و آله شکایت بردند از خاطرههائى که در دل آنها افتد که اگر باد آنها را بجاى دورى اندازد و یا قطعه قطعه شوند دوستر دارند از اینکه آن خاطرهها را بزبان آرند؟ پس رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: این را دریافتید؟ (که این خاطرهها بر شما بسیار گران است؟) عرضکردند: آرى، فرمود: سوگند بآن که جانم بدست اوست این صریح ایمانست، پس هر گاه آن را یافتید (و احساس کردید که این خاطرهها بسراغتان آمده) بگوئید: «آمنا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله»
إِنَّ رَجُلًا أَتَى رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّنِی نَافَقْتُ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا نَافَقْتَ وَ لَوْ نَافَقْتَ مَا أَتَیْتَنِی تُعْلِمُنِی مَا الَّذِی رَابَکَ أَظُنُّ الْعَدُوَّ الْحَاضِرَ أَتَاکَ فَقَالَ لَکَ مَنْ خَلَقَکَ فَقُلْتَ اللَّهُ خَلَقَنِی فَقَالَ لَکَ مَنْ خَلَقَ اللَّهَ قَالَ إِی وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ لَکَانَ کَذَا فَقَالَ إِنَّ الشَّیْطَانَ أَتَاکُمْ مِنْ قِبَلِ الْأَعْمَالِ فَلَمْ یَقْوَ عَلَیْکُمْ فَأَتَاکُمْ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ لِکَیْ یَسْتَزِلَّکُمْ فَإِذَا کَانَ کَذَلِکَ فَلْیَذْکُرْ أَحَدُکُمُ اللَّهَ وَحْدَه حضرت باقر علیه السّلام فرمود: مردى نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله مردى نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله آمد و عرضکرد: اى رسول خدا من منافق شدم، فرمود: بخدا سوگند تو منافق نشدهاى، و اگر منافق بودى نزد من نمىآمدى که مرا بآن آگاه کنى، چه چیز تو را بشک انداخته؟ بگمانم آن دشمن حاضر بخاطرت آمده و بتو گفت: کى تو را آفریده؛ تو گفتى: خدا مرا آفریده، پس بتو گفته: کى خدا را آفریده. عرضکرد: آرى بدان که تو را براستى فرستاده سوگند که چنین شده، فرمود: همانا شیطان از راه کردارهاى شما (و جلوگیرى شما از اعمال نیک) نزدتان آید و بر شما دست نیابد پس از این راه بسراغتان آید که شما را بلغزاند، و هر گاه چنین شد هر کدام شما (که برایش چنین رخ داد) خدا را بیگانگى یاد کند (خیالات شیطانى برطرف گردد).
فلذا ایجاد سوال در ذهن بد نیست امّا باید جواب را آن هم فقط از ثقلین به دست آورد و بعد هم برای اینکه این جواب جایگاه خودش را در روح انسان پیدا کند زیاد متوسّل و متذکّر به یاد خدای تعالی و معصومین علیهم السّلام بود.
سوال بیست وچهار: بعد از مرگ برای انسان چه اتّفاقی می افتد؟ (هفته قبل و این هفته)
اینکه می گویید انسان باید بدانیم منظور آن بدنی که زیر خاک قرار می گیرد نیست. آن بدن درست مثل اینکه شما ناخنتان را که دو هفته قبل گرفته اید اصلاً یادتان نمی آید کجا انداخته اید آن را . اصلاً اهمّیت هم برایتان ندارد.
اینکه در اسلام گفته اند کفن و دفنی باشد جدای از مسائل بهداشتی علّتش آن است که این فردی که فوت شده فراموش نشود. جایی باشد که بیایند و برای او خیراتی کنند. دعایی بخوانند. قرآنی بخوانند که در برزخ انسان متوجّه می شود اینها را چقدر نیاز دارد.
انسان روح است نه جسد. وقتی انسان می میرد از همان لحظه اوّل چشمش به چشم امیرالمؤمنین علیه السّلام و امام زمانش باز می شود. اگر مؤمن باشد یا اگر منافق این اوّلین برخورد عالم برزخ است.
همه افرادى که از دنیا مى روند حالاتشان بعد از مرگ مساوى نیست، جمعى از ارواح تا روز قیامت متوجّه هیچ چیز نمى شوند، بلکه پس از مُردن و سؤال قبر سر به زمین مى گذارند و وقتى سر بر مى دارند، قیامت شروع شده و آنها وارد صحراى محشر مى گردند.
جمعى که اهل صواب هستند و تزکیه نفس و کارهاى خوبشان بیشتر از کارهاى بدشان مى باشد، در بهشت عالم برزخ زندگى مى کنند و روحشان آزاد است و به همه جا مى روند و از حال کسانى که در عالم دنیا هستند با خبرند.
و جمعى هم که کافر و اهل عذابند، آنها یا در قبرشان و یا در «برهوت» و یا در سائر جاها از قبیل کوههاى بین مکّه و مدینه در عذابند و اگر خدا اجازه دهد و مصلحتى در کار باشد، ممکن است گاهى با بعضى از اهل دنیا تماس بگیرند.
آیا ارواح در برزخ با مردم این دنیا هم ارتباطی دارند؟
ارواحى که از دنیا رفته اند یک عدّه اهل عذابند که در این خصوص جواب منفى است زیرا آنها گرفتارند. یک عدّه بعد از مرگ مثل کسانى که خواب هستند یا بیهوش شده اند. هیچ چیز نمى فهمند روز قیامت بیدار مى شوند و به حسابشان مى رسند. یک عدّه ارواح اولیاء خدا هستند که در فضا و عالم مشغول فعّالیّتند و تجربه هم نشان داده و علم روانشناسى و پسیکولوژى هم گفته که این ارواح با وسائل مختلف به انسان کمک مى کنند شما مى روید سر قبر میّت و یک فاتحه اى مى خوانید و از آن میّت تقاضایتان این است که از خدا بخواهد گناهانتان را ببخشد، فلان حاجتتان را بدهد. سر قبور ائمّه اطهار : همه این تقاضا را دارند. کنار مرقدهاى امامزاده ها همین تقاضا را مى کنند. کنار قبور اولیاء خدا باز همین تقاضا هست. و این رسم شیعه است پس آنها کمک مى کنند والاّ تقاضا معنا ندارد.
ارواح ملحدین آزاد نیستند که باعث کار شرّ شوند. این که مىگوئیم در احضار ارواح، ارواح خبیثه مى آیند منظور اجنّه و شیاطین هستند نه ارواح انسانهائى که خبیث هستند.
ارواح سرگردان هم وجود دارد امّا نه به آن معنایی که در فیلمها نشان می دهند. روح در دو حالت سرگردان است:
اوّل: اگر مرگ در حادثه ای نباشد که بدنمان بالکل از بین برود (مثلاً در دریا ناپدید شود یا در سقوط از هواپیما بسوزد) اینجا باید منتظر باشیم تا بدن به خاک سپرده شود. روح در این لحظات سرگردان است. کارهای مختلفی می کند. اگر محبّت به دنیا داشته باشد بیشتر از همه به بدنش و به خانه و خانواده اش سر می زند.
دوم: افرادی که ولو فاسق و فاجر باشند به صورت مظلومانه به قتل رسیده باشند. چنین فردی تا وقتى که انتقام خونش را نگیرد خداى تعالى این را آزاد مى گذارد. (این از روایات استفاده مى شود) این شخص مى خواهد مسلمان، فاجر، فاسق باشد فرقى نمىکند. مظلوم کشته شده.گاهى همان روح مقتول مى آید، متجسّد می شود.
گاهى روح افرادى را راهنمائى به طرف جسدش مى کند. روح هر کس مى خواهد باشد؛ همین قدر که مظلوم کشته شده باشد، یک فعّالیّتى دارد که بالأخره قاتل را معرّفى بکند.
گاهى هم یک فراست و هوشى به بازپرس مى دهد که او حقیقت را مى فهمد یا اینکه گاهى مى شود در وجود انسان یک زمینه هائى فراهم مىکند. مثلاً بازپرس آمده این طرف آن طرف را نگاه مى کند، ببیند چه خبر است، مى بینید دقیق رفته آنجائى که قاتل هزار جور برنامه اجرا کرده که آن را مخفى کند ولى او حقیقت را بدست مى آورد. اسم اینها را مى گذارند روحهاى سرگردان. این ثابت است. بنابراین شخص مقتول بعد از اینکه قاتلش را معرّفى کرد، اگر اعتقادات و اعمالش درست نباشد. همانجا روحش از طرف خداى تعالى دستگیر شود و باز او را براى عذاب می برند. ولى تا وقتى که قاتل را معرّفى نکرده آزاد است. آنهایی که از فسّاق و فجّارند ولی از جهت اعتقادى مشکلى ندارند، به خواب مى روند و روز قیامت با شفاعت وارد بهشت مىشوند. ارواح اولیاء خدا هم آزادند.
لحظات اوّل مرگ را می گویند سکرات موت. سکرة یعنی حالتی که در آن انسان از خود بی خود می شود. انسان در موقع جان کندن ممکن است دو حالت داشته باشد، یکى کسانى که دلبستگى به دنیا دارند، طبعاً آنهائى که دلشان به دنیا بسته هست، جدا شدن از همین دلبستگیها خودش مشکل است. یکى از مشکلات این است که انسان دلش را از محبوبش بکَند. انسانى که حاضر نیست یک روز از خانه و زن و فرزند و وسائل زندگیش جدا شود و این محبّت و دلبستگى را دارد. طبعاً اگر بخواهد فکر کند باید براى ابد اینها را ترک کند و از اینها جدا شود، برایش سخت مى گذرد. حتّى در کتابى که یک فرد فرانسوى به نام لئون دنی نوشته است، با اینکه مسلمان نیست، یک مطلب طبیعى و کلّى را شرح مى دهد. مى گوید: افرادى که دلبستگى به دنیا ندارند، فقیرند، مالى از دنیا ندارند و در دنیا به اصطلاح ثروتى و دلبستگى ندارند، موقع جان دادن راحت جان مى دهند. ولى کسانى که دلبستگى به دنیا و مال دنیا زیاد دارند، خانه و ملک و ثروت دارند، موقع جان کندن سخت جان مى کَنند.
ضمناً سخت جان کندن یک وقت از دید ما است و یک وقت از نظر واقع است. از دید ما اگر کسى دو سه ساعت در بستر بیفتد و بدنش مرتّباً تکان بخورد و صورتش سیاه شود، فکر مى کنیم او بد جان مى کند. چه بسا او بى هوش است و اصلاً چیزى درک نمى کند. و اگر ببینیم یک دفعه مُرد، چون خون باطنش در باطن و شکمش جمع شده صورتش سفید شده مى گوئیم، بهبه چه صورتش نورانى شد. اینها ظاهرى است. ولى واقع مطلب دیگرى است. این روح است که با زحمت کنده مى شود. حتّى چه بسا گاهى وقتى روح از بدن بیرون مى رود و انسان مى میرد، بعد از مردن تازه اوّل جان کندن شروع مى شود. به این معنا که چون دلبستگى به مادیّات دارد، ولو روح را از بدن جدا کرده اند، ولى دلش متوجّه اموالش و ماترکش است و آنجا گیر است.
گاهى مى شود، تا چهل روز روح کسى، از بدنش جدا شده با اینکه آزاد هم هست و روحى نیست که در قبر محبوس شود، ولى در عین حال تا چهل روز دور خانه اش مى گردد (این مطلب در روایت است). به همین دلیل مى گویند: هفتم و چهلم بگیرید، که خیال نکند او را فراموش کرده اید، بى وفائى از شما نبیند و ناراحت نشود. حتّى باز یک سال که مى گذرد دلبستگى اش این طور است که باز دوروبر اینها مى آید و این مال کسانى است که محبّت دنیا دارند، به جهت اینکه همه چیز انسان را از او مى گیرند. حتّى لباسش را و حتّى اصل بدنش را مى گیرند. بدنى که هر روز در آینه نگاه مى کردیم و سر و صورتش را مواظب بودیم که لکّهاى در صورت نباشد و گوشه لباس خراب نباشد، این بدن را هم مى گیرند و چیزى برایش باقى نمى گذارند. خودش مى ماند و خودش. اینکه در روایات هم مى گویند، خودش و کفنش مى ماند. این هم به خاطر دید ما است وگرنه کفن هم با بدن توى خاک از بین مىرود. براى روح کفن هم نیست، جز اعمال صالحش، کارهاى خوبش و فکر و اعتقادات صحیحش و ارتباط با خدایش. همین براى انسان باقى مى ماند. بعد از مدّتى کفن از بین مى رود. آن روح است که از بدن خارج مى شود اگر دلبستگى داشته باشد مى ماند و با زحمت باید از بدن و قبر و همه چیز دور شود. و اگر دلبستگى نداشته باشد، در دنیا هم که هست انتظار مرگ را مى کشد و به فکر این است که هر طور هست خود را از این قفس و زندان خلاص کند. واقعاً دنیا را زندان بدانید «الدّنیا سجن المؤمن» هیچ وقت یک زندانى از توى زندان بیرون نیامده که بعد بگوید من دلبستگى به این زندان دارم و پشت در زندان بایستد و بگوید چرا مرا از این زندان بیرون کرده اند، بلکه او مى رود و زندان را فراموش مى کند. گاهگاهى که مى خواهد از ناراحتیهایش براى مردم شرح دهد، مى گوید: در زندان بودیم و این طور زجر کشیدیم و اذیّت دیدیم. به هر حال اگر انسان دنیا را در همین دنیا مثل زندان تصوّر کند، وقتى جان به جان آفرین تسلیم مى کند، طبعاً روحش آزاد مى شود و مردن براى او مثل گل بوئیدن است. ولى اگر بستگى به دنیا داشته باشد، که البتّه دنیادارى و کار و کوشش و فعّالیّت و زحمت براى جمعآورى مال دنیا منافات با محبّت نداشتن به دنیا ندارد، انسان ممکن است دنیا را دوست نداشته باشد. ولى در عین حال دنیا را داشته باشد.
اگر دلبستگى به دنیا نداشته باشید، تا جان کندنتان آسان باشد و اگر کسى دلبستگى به دنیا نداشته باشد، جان کندنش مثل بوئیدن گلى خواهد بود.
یک بخش از برزخ دیدن بُعد دوم این عالم است. اگر انسان از تعلّقات دنیایی روحش را پاک کند ممکن است تا حدودی این بُعد دوم را در همین دنیا ببیند. ولی بعد از مرگ کامل انسان آن بُعد را می بیند. بعضی می گویند اصلاً همان بُعد ملکوت اصل عالم است و این مُلکی که ما آن را اصل گرفته ایم مجازی است و اعتباری.
ارواح و ملائکه و اجنّه و شیاطین، بالعیان دیده مى شوند. مردم در سیرتها و صفات درونى و روحى، قبل از بدنهاى ظاهریشان دیده مى شدند، باغها و نهرها و تمام آنچه در آنجا بود زیبائى و لطافت خاصّى داشت و همه موجودات از کوچکترین ذرّه تا کهکشانها همه مشغول تسبیح و حمد الهى بودند و در هر روز صدها و هزارها نفر از این عالم به آن عالم سرازیر مى گردیدند.
واقع مطلب این است که همانگونه که انسان در موقع مرگ، بدن و افکار مادّى و جنبه هاى حیوانیش مى میرد و از او فاصله مى گیرد جنبه هاى انسانیش زنده مىشود.
در سکرات موت اگر انسان صالحی باشد، جمعى از ارواح اولیاء خدا دور او را می گیرند و با آن شخص مؤمن حرف مى زنند و او متوجّه به آنها شده و گزارش دوران زندگى خود را نقل مى کند و به آنها اظهار محبّت و عرض ارادت مى نماید.آن وقت چشمش به ملک الموت می افتد.
(ادامه در قسمت دوم)
هفته دوم :
روایت دارد مؤمن با کراهت قبض روح نمی شود. یعنی به او می گویند: اگر می خواهی تا آخر دنیا در دنیا بمانی، بمان! ولی آن طرف را نگاه کن. او نگاه می کند می بیند. بهشت برزخی برایش زینت داده شده است. خدم و حشم برای او مهیّا کرده اند. دوستان و فامیلی که قبل از او از دنیا رفته اند منتظرش هستند. از همه مهمتر می بیند انبیاء و معصومین و اولیاء خدا در آنجا حضور دارند و خلاصه می بیند هر چه در آنجا هست نعمت محض است و هرچه در اینجا هست سختی و مصیبت. فقط یک جهت می ماند که برای رفتن از دنیا مردّدش می کند و آن نگرانی برای متعلّقینش. اینجا دو برگ خوشبو توسّط ملک الموت به او داده می شود که از آن نسیم ملایمی می وزد. یکی از آنها اسمش منسیه است و دیگری اسمش مسخیه است. با بوییدن اوّلی همه تعلّقاتش را فراموش می کند و با بوییدن دومی روحش از بدنش خارج می شود.
بلافاصله بعداز خارج شدن روحش از بدنش خدای مهربان سیّئات او را تبدیل به حسنات می کند. این مطلب را برای شهید گفته اند ولی ما فکر می کنیم شهید فقط همان کسی است که در جبهه جنگ بمیرد. نه ! پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم می فرمایند: مؤمن به هر مرگی بمیرد، مات شهیدا، شهید از دنیا رفته است. یعنی همین خصوصیت را دارد که تمام سیّئات را خدا از او برمی دارد و به جای او حسنات به او می دهد و صفات رذیله اش را هم تزکیه می کند.
حتّی طالب علم، علم واقعی، علم اعتقادات، سنّی بوده مسیحی بوده امّا الآن دارد تحقیق می کند که حقیقت را بشناسد دین صحیح را بفهمد ولو هنوز شیعه نشده است اگر جدّی در حال تحقیق باشد این شهید از دنیا می رود. تازه از خواب غفلت بیدار شده است و فهمیده باید تزکیه نفس کند، این اگر بمیرد شهید از دنیا رفته است.( إذا جاء الموت طالب العلم و هو على هذه الحال مات شهیدا) بعضی چیزها را ما نمی توانیم بگوییم شاید بعضی ها روی نادانی دچار غرور شوند و مخاطب آن آیه قرار بگیرند که : «ما غرّک بربّک الکریم» چه چیزی تو را به خدای کریم مغرور کرد. و حال آنکه اهل بیت علیهم السّلام فرموده اند: من کان مطیعا لله فهو لنا ولی، هر کس مطیع خدا باشد ولیّ ماست و اگر مطیع اوامر الهی نباشد فهو لنا عدوّ . باید خوف و رجاء تنظیم باشد. ولی واقع مطلب این است که خدای متعال دنبال بهانه می گردد که انسانها را به بهشت ببرد. دارد که حتّی:«من مات على حب آل محمد مات شهیدا» اگر محبّت آل محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم و علیهم السّلام را داشته باشد و بمیرد، شهید از دنیا رفته است.
البته مغرور نشویم، روایت دارد گاهی بنده یک کار خوبی دارد انجام می دهد همان موقع خدای متعال یک عنایت مخصوصی به او دارد می گوید دیگر از این پس دیگر تو را عذاب نمی کنم و گاهی اوقات هم یک فرد دارد یک کار بد انجام می دهد همان موقع خدا یک عنایتی به او دارد می فرماید: دیگر هیچ وقت از تو نخواهم گذشت. هیچ کار بدی را کوچک ندانید و هیچ کار خوبی را کوچک ندانید شاید همان موقع خدا می خواهد آن عنایت خاصّه را به شما داشته باشد. خلاصه دایره شهید خیلی گسترده است.
وقتی یک نفر به صورت شهادت (با معنایی که گفتیم) از دنیامی رود، روایت دارد شیطان در آن لحظه بسیار ناراحت است که این همه تلاش کرد ولی باز هم این فرد با اعتقادات صحیح و مغفور از دنیا رفت.
بنابراین سختی جان کندن مربوط به روح است و اینکه ما می بینیم که یک فردی از نظر بدنی سخت دارد نفس می کشد یا رنگش عوض شده است این دلیل برآن نیست که دارد سخت جان می دهد. ضمن اینکه این مختصر تألّمی هم که به علّت انس به بدن و اطرافیان در غیر اولیاء خدا هست ، خودش یک عاملی می شود برای پاک شدن او. در حقیقت مردن، کفّاره گناهان است.
اگر انسان اعمالش درست باشد وحشت مرگ صرفا خیالى است البته تشنجات تغییر صورت محتضر در حال نزع بعضى اوقات منظره ناگوارى دارند و ممکن است بعضى آن را علائم و نشانه درد و رنج تصور کنند ولى این تغییرات جز تشنجات عضلاتى چیزى نیست.
آخرین ضربان قلبى که مىخواهد بایستد لحظه به لحظه خون جذب مى کند آتش حیاتش کم کم خاموش مى شود و به هر اندازه که قدرت حواس رو بنقصان مى گذارد رنج بیمارى کم مى شود. بنابراین همانطور که خواب پس از زحمت و مشقت روزانه آرامش بخش است همچنین مرگ بعد از رنجها و زحمتهاى زندگى موجب آرامش و راحتى انسان است چنانچه پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله) فرموده است:« کما تنامون تموتون و کما تستیقظون تبعثون» یعنى: همانطور که مى خوابید خواهید مرد و همانطور که بیدار مى شوید در روز رستاخیز زنده خواهید شد.
«جون ریل» پزشک بیمارستان گیز در لندن مى گوید:«مرگ آنقدر که خیال مى کنیم موحش نیست اغلب اوقات خویشان و دوستان که شاهد آخرین لحظات عمر یک عزیزى هستند بیشتر از خود او در رنجند. رنج آنها نشانه یک شفقت از روى ساده لوحى است آنها آن ناراحتى را که شخص به تصوّر خودشان در حال نزع(جان کندن) احساس مى کند در حال خداحافظى نهائى آن کسانی که از دست ما مى رود شاید احساس یک تأسّف گذرنده بنمایند ولى ابداً وحشتى احساس نمى کنند.»
اگر انسان در دنیا با اعتقادات صحیح و پاکدامنى کامل زندگى کرد در دم مرگ بهترین حالات را دارد. محتضرى که از نظر اسلام زندگى پسندیده اى داشته اولین جمله اى که مى شنود نواى دلرباى پروردگار است که به او خطاب مى شود:« یا اَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعى اِلى رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلى فى عِبادى وَ ادْخُلى جَنَّتى» یعنی « اى روحى که در دنیا با اطمینان و اعتقادات کامل زندگى را به پایان رسانیدى، برگرد از این عالم خاکى مادیات بسوى خدائى که تو را خلقت فرموده که هم تو از خدا خوشنود باشى و هم خدا از تو خشنود باشد و در صف عباد و اولیاى من که خداى توام داخل شو و در بهشتى که براى تو آماده نموده ام قرارگیر.»
شخص نیکوکار و معتقد در وقت احتضار به مجردى که چشم خود را باز مى کند سرخود را در دامن ارواح اولیاى خدا که به استقبال روح او آمده اند مشاهده مى کند که فرمود: «اِذا جاءَ اَحَدُکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لایُفْرَطُونَ ثُمَّ رُدّوااِلَى الله»یعنی«وقتى یکى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما آن روح را مى گیرند و از او استقبال مى کنند سپس به سوى خدایتان رهسپار مى شوید»
امّا شخصى که در دنیا دامن آلوده و معتقداتى ناصحیح داشته و از زندگى انسانى اثرى در او وجود نداشته و تنها به شهوات حیوانى اکتفا کرده و دائماً دست تجاوز به طرف مظلومین دراز نموده از نظر اسلام به سختترین ابتلائى دچار مى شود که قرآن مى گوید: « ولو ترى اذا لظالمون فى غمرات الموت والملائکة باسطوا ایدیهم اخرجوا انفسکم الیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون على اللَّه غیرالحق و کنتم عن آیاته تستکبرون » یعنی «اگر ببینى وقتى را که ستمگران در گردابهاى مرگ افتاده و ملائکه دستهاى خود را بطرف آنها دراز کردهاند و به آنها گفته مى شود جان خود را از بدن خارج کنید آن روز به کیفر و نتیجه کردار و گفتار نادرست خود که آن عذاب خوار کننده اى است خواهید رسید.»
اسلام در باره افرادى که دل به دنیا بسته اند و علاقه فراوانى به مال دنیا دارند مى گوید: وقتى روح شخص محتضر از بدنش خارج مى شود خطاب به اهل و عیال خود کرده مى گوید: «اى دوستان قدیمى من؛ مبادا از من فراموش کنید من با کمال حسرت و ندامت از میان شما مى روم از این ناراحتیها و ترک دنیاى من عبرت گیرید و مواظبت کنید که حبّ دنیا شما را مثل من پاى بند نکند که مثل امروز جدا شدن از آنها براى شما هم مشکل باشد. من همیشه همّتم جمع آورى مال بود از هر راهى که پیش مى آمد حرام یا حلال کوششم جز در راه رسیدن به ثروت زیاد صرف نمى شد ولى امروز مى بینم که استفاده آن نصیب دیگران شده و زحمت و رنجش براى من باقى مانده و از آن همه ثروت جز کفنى نمى برم. پس از این ضرر فوقالعاده عجیبى که متوجه من شد شما برحذر باشید و بکوشید که در این دنیا مثل من پابند نشوید.»
خلاصه همان گونه که قرآن فرموده: ارواح انسانها بعد از مرگ اوّل عالمى که پیش رو دارند عالم برزخ یعنى همان عالم ملکوت است که تا روز قیامت خواهد بود.
ضمناً ناگفته نماند که مردن در حقیقت براى مؤمن مثل کندن لباس کثیف است که از تن مى کَند و به جاى آن لباس فاخر مى پوشد و یا مثل غل و زنجیرى است که از دست و پایش باز مى شود و به او بهترین مرکبها و بهترین منزلها داده مى شود و به تعبیر دیگر مردن عیناً همان خوابى است که در هر شب به سراغمان مى آید ولى مدّتش طولانى تر است.
امام حسن مجتبی علیه السّلام می فرمایند: «مرگ براى مؤمن بزرگترین سرورى است که در دوران عمرش به او مى رسد، زیرا او به وسیله مرگ از خانه خراب و ناپایدار به سوى نعمتهاى همیشگى مى رود ولى در مقابل، همین مرگ براى کفّار، بزرگترین نکبت و ناراحتى است که بر آنها در دوران زندگى متوجّه مى گردد، زیرا آنها از بهشتى که براى خود در زندگى دنیا ساخته اند باید به خانه پر از آتشى که پایانى ندارد بروند.» مردن چیزى جز یک لحظه عبور از پلى که فشارها و ناراحتیها را پشت سر مى گذارد و انسان را به بهشت و نعمتهاى دائمى مى رساند نمى باشد، کدام یک از شما دوست ندارد که از زندان به قصر مجلّلى منتقل گردد.
امام باقر (علیهالسّلام) در جواب این سؤال که: حقیقت مرگ چیست؟ فرمودند:«مرگ عیناً مثل همان خوابى است که همه شب به سراغتان مى آید با این تفاوت که از خواب زودتر بیدار مى شوید ولى از مرگ روز قیامت بیدار مى گردید. از پدرم «امام سجّاد» علیه السّلام همین سؤال را کردند او فرمود: مرگ براى مؤمن مثل کندن لباس کثیف که از تن مى کَند و یا مثل باز کردن غل و زنجیر سنگینى است که انسان از دست و پاى خود بیرون مى آورد و لباسهاى فاخر و معطّر را مى پوشد و سوار بهترین مرکبها مى گردد و به بهترین خانه ها وارد مى شود.
تمام کسانى که مى خواهند از دنیا بروند ، بر بالینشان ائمّه اطهار علیهم السّلام به خصوص حضرت على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسین و امام زمان علیهم السّلام حاضرند.
شاید بگویید چگونه آنها در یک لحظه در هزارها مکان حاضر مى شوند؟
چون روح، تمام وجودش بینائى است و بسیار تیزبین است و فاصله زیاد براى این چنین بینائیها مطرح نیست اهل بیت علیهم السّلام هر کجا باشند مثل این است که آنها را کنارخود می بینیم البته گاهى براى بعضى از خصّیصین «رسول اکرم» و «ائمّه اطهار» (علیهم السّلام) کنار بالینشان مى آیند.
یک نکته را هم برای کسانی که از مرگ می ترسند، بگویم. البته در گذشته چون فکرها رشد نکرده بود از راه ترساندن باید مردم را متوجِّه می کردیم. ولی می گویند از یکی از اولیاء خدا پرسیدند امیدوار کننده ترین قسمت قرآن کدام است؟ فرمود: «الرّحمن الرّحیم مالک یوم الدّین» خدایی که به همه مهربان است و به مؤمنین مهربانی خاصّی دارد مالک روز جزاست.
شخصى از «على بن ابى طالب» (علیه السّلام) سؤال کرد: چرا و به چه خاطر تو لقاء پروردگار و مرگ را دوست دارى؟ فرمود: به خاطر آنکه خداى تعالى در دنیائى که بى ارزش است به من محبّت داشته و مرا به راه و روش انبیاء و فرستادگانش هدایت کرده و مرا به کمالات واقعى رسانده چگونه ممکن است پس از مرگ فراموشم کند به همین جهت من مرگ و ملاقات او را دوست دارم.
«پیغمبر اکرم» (صلى اللّه علیه و آله) می فرمایند: «دو چیز است که فرزندان آدم از آن مى ترسند و آن را دوست ندارند یکى مرگ است و حال آنکه مرگ وسیله استراحت مؤمن است. دوّمى کمى مال و ثروت است و حال آنکه آن سبب سریع پایان یافتن حساب در روز قیامت خواهد بود.»
وقتی انسان را در درون قبر گذاشتند، بلافاصله دو ملک برای حسابرسی اعمال او می آیند و از اصول مسائل سؤال می کنند. این دو ملک برای کسانی که انسانهای خوبی بودند به عنوان بشیر و مبشّر و با چهره ای جذّاب می آیند و برای کسانی که اعتقادات درستی ندارند یا کارهای بد در نظرشان کوچک می آمده و به آن عادت کرده بودند به طوری که هر نشانه ای از جانب خدا می آمد که آنها را بیدار کند متوجّه نمی شد و آن را تکذیب می کردند، با چهره های غضبناک و تحت عنوان نکیر و منکر می آیند.
سؤالاتی که بشیر و مبشّر می پرسند نه تنها برای انسان زجرآور نیست که خودش یک تنعّمی است. دیده اید وقتی دانش آموز درسش را خوانده باشد، کیف می کند معلّم از او سؤال کند و او جواب دهد و نشان دهد که درسش را خوب خوانده است، سؤال بشیر و مبشّر همین حالت را دارد. امّا نکیر و منکر که می آیند اینها با گرز آتشین می آیند و انسان هم نمی تواند جوابی جز آنچه واقعش بوده به آنها بدهد. اگر واقعاً ربّش خدا نبوده است نمی تواند بگوید ربّی الله. البته که این که گفته اند با گرز آتشین می آیند این مال کسانی است که معاندند والّا اگر اعتقاداتش صحیح باشد ولو گنهکار به واسطه همان فشارهای قبض روح و شرمساریهای بعد از مرگ تاحدّ زیادی تزکیه می شود.
هر کسى که مى میرد دو تا روح از بدنش بیرون مى رود. یکى روح انسانى که حسّاس است و بینائى و شنوائى و چشائى و بویائى و لامسه مال او است که وقتى خواب هستیم در ما نیست. یکى هم روح نباتى که وقتى انسان خواب است در او وجود دارد.
روح نباتى، انسان را با گیاهانى که در عالم هست همردیف قرار مى دهد و روح انسانى حسّاسیت و توجّه و درک را در انسان بوجود مى آورد. وقتى انسان مى خوابد روح نباتى هست و روح انسانى بیرون مى آید. وقتى انسان مى میرد روح نباتى و هم روح انسانى بیرون مى آیند. یعنى دیگر انسان نموّ نمى کند. اینها که مرگ مغزی می شوند را بدین خاطر می گویند از نظر پزشکی هم مرده اند که روح نباتی هم ندارند یعنی چیزی را حس نمی کنند الّا اینکه دستگاههایی که به آنها وصل شده است در مورد بعضی از حرکات ناخودآگاه مثل ضربان قلب و تنفّس ریه کار همان روح نباتی را می کند و تا مدّتی آنها را نگه می دارد.
وقتى انسان را در قبر مى گذارند دو ملک مى آیند و سؤالات اوّلیه را از انسان مى پرسند. مى گویند: تازه وارد شده اى؟ چه کاره هستى؟ مسلمانى؟ غیر مسلمانى؟ فاسقى؟ مؤمنى؟ ولىّ خدا هستى؟ مثل کسى که مى خواهد وارد مملکتى شود در جلوى مرز آن مملکت باید اوّل گذرنامه نشان دهد تا بدانند این فرد کیست و از کجا آمده و وضعیت او را بررسى مى کنند. این بررسى یک بررسى جزئى است و خیلى هم مهمّ نیست. البتّه از یک نظر خیلى مهمّ است. چون شروع کار است و مسیر را تعیین مى کند ولى زیاد طولانى نخواهد بود. این دو ملک به عنوان مأمور بررسى هستند. اینکه شنیده ایم اینها گرزهاى آتشین دارند و خیلى هم وحشتناکند، براى مؤمنین و حتّى براى فسّاق از شیعیان هم نیست بلکه براى معاندین است.
در اینجا روح به بدن بر مى گردد چون اگر از بدن بخواهیم سؤال کنیم که گوشت و پوست و استخوان است، میّت چیزى نمى تواند بگوید، چیزى نمى فهمد و درکى ندارد با مرده کارى ندارند، با روح انسان کار دارند. روح انسانى به بدن مى آید نه روح نباتى. این را توجّه داشته باشید، آن شخص که گفته بود من مرده را از اوّل قبر دیدم که هیچ تکان نخورده تا پوسیده. بله هیچ تکان هم نمى خورد چون روح نباتى در بدن نمى آید. اینکه مى گویند روح به بدن برمى گردد منظور روحى که خون را به جریان مى اندازد و قلبش را به کار مى اندازد نیست، منظور روح انسانى است این روح است که در بدن مى آید.
مثالى بزنیم، یک راننده با ماشین روشن در حال حرکت است و یک نفر را زده و کشته. این فرد را همراه آلت جرم به دادگاه آورده اند، این راننده مى رود پشت فرمان مى نشیند یک وقت است ماشین را روشن مى کند یک وقت است پشت فرمان نشسته، ولى ماشین را روشن نمى کند این براى آن است که فقط به او بگویند، چطور آن اتّفاق افتاد که منجر به قتل شده است. یک نوع شبیه سازی است.
روح داخل بدن مى آید و از آن سؤال مى شود، ولى روح نباتى نمى آید که شما ببینید خون به جریان افتاده و چشمش باز شده و زبانش حرکت کرد. در اینجا سؤالات از روح انسان در قبر مى شود. الان هم که من و شما یکدیگر را مى بینیم جسم و روح نباتى را که جسم را کنترل می کند مى بینیم امّا در مورد روح حسّاس انسانى، آثارش دیده مى شود. بنابراین روح وارد بدن مى گردد و انسان زنده مى شود زنده اى که مى فهمد، مى شنود، درک مى کند، احساس مى کند، امّا روح نباتى دیگر وارد بدن نمى شود. البته این برای کسانی است که مرگشان به گونه ای نباشد که بدنی از آنها باقی نماند.
فشار قبر که می گویند یک جهتش مال این روح است که آنجا تحت فشار است تا جواب صحیح بدهد و یک جهتش هم اینکه می بیند بدنی که تا آن اندازه به آن علاقه داشته است چطور جلوی چشم خودش استخوانهایش زیر سنگ لحد و خاک له می شود و می پوسد.
البته بعضیها قائل شده اند بعد از مرگ به انسان قالب مثالی می دهند و با آن سؤال و جواب می شود(پیام قرآن ، ج ۵، ص ۴۶۳ و ۴۶۸) که این به خاطر آن است که متوجّه روح نباتی نبوده اند. با روح نباتی دیگر احتیاج به قالب مثالى و این حرفها هم نیست. البته روایت داریم که برای تنعّم در برزخ یا عذاب برزخی روح متعلّق به بدنی مثل بدن دنیایی شود امّا این برای سؤال و جواب قبر نیست و روایت داریم که روح در زمان سؤال و جواب قبر به بدن متعلّق می شود و علّت عدم حرکت و زنده نشدن دوباره بدن نبودن روح نباتی است.
حالا میّت را به مجرّدى که در قبر گذاشتند. بعد از لحظاتى دو تا ملک مى آیند. روح به بدن وارد مى شود و جوابها را مى دهد ولى نه از زبان جسم ، چون آنها ملک هستند و با روح سنخیّت دارند، با همان ارتباطات روحى روح به ملائکه جواب مى دهد.
این دو ملک سؤالات سرنوشت سازى مى کنند. از قبیل اینکه تو خداشناس هستى یا نیستى؟ که این سرلوحه گذرنامه است. بعد هم آیا پیامبرت کیست؟ اگر مسلمان بود مى گوید: مسلمانم. در مرحله بعد از ولایت مى پرسند. اینها همه از مطالبى است که ممکن است مسیر انسان را عوض کند. وقتى دیدند یک فرد صد در صد شیعه است. راه مخصوصى برایش باز مى کنند. اگر سنّى است راه دیگرى، اگر یهودى یا مسیحى است راه دیگرى و اگر مادّى است و اصلاً خدا را نمى شناسد راه مخصوص دیگرى برایش باز مى کنند.
اولیاء خدا مرگ را دوست دارند و این یکى از علائم اولیاء خدااست. علّت عدم آمادگى براى مردن ممکن است دو چیز باشد:
اوّل: دلبستگى به دنیا، عیناً مثل آن زندانى که به زندان دلخوش کرده باشد.
دوّم: ترس از عذابهاى عالم برزخ و گرفتاریهاى عالم پس از مرگ و آینده مجهول.
انسانها بعد از مرگ به سه دسته تقسیم مى شوند یک عدّه که اولیاء خدایند روحشان آزاد است و شامل افرادى مى شوند که یا تزکیه نفس کرده اند یا به طریقى مثل شهادت تزکیه شده اند و هیچ گونه وابستگى به دنیا ندارند و آیات و روایات صحیح در این مورد اشاره دارد که آنها روحشان آزاد است و در نزد پروردگارشان روزى مى خورند مثل شهداء که خداى تعالى مى فرماید: «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
یک عدّه هم که هیچ کدام از سه وظیفه مذهبى که در این دنیا داشته اند انجام نداده اند یعنى نه اعتقاداتشان صحیح بوده. نه تزکیه نفس کرده اند. و نه اعمالشان در احکام مطابق دستور خدا بوده است و اینها بعد از مرگ معذّبند.
و یک عدّه هم که اعتقادات درستى داشته اند ولى در جهت دیگر یعنى در اعمال کوتاهى کرده اند تا روز قیامت مثل اینکه در خواب یا در بیهوشى باشند هستند و در روز قیامت در آنجا مهلتى به آنها داده مى شود که عقب ماندگى هایشان را جبران کنند.
افرادى که تزکیه نفس کرده اند. خودشان را از رذائل پاک کرده اند. هیچ مانعی در بعد از مرگ ندارند. روحشان آزاد است ولى بعضى از صفات رذیله هست که روح انسان را نگه مى دارد.
از باب نمونه محبّت به زن و بچّه و دنیا، روح اگر خیلى زن و بچّهاش و دنیایش را دوست داشته باشد پایش گیر است. حتّى در بعضى از کتابهاى خارجیها مثل کتاب «عالم پس از مرگ اثر لئون دنى» مى گوید: وقتى انسان مى میرد اگر محبّت به دنیا داشته باشد همانجا مى ایستد روحش حرکتى ندارد.
این حقیقتى است. شما الآن با بعد از مرگ هیچ فرقى نمى کنید همین طورى که الآن هستید آنجا هم همانید. اگر به شما بگویند: آقا از اینجا برو بیرون و دیگر به اینجا بر نگرد. اگر به آن علاقه داشته باشید و زن و بچّه و لباس و همه چیزتان اینجا است، مىگوئید: اینها را بگذارم بروم چطور؟! مىگویند: بله باید بروى. مى گوئید: نمى روم. نهایت مى میرید و بدن را از شما مى گیرند ولى نمى روید. انسان گیر مى کند حتّى بدنش را و حتّى لباسش را از او مى گیرند و همه چیزش را از او مى گیرند اصلاً مجبور است بگذارد برود و اگر رفت روحش آزاد است.
این مسأله کاملاً طبیعى است در دنیایش هم الآن ما همین طور هستیم حالا اگر یک کسى به زندگى و زن و بچّه و هیچ چیز علاقه اى نداشته باشد، یک خورده هم از اینها ناراحت باشد و احساس کرده باشد که اینها اذیّتش هم مى کنند بارى هم روى دوشش گذاشته اند. تا ماشین مى آید مى گویند: بفرمائید برویم. مى گوید: به به چقدر راحت شدم برویم راحت باشیم، یک مدّتى را استراحت کنیم شاید خستگیمان رفع شود.
شما بعد از مرگ را مبهم ندانید همین شما هستید فقط بدنتان را مى گذارید مى روید.
بعد از مرگ انسان اگر دلبستگى داشته باشد، تزکیه نفس نکرده باشد، پاک نباشد، یا باید در قبر کنار بدنش بماند و با چشم خودش ببیند این بدن باد کرده و متعفّن شده که این یک عذاب مهمّى است براى انسان و اگر نه، محبّت نداشت. دل مى کَند مى رود به جاهائى که محبّت دارد، با ملائکه، با ارواح خاندان عصمت علیهم السّلام در بهشت.
آنجاها فرق کسى که تزکیه نفس کرده و ولی خدا است و پاک است با آن کسى که تزکیه نفس نکرده روشن مى شود و همین هم بس است چیزى بیشتر از این هم لازم نیست. بعد از مرگ البته سه چیز مهم است یکى عقاید است، عقایدش باید درست باشد. یکى هم صفات رذیله نباید داشته باشد. یکى هم اعمالش خوب باید باشد. اگر این سه مورد درست بود روح آزاد است. هر جا بخواهد مى رود. این فضاى باز در اختیار او است. و این لذّت با احساس بُعد ملکوتى دو برابر مى شود یعنى شما از اینجا تا کره ماه که بروید ممکن است بگوئید چه فائده اى دارد؟ حالا بروم کره ماه براى چه؟ امّا اینها یک بُعد ملکوتى دارد که از اینجا تا کره ماه انسان آنقدر ملائکه مى بیند. آنقدر ارواح مى بیند. آنقدر به اصطلاح، بهشتهاى برزخى را مى بیند که خودش کلّى تماشا دارد. یک دانه اش را در این مدّت عمرتان ندیده اید. امّا اگر عقایدش درست بود ولى اعمالش و تزکیه نفسش درست نبود به او مثل اینکه یک آمپول بیهوشى على الحساب مى زنند که مانند آدم بیهوش هیچ چیزى نمى فهمد. یک دفعه چشمش را باز مى کند مى بیند قیامت شده آنجا به حسابش مى رسند. امّا اگر که عقایدش هم خراب بود ولو تزکیه نفس تا حدّى کرده باشد در عین حال چون عقاید، خیلى مهم است او را عذابش مى کنند یعنى به اصطلاح در قبر همان چیزهائى که از عذاب قبر گفته اند مال آنها است. براى کفّار است که با گرز آتشین مى آیند و قبر مى شود «حفرة من حفر النیران» عقاید خیلى مهم است.
به هر حال روح وقتى که از این دنیا مى رود از سه حالت خارج نیست:
دسته اوّل: اولیاء خدا هستند که در همین فضا ارتباطات معنوى و روحى با سایر ارواح دارند و تا روز قیامت آزاد هستند.
دسته دوّم: کسانى که اعتقاداتشان خوب است ولى اعمال و تزکیه نفسشان کامل نیست بیشتر و بلکه اکثریت اینها به نحوى بیهوش و یا خواب تا روز قیامت هستند و روز قیامت مشمول شفاعت مى شوند.
دسته سوّم: معاندین و دشمنان و معصیت کارها و کسانى هستند که خیلى بد کرده اند اینها هم در همان قبر تا روز قیامت معذّبند.
بعد از مرحله سؤال و جواب قبر یا همان برزخ، همه افرادى که از دنیا مى روند حالاتشان مساوى نیست، جمعى از ارواح تا روز قیامت متوجّه هیچ چیز نمى شوند، بلکه پس از مُردن و سؤال قبر سر به زمین مى گذارند و وقتى سر بر مى دارند، قیامت شروع شده و آنها وارد صحراى محشر مى گردند. و بعد با شفاعت ورودی به بهشت خُلد را می گیرند ولی قبلش باید در صحرای محشر تزکیه نفس کنند.
جمعى که اهل صواب هستند و تزکیه نفس و کارهاى خوبشان بیشتر از کارهاى بدشان مى باشد، در بهشت عالم برزخ که بین آسمان چهارم و پنجم است زندگى مى کنند و روحشان آزاد است و به همه جا مى روند و از حال کسانى که در عالم دنیا هستند با خبرند. و جمعى هم که کافر و اهل عذابند، آنها یا در قبرشان و یا در «برهوت» و یا در سائر جاها از قبیل کوه هاى بین مکّه و مدینه در عذابند و اگر خدا اجازه دهد و مصلحتى در کار باشد، ممکن است گاهى با بعضى از اهل دنیا تماس بگیرند.
البته این هست که ممکن است یک فرد که معذّب بوده به علّت یک باقیات الصّالحات یا شفاعت به خواب برزخی برود یا کسی که خواب بوده است به خاطر باقیات الصّالحات یا شفاعت به بهشت برزخی وارد شود ولی برعکسش امکان ندارد. چون یک اصل مسلّم داریم و آن این است که نعمتی را که خدا با رحمتش به کسی بدهد هیچگاه از او پس نمی گیرد.
یک نکته هم باید در مورد کسانی که در سانحه و حادثه می میرند، بگوییم. زلزله می آید، تصادف می کند، هواپیما سقوط می کند و یک فردی می میرد و شاید بدنی هم از آنها نماند؛ به اصطلاح روایت «صاحب الهدم و الغرق» ، اینها تکلیفشان چیست؟
اینها اوّلاً اگر اعتقاداتشان درست باشد، شهید از دنیا رفته اند و کسریهای صفات و افعالشان را خدای مهربان برایشان تزکیه می کند. البته روایت می گوید هدم و غرق ولی به احتمال زیاد تعیین مصداق است از مرگهایی که به دنبال حادثه و سانحه ای رخ می دهد. نه اینکه زلزله و سیل فی نفسه وجه ترجیحی داشته باشند.
بعد هم اگر بدن هم نداشته باشند و بنا باشد که تحت فشار باشند لزوماً نباید قبری داشته باشند. این که گفته اند فشار قبر، یکی از معانی قبر؛ عالم برزخ است. یعنی فشار عالم برزخ.
امّا «موت فجأة» یا همان مرگ ناگهانی، چه در حادثه باشد چه به صورت سکته و از این قبیل آیا خوب است یا بد؟
دو نوع روایت داریم. در دعائى که شب نیمه شعبان خوانده مى شود از خدا مى خواهیم که ما را از «موت فجأة» و مرگ ناگهانى حفظ کند از طرفى روایت هست که «موت الفجأة راحة المؤمن» این دو چطور با هم جمع مى شوند؟
اینها مربوط به دو دسته از انسانها است. یک دسته افرادى هستند که زیاد با مردم حساب و کتاب دارند و با مردم زیاد طلبکارى و بدهکارى دارند. براى این افراد مرگ فجاة خیلى مشکل است. چون باید بالاخره حساب مردم را صاف کنند و آن وقت بمیرند که در عالم برزخ موجب گرفتاریشان نشود و اکثر مردم همین طورند و یک دسته افرادى هستند که حسابشان پاک است. اگر هم بدهى یا طلبى از کسى دارند، حسابش نوشته شده است و اینها آماده و مهیّاى مرگ هستند.
شخصى بود که هر شب قبل از خوب وصیّتنامه اش را زیر سرش مى گذاشت و مى خوابید. لذا براى این طور افراد اشکالى با موت فجاة پیش نمى آید. بلکه اینجا معطّل هستند و تمنّاى مرگ مى کنند. در این روایت مى فرمایند: «راحة المؤمن» نه راحة المنافق؛ یا چیز دیگر و براى افراد مؤمن سکته یا ماندن زیر آوار و امثالهم خیلى خوب است و او را راحت مى کند.
داریم که «موت الفجأة رحمة للمؤمنین و عذاب للکافرین» کسی که با موت فجأة از دنیا می رود خستگی بیماری و کهولت بدن را هم به عالم برزخ نمی برد.
آنهایی هم که در عالم برزخ جزو دسته ای بودند که باید به خواب می رفتند تا در قیامت بر ایشان حکم شود پنج دسته اند. «زراره» که یکى از بزرگان اصحاب حضرت «امام باقر» و امام صادق (علیهما السّلام) است مى گوید:
وقتى روز قیامت شود خدا بر پنج دسته از مردم احتجاج مى کند (یعنى دوباره آنها را بر سر جلسه امتحان حاضر کرده و آنان را آزمایش مى نماید).
اوّل: طفل و خردسالى که قبل از بلوغ از دنیا رفته باشد.
دوّم: کسى که پس از وفات پیامبرى متولّد شده و قبل از ظهور پیامبر دیگر بمیرد و معذور باشد که به قوانین پیامبر زمان خود عمل نماید.
سوّم: کسى که زمان پیامبر را درک کند ولى او را نشناسد.
چهارم: دیوانه و ابله که نتواند حقایق را بشناسد.
پنجم: کر و لال (و کور که امکان ارتباط با دنیای خارج و فهم حقایق را نداشته باشد.)
که بر هر یک از اینها خدا پس از اعطاى عقل و رشد احتجاج مى کند به این ترتیب که پیامبرى بر آنها مبعوث مى نماید و او آتشى مى افروزد و به آنها دستور مى دهد که خود را در آتش بیاندازند اگر آنها اطاعت کردند آتش سرد و سالم بر آنها مى شود و اگر سرپیچى نمودند جهنّمى خواهند بود.
امّا این برنامه براى فرزندان مردم مسلمان که قبل از بلوغ مى میرند نخواهد بود. زیرا آیه ۲۱ سوره طور که مىفرماید: «وَالَّذینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِایمانٍ اَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ» یعنى: کسانى که ایمان آورند فرزندان آنها در ایمان از آنها تبعیّت کرده و ما ملحق مى کنیم به آنها فرزندانشان را.
و این به خاطر لطف و عنایتى است که پروردگار به مؤمنین دارد. و خلاف عدالت هم نیست چون اینها عالم ذرشان را خوب پس داده اند که فرزندان افرادی با اعتقادات صحیح شده اند.
نکته آخر اینکه ارواح بشر بعد از مرگ به خاطر آنکه قبلاً در این عالم زندگى مى کرده اند بیشتر از وقتى که در «عالم ذر» بوده اند با مردم دنیا مأنوسند، لذا این دسته از ارواح در دنیا بیشتر ظاهر مى شوند و احضار مى گردند و براى بشر هم اطّلاع از عالم بعد از مرگ لازمتر از اطّلاع از عالم قبل از این عالم است و روى همین اساس است که در قرآن و احادیث اسلامى هم بیشتر از عالم بعد از مرگ سخن گفته شده و زیاد به عالم قبل از این عالم توجّهى نشده است.
ولی باید توجّه داشت که این احضار ارواحها یا خیالات مدیوم است و اطرافیان او یا اجنّه اند. والّا روح معاندین که معذّب است و اجازه خارج شدن ندارد و روح اولیاء خدا هم اجلّ از آن است که در اختیار یک فرد مدیوم قرار بگیرد و روح آنهایی هم که اعتقاد خوب و صفات بد دارند هم در حالت بیهوشی است. البته گاهی روی مصالحی به هر کدام از این سه گروه ممکن است خدا اجازه بدهد برای بشر حاضر شوند که این خیلی کم است.
خلاصه مطلب اینکه برای ما مردم که عموماً ولیّ خدایی که تمنّای مرگ بکنیم نشده ایم ولی اعتقادات صحیحی داریم، آن مقدار باید بدانیم که همینطور که به دنیا آمدن کفّاره گناهان عالم ذرمان می شود، مرگ هم کفّاره کارهای دنیاییمان می شود و ما را از حبّ دنیا که رأس همه خطاهاست ولو ممکن است سختمان باشد، جدا می کند و از اینجا به بعد روح و ریحان است و جنّت نعیم است ان شاء الله.
سؤال بیست و سوم: با توجّه به فیلمهایی که در سالهای اخیر از تلویزیون پخش می شود نظر اسلام در مورد دایره نفوذ شیطان چیست؟
واقع مطلب این است که ملموس کردن مطالب به صورت قصّه و فیلم خوب است. علمای بزرگ ما این کار را انجام داده اند که در قالب مصاحبه با شیطان و این گونه مسائل شیطان را به ما بشناسانند امّا باید مواظب بود که در این وادی مطالب خلاف وارد نشود.
چند اشکال این فیلم داشت یکی اینکه در ماه رمضان شیطان دستش بسته است. در همان خطبه شعبانیه که پیامبر اکرم در آخرین جمعه ماه شعبان بیان فرمودند هست که :« وَ الشَّیَاطِینَ مَغْلُولَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُسَلِّطَهَا عَلَیْکُمْ» شیاطین در این ماه دست و پایشان بسته است از خدا بخواهید که نگذارد دوباره به شما مسلّط شوند.
در آن فیلم او یک فرشته بود، این مطلب رعایت شد وقتی آن آقا سوء ظنّ و کبر به آن تائب پیدا کرد شیطان مسلّط شد براو یعنی کاری کرد که شیطانی که موکّل او بود غلّ او باز شود. امّا این مطلب در این فیلم اغماء رعایت نشده بود.
دوم اینکه تمثّل شیاطین برای کمّلین است برای سایرین در شأن خود نمی بینند که متمثّل شوند با وسوسه او را در دام می اندازند حالا این کمّلین یا کمّلین در خوبیها مثل حضرت ابراهیم علیه السّلام که شیطان برای او در ذبح فرزندش متمثّل شد و یا در جای دیگر آمد و به او گفت بگولا إله الّا الله که ایشان گفت تو دشمنی و از این حرف خوب منظور بدی داری.
یا برای کمّلین در بدیهاست. سلمان می گوید اوّلین نفری که در مسجد با ابوبکر بیعت کرد و بعد لبخند زد و گفت مثل روز آدم! یک پیرمردی بود. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: آن ابلیس بود.
البته ما شیطان متجسّد انسی خیلی داریم!!
سوم اینکه شیطان در چهره پیامبر و وصیّ او و خواصّ از شیعیان ایشان در خواب نمی تواند بیاید چه برسد به بیداری. این مطلب را امام رضا علیه السّلام فرمودند از قول پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم: مَنْ رَآنِی فِی مَنَامِهِ فَقَدْ رَآنِی لِأَنَّ الشَّیْطَانَ لَا یَتَمَثَّلُ فِی صُورَتِی وَ لَا فِی صُورَةِ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِیَائِی وَ لَا فِی صُورَةِ وَاحِدَةٍ مِنْ شِیعَتِهِمْ
چهارم اینکه خدا تا جایی به شیطان توانایی فعّالیت برای اغواء یک فرد را می دهد که بداند او در وسعش هست که حقّ و باطل را بشناسد. اگر حضرت ایّوب، حضرت ایّوب نبود خدا او را به مال و جان وفرزند و بدن او مسلّط نمی کرد. لا یکلّف الله نفساً الّا وسعها یک اصل است. وسوسه همیشه پخش است مثل یک رادیو که همیشه امواجش پخش است تا شما این گیرنده را به سوی او تنظیم نکنید او بر شما تسلّطی ندارد انّما سلطانه علی الّذین یتولّونه؛ به نظر من می آید در نحوه تسلّط شیطان زیاده روی شده بود. البته روایت دارد که صریحاً می گوید شیطان همراه خون در رگ رگ انسان وارد می شود و از درون اعضای او را کنترل می کند و مگر شیطان انسان به دست انسان مسلمان شود که دست از این نوع اغواء هم بردارد.
یک سری مطالب اشتباه و وهن روایات هم در بعضی سریالها بود که از باب اماتة الباطل بترک ذکره ، ریز مطالب را ما هم نمی گوییم. نکته دیگر هم آنکه متأسّفانه هنوز این معنا جا نیفتاده است که موسیقی حرام و آرایش به هرصورتی که باشد حرام است و زنهای آرایش کرده و تبلیغ موسیقی های حرام هنوز زیاد در تلویزیون ما هست که این مطلب خلاف شأن جامعه شیعی است.
سؤال بیست و دوم: آیا برای تحصیل معرفت توصیه به مطالعه فلسفه می فرمایید ؟ و اگر جواب منفی است چرا با فلسفه مخالفید؟
من به هیچ وجه تا زمانی که انسان دوره اعتقاداتش را بر اساس حکمت الهی یاد نگرفته صلاح نمی دانم که فلسفه بخواند و بعضی از علما به این معنا فتوا داده اند که تا زمانی که اشتباهات فلسفه را نمی تواند تشخیص دهد و تا زمانی که استاد خوبی که خودش اعتقاداتش محکم باشد و اشتباهات فلسفه را هم فهمیده باشد و بتواند توضیح دهد پیدا نکرده است نباید سراغ فلسفه برود .
فلسفه یعنی شناخت اشیاء متّکیاً به افکار بشری . یعنی یک افلاطونی یک ارسطویی یک ملّا صدرایی یک ابن سینایی یک محی الدّینی نشسته اند ، فکر کرده اند در مورد هر چیزی در مورد فلکیات در مورد طبیعیات در مورد الهیات بعد آمده اند فکر خودشان را انتقال داده اند . با اینکه بعضی از اینها استاد و شاگرد بوده اند چون فکر خودشان بوده که در امور داخل می کردند ، لذا می بینید ارسطو و افلاطون ، فارابی و ابن سینا و ملّا صدرا با همه اینها در بسیاری از موارد اختلافات سنگینی دارند .
مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی رحمة الله علیه که به عنوان ضدّ فلسفه شناخته شده است و امام زمان علیه السّلام وقتی او یک عمر پیش شیخ احمد کربلایی فلسفه و عرفان شبه محی الدّینی فراگرفت و بعد که به ایشان گفتند شما جزء کمّلین شدی می گوید نگاه کردم دیدم هیچی نشدم . رفتم مسجد سهله از امام عصر علیه السّلام خواستم دستم را بگیرند . حضرت به او می فرمایند : « طلب المعارف من غیر طریقنا أهل البیت مساوٍ لإنکارنا » هرچیزی را بخواهی بشناسی اگر از غیر راه ما اهل بیت وارد شوی این به انکار ما منتهی می شود . ایشان راه را پیدا می کند . دست از اعتقاداتش بر می دارد و دوباره همه چیز را براساس آیات و روایات بررسی می کند . شناخت حقایق اشیاء متّکی به وحی الهی می شود حکمت . بعضی بزرگواران تقسیم کرده اند به فلسفه اسلامی و فلسفه غیر اسلامی بعضی گفته اند مکتب تفکیک و مکتب تطبیق یعنی ملّا صدرا آمده فلسفه یونان را اصل گرفته بعد ضرباً زوراً خواسته آیات و روایات را توجیه کننده فلسفه قرار دهد . این را می گویند مکتب تطبیق . آقای حکیمی این اسم را گذاشتند اوّلین بار و به کسانی که معتقد به جدایی فلسفه از علوم اسلامی بودند مثل مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی یا مثل خودشان گفتند مکتب تفکیک .
بعضی دیگر از مخالفین فلسفه یک تقسیم بندی دیگری انجام داده اند من این را بیشتر می پسندم . اوّلین بار من در کتاب در محضر استاد آیة الله سیّد حسن ابطحی من این را دیدم که ایشان می گوید . اصلاً اینها دو چیزند شناخت حقایق اشیاء متّکی به فکر بشر اسمش می شود فلسفه . شناخت حقایق اشیاء متّکی به وحی الهی اسمش می شود حکمت . لذا در قرآن هم همه جا می گوید حکمت . « و لقد آتینا لقمان الحکمة » « و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیراً کثیراً » « قرآن حکیم » حکمت کاملاً از فلسفه جداست و دو مقوله اند اینها .
این که ملّا صدرا اسم کتابش را می گذارد « حکمت متعالیه » این اشتباه کرده این فلسفه متعالیه است . حکمت نیست .
خدا رحمت کند مرحوم امام را می گفتند اگر یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر را شما بیاورید یک جا بگذارید اینها ذرّه ای در افکار و عقاید با هم تفاوت ندارند . چون علمشان متّکی به وحی است . امّا در میان فلاسفه داریم که کتاب هم شده و چاپ هم شده و من اسم نمی آورم که دو نفر از این آقایان به هم نامه می نویسند بحث اعتقادی می کنند . نامه آخر اینها به هم فحش می دهند .
مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی در کتاب ابواب الهدی می نویسند « من کان عارفاً بسیاسة الخلفاء یظهر له کالشّمس أنّ العلّة فی ترجمة الفلسفة و ترویج مذهب التّصوّف المأخوذَین من یونان ، ما کانت إلّا السّیاسة لمغالبة علوم أهل البیت علیهم السّلام » کسی که سیاست خلفای عبّاسی را بداند مثل خورشید برایش روشن است که علّت ترجمه فلسفه و ترویج مذهب صوفیه که هر دو هم از یونان گرفته شده اند جز این سیاست نبود که می خواستند با علوم اهل بیت علیهم السّلام در بیفتند .
امام باقر و امام صادق علیهما السّلام به مقتضای فرصت محدودی که بین انتقال حکومت امویه و عبّاسیه پیدا شد شروع کردند به معرفی اسلام . اعتقادات ، اخلاقیات و احکام . در مقابل اعتقادات خلفاء آمدند فلسفه را ترجمه کردند . در مقابل اخلاقیات و تزکیه نفس آمدند صوفیه را علم کردند و در مقابل احکام هم افرادی مثل ابوحنیفه و احمد حنبل و شافعی و مالکی و دیگر افراد که حالا این چهارتا مانده اند را علم کردند . بخوانید این کتاب المعتصم سیّد احمد را که مستبصر شده و شیعه شده به اسم حقیقت گمشده خوب توضیح می دهد که چه کار کردند اینها برای اینکه دکّانی در مقابل حقایق ناب اهل بیت باز کنند .
نه اینکه فکر کنید علمای شیعی همان فلسفه دوستهایشان هم ، فلسفه را خیلی بالا می دانستند . نه .
آیة الله ابطحی از استادشان مرحوم آقای میلانی نقل می کردند که ایشان می فرمود : من از لحاظ علمی گاهی پیرامون اسفار ملّا صدرا بحث می کنم . امّا جز به بسم الله الرّحمن الرّحیم اوّل این کتاب به چیز دیگری از آن معتقد نیستم .
باز ایشان از مرحوم علّامه طباطبایی نقل می کردند که فلسفه به درد سیر و سلوک نمی خورد .
از همه بالاتر مرحوم امام راحل که می گویند ایشان طرفدار فلسفه تند محی الدّینی بوده اند ، ببینید ایشان چه می گویند در سفارشاتشان به خصوص به عروسشان که رشته ایشان فلسفه بود . در دیوان اشعارشان نگاه بکنید :
با فلسفه ره بسوی او نتوان یافت
با چشم علیل کوی او نتوان یافت
این فلسفه را بهل که با شهپر عشق
اشراق جمیل روی او نتوان یافت
—-
تا تکیه گهت عصای برهان باشد
تا دیدگهت کتاب عرفان باشد
در هجر جمال دوست تا آخر عمر
قلب تو دگرگون و پریشان باشد
—-
فاطی که به علم فلسفه می نازد
بر علم دگر به آشکارا تازد
ترسم که در این حجاب اکبر آخر
غافل شود و هستی خود را بازد
—-
فاطی که فنون فلسفه می خواند
از فلسفه «فاء» و «لام» و «سین» می داند
امّید من این است که با نور خدا
خود را ز حجاب فلسفه برهاند
—-
از صوفیها صفا ندیدم هرگز
زین طایفه من ، وفا ندیدم هرگز
زین مدّعیان که فاش أنا الحق گویند
با خود بینی ، فنا ندیدم هرگز
—-
فاطی که به قول خود اهل نظر است
در فلسفه کوششش بسی بیشتر است
باشد که به خود آید و بیدار شود
داند که چراغ فطرتش در خطر است
—-
این فلسفه را که علم أعلی خوانی
برتر ز علوم دیگرش می دانی
خاری ز ره سالک عاشق نگرفت
هرچند به عرش اعظمش بنشانی
غروری که فلسفه ایجاد می کند ، حجابی که فلسفه ایجاد می کند هم یک مسأله دیگر است . آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکّب ابد الدّهر بماند . من عرض می کنم بیچاره تر از این آن کسی است که نداند و نخواهد که بداند . این دیگر نهایت جهل است . مرحوم علّامه مجلسی در بحار ، جلد ۵۷ ص ۱۹۷ کتاب السماء و العالم در بخش تتمیم که در آخر باب المعادن و الجمادات و الطّبائع است در مورد سقراط می نویسند : «أنّه سمع بموسی و قیل له : لو هاجرت الیه ! فقال : نحن قوم مهذّبون فلاحاجة إلی من یهذّبنا» سقراط جریان بعثت حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام را شنید . به او گفتد : کاش پیش حضرت موسی می رفتی . گفت : ما یک افراد کامل و مهذّبی هستیم . دیگر نیازی نیست کسی ما را تهذیب کند . »
اصحاب ائمّه هم با فلسلفه مخالف بودند . در رجال کشی هست که هشام بن حکم این کتابها را بر ضدّ فلسفه و عقاید فلسفه نوشته است : الدّلالات علی حدوث الأشیاء ، الرّد علی الزّنادقة ، الرّد علی اصحاب الطّبائع ، الردّ علی ارسطاطیس فی التّوحید .
جناب حسن بن موسی نوبختی این کتابها را نوشته : الردّ علی اهل المنطق ، التّوحید و حدوث العالم
فضل بن شاذان کتاب الردّ علی الفلاسفة را نوشته است .
یک مقدار با عصر حضور ائمّه فاصله می گیریم در اوایل غیبت قطب الدّین راوندی کتاب التهافت الفلاسفة (ترجمه خودمانیش یعنی پرت و پلاهای فلاسفه ) در ابتدای کتاب اکمال الدّین شیخ صدوق بر علیه فلاسفه صحبت کرده است .
شیخ مفید کتاب جوابات الفیلسوف فی الإیجاد و کتاب الردّ علی اصحاب الحلّاج را نوشته است .
و مخلص کلام را علّامه مجلسی رحمة الله علیه بل سلام الله علیه در بحارالانوار بیان فرموده است که : « أقول هذه الجنایة علی الدّین و تشهیر کتب الفلاسفة بین المسلمین من بدع خلفاء الجور المعاندین لأئمّة الدّین ؛ لیصرفوا النّاس عنهم و عن الشّرع المبین » این جنایتی که بر دین رواداشته شد و کتابهای فلسفه را در میان مسلمانها رواج دادند که از بدعتهای خلفای جوری بود که با پیشوایان دین دشمنی داشتند ، به این خاطر بود که مردم را از اهل بیت علیهم السّلام و از شریعت واضح و بدون اعوجاج اسلام دور کنند .
حالا بعضی می پرسند شما که فلسفه را قبول ندارید، در مقابل منکرین الهی چگونه استدلال میکنید؟
این سؤال را یک نفر از آیة الله ابطحی پرسید ایشان جواب دادند که : «بعضی افراد فکر می کنند فلسفه یعنی استدلال،این درست نیست زیرا فلسفه یعنی تحقیق در حقایق اشیاء متکی به افکار بشری. ما که می گوئیم فلسفه لازم نیست ولی بعضی فکر می کنند می گوییم استدلال لازم نیست. این حرف را هیچ کس نمی گوید. فلسفه یعنی تحقیق در حقایق اشیاء با استدلال فکری ما، یعنی با فکر خود حقایق را بشناسیم. اما اگر گفتیم فکر ما باشد و راهنمایی خدایی هم باشد، چه اشکالی دارد؟
(به عنوان مثال) ما کلید صحیحی که شاید ابتکاری باشد، در کتاب دو مقاله عنوان کردهایم و آن اثبات اعجاز قرآن است. وقتی این کلید به دست شما بیاید، (با استدلال فکری خودتان ولی) از این راه (که راه قرآنی است) خدا را ثابت می کنید و بهترین استدلالات خداشناسی که امروز انجام شده همه آنها در قرآن هست، که به موقع خود شرح می دهیم. کتابی هست بنام اثبات وجود خدا، که چهل دانشمند در این کتاب مقاله نوشتهاند و هر دانشمند بر اساس تخصص خود، خدا را اثبات کرده است. مثلاً یکی گیاه شناس بوده، از راه گیاه شناسی استدلال کرده، یکی در مسئله افلاک اطلاعات علمی داشته و بالاخره هر یک از راهی استدلال کرده که تمام این استدلالات در قرآن هست، از نظر عقلی قرآن استدلال کرده است. ما استدلالاتی که پشتوانه حقی دارد و در آن انسان شکی ندارد می آوریم، چه احتیاجی به دلایل فلسفی داریم که هیچ چیز از آن را نمی فهمیم. فلسفه سه قسمت دارد: الهیات، فلکیات، و طبیعیات، در دو قسمت اخیر، که دانشمندان و فلاسفه امروز به آنها نگاه نمی کنند، و در بخش خدا شناسی هم که بر عهده آنها نبوده که اظهار نظر کنند بلکه بر عهده انبیاء علیهمالسلام بوده است. این جمله: که اگر فلسفه نباشد چگونه استدلال می کنید؟ کلام بیربطی است که متفلسفین می زنند. ما چهل و سه سال در کانون بحث و انتقاد دینی خدا را اثبات کردیم و بحول اللّه یک کلمه از فلسفه نگفتیم. بزرگترین فیلسوف بیاید و اشکال کند، به یاری پروردگار جوابش را می دهیم. ما در قبل از انقلاب دشمنان زیادی داشتیم اساتید دانشگاهها را وادار می کردند بیایند تا بتوانند ما را ساکت کنند، و ما در آن زمان این رویه را داشتیم. من امروز اعلام می کنم، در مقابل قرآن و روایات، فلسفه و سخنان افلاطون و سقراط… یک پول ارزش ندارد. زیرا یا حرفهای آنها در قرآن و روایات هست؛ که چرا به عنوان قرآن آنها را نیاوریم، و اگر نیست، یا باید بگوئیم قرآن و ائمه اطهارعلیهمالسلام بلد نبودهاند، که این کلام باطل است، و یا اینکه چون آنها بیان نکردهاند مطلب فلاسفه باطل بوده است. مرحوم آقای حاج شیخ مجتبی قزوینی می فرمود: بزرگترین خیانت به اسلام این بوده که مسائل فلسفی را با مسائل اسلامی مخلوط کردند؛ مثل این است که انسان چیز ناپاکی را با غذای طیب و پاک و پاکیزه مخلوط کند.»
خدا رحمت کند مرحوم آیة الله آقا سیّد جواد مصطفوی را . یک سمینار نهج البلاغه ای در مشهد برگذار شد که مدیر جلسه ایشان بودند. در حاشیه این جلسه یک مطلبی را آقای جوادی آملی که طرفدار پروپا قرص فلسفه است مطرح می کنند و آقای سیّدان که از به تعبیر آقای حکیمی تفکیکیون است جوابی به ایشان می دهند. آقای مصطفوی ایشان واقعاً علّامه بود . درخواست می کند یک مناظره ای باشد بین آقای جوادی و آیة الله سیّدان . ایشان فکر بازی داشت . بی طرف نشسته و حرف هر دو دسته را گوش کرده و این مناظره را در کتاب هشت مقاله نوشته است . آقا شیخ مهدی مروارید آقازاده بزرگ مرحوم آیة الله مروارید هم این را در یک کتاب جداگانه ای می نویسد . که هر دو قدیم چاپ شده و آقای جوادی در آخر این مناظره مغلوب می شود . آقای مروارید می گوید همانجا به ایشان گفتم شما نمی خواهید اشتباه بودن این مطلب را به شاگردانتان بگویید چون مسؤولیت شرعی دارد . آقای جوادی هم جواب می دهد : استاد ما علّامه طباطبایی در تدریس اسفار وقتی به مبحث اینکه معاد روحانی یا جسمانی است می رسید این بخش را درس نمی گفت و رد می شد . (کنایه از اینکه ما سکوت می کنیم)
به هر حال این اقلّش یک نوع مجامله است و ما معتقدیم که حتّی اسم گذاریها ، اصطلاح پردازیها و تقسیم بندی مطالب اعتقادی باید یا نصّ آیات و روایات باشد و یا از ظواهر با اجتهاد به دست آمده باشد تا جایی که به عنوان مثال اسمای الهی را حکما بر خلاف فلاسفه توقیفی می دانند و می گویند نمی شود به خدا مثلاً «معشوق» یا «علّت» گفت . چون اینها در نصوص و ظواهر نیست . تعارف و مجامله هم در کلام خدا و معصومین با احدی نداریم . و مقام استنباط را هم با مقام توجیه دو چیز می دانیم و درست به همین خاطر است که نمی توانیم مثلاً آیات و روایات دالّ بر عالم ارواح و عالم ذرّ را به عالم استعدادها توجیه کنیم . یا عقلی را که اوّل مخلوق است همان فکر بدانیم . یا فلسفه و حکمت را یک چیز بدانیم . یا عبارت «یا موجوداً فی کلّ مکان» را تفسیر به وحدت وجود کنیم . یا بسیاری از مسائل دیگر که فرق میان ما و فلاسفه است را با توجیه و تطبیق یک مطلب بدانیم و بگوییم این دو نحله فکری یک چیزند . اگر صحبت از اتّحاد بین شیعه و سنّی یا اتّحاد بین حکماء و فلاسفه یا اتّحاد بین تمدّنهاست به نظر ما به این معناست که «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» ما می گوییم مشترکات زیاد داریم . بیاییم براساس همین اصول مشترک اختلافات را هم بدون تعصّب بررسی کنیم و اگر فهمیدیم مطلب حقّ کدام است آن را قبول کنیم . چون حقّ دو چیز نمی شود حقّ یک چیز است اگر دو تا مطلب بود یقین بدانید یکی باطل است . حالا اگر اینها قبول نکردند که ما نمی توانیم دست از اصول و حتّی از فروع و به تعبیر مرحوم شهید مطهری حتّی از یک مستحبّ هم به اسم اتّحاد نمی شود دست برداشت . اینجا دیگر ما می گوییم آقای سنّی آقای فیلسوف آقای اهل فلان تمدّن ما نمی توانیم دست از معتقداتمان برداریم . لازم باشد برای حفظ یک مطلب مهمتر تقیه می کنیم و عقیده خودمان را اظهار نمی کنیم امّا اینکه برای اعتماد سازی بخواهیم پشت به عقیده مان بکنیم امکان ندارد . اگر شما در قبول و بیان حقیقت مجامله می کنید ما صریحاً می گوییم که : «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» شاهد باشید بدانید ما تسلیم امر قرآن و اهل بیت علیهم السّلام هستیم نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر .
سؤال بیست و یکم: ملکوت لیلة القدر چیست؟
حمران از امام صادق علیه السّلام در همین مورد سؤال می کند . آقا می فرماید : لیلة القدر فاطمه زهرا سلام الله علیها است . فاطمه زهرا سلام الله علیها درست مثل شب قدر که در میان شبهای سال مجهول است چه از نظر مقام روحی چه از نظر قبر مبارکشان چه از نظر تاریخ شهادتشان مجهولة القدر است . شناخته نشده اند بی بی . و ما ادراک ما لیلة القدر ماها چه می فهمیم فاطمه یعنی چه . سمّیت فاطمة لأنّ النّاس فطموا عن معرفتها او را فاطمه نامیده اند چون مخلوقات هیچکدام ظرفیت درک و شناخت فاطمه زهرا سلام الله علیها را ندارند .
وجودی که خدای متعال در سوره کوثر با لسان منّت به پیامبر اکرم می فرماید که ما به تو خیر کثیر دادیم . کوثر دادیم . نه من باب مخفی بودن به ایشان لیلة القدر گفته شود . نه لیلة القدر مدار تمام ایّام سال است . همه چیز بر مدار این شب می گردد . فاطمه زهرا سلام الله علیها عصاره خلقت است . همه چیز از یک جنبه برمدار فاطمه زهرا سلام الله علیها می گردد . بی علّت نیست در حدیث کساء خدای متعال می خواهد اهل بیت را معرفی کند می فرماید : « هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها » مدار معرفی حتّی پیامبر را فاطمه قرار می دهد . این یک جهتی دارد که ملائکه با نور فاطمه آشناترند تا سایر اهل بیت . به جهت اینکه بواسطه ایشان یک ظلمتی که به عنوان امتحان برایشان ایجاد شده بود برطرف شد و لذا به نور فاطمه زهرا سلام الله علیها مأنوسند .
تنزّل الملائکة و الرّوح فیها ملائکه امور را برای امام هر زمان می آورند تا به امضای ایشان برسد ولی تصمیمی که امام زمان علیه السّلام می گیرند بر مبنای روحی است که اصطلاحاً به آن روح القدس می گویند . این روح القدس یک حالت روحی است که غیر از معصوم علیه السّلام کس دیگری ندارد و در مورد آن توضیح داده ایم . این روح القدس از یک کانالی در شب قدر می گذرد تا به تأیید امام و حجّت هر زمان برسد و آن کانال ، کانال حضرت زهرا ارواحنا فداها است . یعنی خیری که می خواهد در این شب از ناحیه امام زمان علیه السّلام جاری شود منبع و مرجعش فاطمه زهرا سلام الله علیها است که خیر کثیر است .
حتّی مطلع الفجر تا طلوع فجر همه مسائل به دست امام زمان علیه السّلام می رسد ، تسلیم ایشان می شود تا در مورد آن تصمیم گیری شود . این روال تا زمان ظهور امام زمان علیه السّلام ادامه دارد. یک مطلبی دارد اینجا که اگر فاطمه زهرا سلام الله علیها نبود تا زمان ظهور امام زمان علیه السّلام به خاطر خطایی که این بشر ظلوم و جهول در حقّ امیرالمؤمنین علیه السّلام رواداشت به هیچ وجه یک نفر هم سالم نمی ماند و این انحراف و این فاجعه همه را در برمی گرفت . اگر امروز می شود چیزی ولو مختصر ، ولو دو بیست و هفتم علمی است که خدا برای بشر قرار داده را ما می توانیم استفاده کنیم به برکت وجود فاطمه زهرا سلام الله علیها است .
خلاصه ملکوت لیلة القدر است و اگر کسی فاطمه زهرا سلام الله علیها را بشناسد لیلة القدر را درک کرده است .
سؤال بیستم: واقعیت لیلة القدر چیست؟
قبلاً یک توضیحی در مورد لحظه اوّل خلقت دادیم و گفتیم اوّلین زمان که به واسطه اوّلین مخلوق به وجود آمد را لیلة القدر گفتند . قرآن یعنی همان علمی که خدای متعال به پیامبر اکر عنایت کرد . علم خدا قابل انتقال نیست . علم خدا عین ذات اوست . آنجه به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم داده شد تصویر علم خداست تصویر علم خدا یعنی علمی که خدای متعال خلق کرده است . این می شود معلومات . این نزول معلومات است . نزول یعنی پایین آمدن . این پایین آمدن هم ، پایین آمدن شدیدی است . این نزول اوّل است .
بعد که ما دون العرش خلق شد اسمش یعنی بهشت و کرسی که شامل آسمانها و زمینها و مدارهاست که یکی از این مدارها یک مدار ناری است که دور زمین است « و ما منکم الّا واردها » همه وارد آن می شوند . همه چیز خلق شد بعد توسّط نور وجود مقدّس پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم همه چیز نظم پیدا کرد « ربّی الّذی اعطی کلّ شیء خلقه ثمّ هدی » خلق شدند بعد با توجّه به علمی که خدا به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم داده بود نظم پیدا کردند . این می شود نزول دوم قرآن .
نزول دوم این است که با همین معلوماتی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم دارند همه چیز را در ریل قرار دادند . سوره یس آیات ۳۳ تا ۴۳ این مرحله از نزول را می گوید : « والشّمس تجری لمستقر لها ذلک تقدیر العزیز العلیم » گذشت زمان یک امر انتزاعی است . حرکت مادّی که به وجود آمد گذشت زمان معنا پیدا کرد . این مرحله دوم نزول قرآن است . این شب قدری که حالا یا ۱۹ رمضان یا ۲۱ رمضان یا ۲۳ رمضان است این سالگرد آن نزول دوم است . نزول سوم قرآن از ۲۷ رجب با بعثت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم شروع شد و ۲۳ سال طول کشید . این نزول ، نزول همان معلومات بود در قالب کلمات . معجزه است که در قالب کلمات محدود همه مسائلی که بشر نیاز دارد عنوان شود . فیه تبیانا لکلّ شیء همه چیز در آن تبیین شده است . گاهی اوقات خدا همه چیز را به صورت اجمال یاد می دهد که به حضرت آدم یاد داد « و علّم آدم الاسماء کلّها » به آدم صورت مسائل گفته شد . امّا برای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم ، همه چیز مو به مو مشخص بود و هست . پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم معصوم از جهل و نادانستن بود باذن الله همه چیز را می داند . تبیانا لکلّ شیء ، این نزول سوم است .
قرآن یک نزول تدریجی دارد یک نزول دفعی دارد. در شب قدر قرآن دفعة واحدة همه اش یک جا به پیامبر اکرم نازل شد .
البته لیلة القدر ، مستمر است . هر سال هست . حالا در این سالهای بعد چه اتّفاقی می افتد یک مسأله است .
بعد هم لیلة القدر یک ملکوتی دارد . این هم یک مسأله دیگر است . امّا واقعیت لیلة القدر همین سالگرد نزول دوم قرآن است .
سؤال نوزدهم: چرا خدایی که می توانست خلقت را در یک لحظه خلق کند آن را در شش روز خلق کرد؟
برای انجام شدن یک چیز علاوه بر توانایی انجام دهنده قابلیت مقتضی یا همان امکان پذیرش از سوی شیء هم لازم است . آیا امام علیه السّلام همه علوم را می تواند به من بدهد ؟ بله . پس چرا نمی دهد ؟ چون تو گنجایش پذیرش همه علوم را نداری . عالم خلقت ظرفیت این را نداشت که یک لحظه ای خلق شود . کن فیکون شود . می بایست در شش روز خلق می شده است .
حالا سؤال این می شود که چرا خدا عالم را با این حدّ از ظرفیت خلق کرده است که می بایست شش روز تنظیم آن طول بکشد ؟ جواب را در روایات فرموده اند . خدای متعال می خواسته است به ما تأنّی و حوصله در کارها را یاد بدهد تا اگر قدرت انجام کاری را برای همین الآن داشتیم آیا می بایستس همین الآن هم آن انجام دهیم یا قابلیت مقتضی را هم لحاظ کنیم و با تانّی آن کار را انجام دهیم ؟ این درس اخلاقی را ما باید از خدای قادر یاد بگیریم که در عین قادر بودن حکیم هم باشیم . و بر اساس حکمت در کارها تأنّی و حوصله به خرج دهیم .
سؤال هجدهم: در جواب سؤال قبلی اشاره ای به عرش و سرادق عرش کرده اید . در رابطه با عرش بیشتر توضیح دهید؟
گفتیم اوّلین مکان به طفیل اوّلین مخلوق به وجود آمد و اسم آن را عرش گذاشتند . روح اهل بیت علیهم السّلام محیط بر عرش است . تمام عالم خلقت در عرش قرار دارد و اهل بیت علیهم السّلام علم احاطه نه علم اِخبار به همه ما دون عرش یعنی همه عالَم خلقت دارند .
در ادعیه و روایات داریم که اهل بیت علیهم السّلام « محدِقین بعرشه » و « حول العرش » هستند .
بالاتر از « عرش » ، « حجاب » است . ولی بالاتر از « حجاب » از نظر مکانی وجود ندارد بلکه از لحاظ رتبی و مقامی یک مقامی بالاتر از « عرش » بالنّسبه ما وجود دارد که به آن « ستر » می گویند .
« حجاب » در حقیقت لقبی برای خود معصومین علیهم السّلام است که بالاتر از عرش و محیط بر عرش هستند . امام علیه السّلام می فرمایند : « نحن أمناؤه على خلقه و الدعاة إلى دینه و الحجاب فیما بینه و بین خلقه
» ما … حجاب در بین خدا و خلق او هستیم .
حجاب که می گوییم چادر به تصوّرتان نیاید . حجاب یعنی واسطه ای که بین دو چیز وجود دارد . چون ورای حجاب را نمی شود دید یا حس کرد . به چادر هم به همین خاطر حجاب می گویند .
شما می خواهید آب گرم کنید . آب را که نمی توانید روی آتش بگذارید این دو تا با هم سنخیت ندارند . باید یک ظرفی بگذارید آب به واسطه آن از گرمای آتش استفاده کند .
ما مخلوقات با خدای متعال سنخیت نداریم باید یک واسطه باشد . وابتغوا الیه الوسیلة . این وسیله ، این واسطه ، معصومینند که در بدنی مثل بدن ما وارد شده اند و بواطه روح مؤیّد به روح القدس ، یعنی بواسطه آن حالت روحی بالایی که خدا به آنها داده با خدا در ارتباطند و واسطه ما و خدایند . این معنای حجاب است .
« ستر» هم که گفتیم یک رتبه و مقام است یعنی چیزی که فهمیدن و شناختش از ما پوشیده است . « ستر » همان ارتباط خاصّ بین چهارده معصوم و خداست که ما اصلاً به آن پی نمی بریم . نه ما که هیچ مخلوقی حتّی جبرئیل می گوید اگر یک قدم دیگر بخواهم نزدیک بیایم « لو دنوت انملة لاحترقت » هیچ چیز نمی فهمم . این را فقط چهارده معصومی می فهمند که « ثمّ دنی فتدلّی فکان قاب قوسین أو ادنی » آنقدر با خدا انس خاصّی که ما نمی فهمیم این انس و این ارتباط چیست دارند که مثل دو نیم دایره که یکی شوند اینطور هستند در انس خاصّشان با خدای متعال .
به ما گفته اند : « تکلّموا فی ما دون العرش و لا تکلّموا فیما فوق العرش » بالای عرش یعنی مقام ستر یعنی آن ارتباط خاصّ معصومین علیهم السّلام با خدا را ما نمی فهمیم . باید از معصومین به پایین را درباره اش صحبت کنیم .
سرادق یعنی آنچه که محیط بر چیزهای دیگر است . اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم می فرمایند « کنّا فی سرادق العرش » یعنی ما در مرکز فرمانروایی عالَم که از آنجا بر همه چیز احاطه داریم ، بودیم .
نه اینکه الآن نیستند . ممکن است از لحاظ بدنی نباشند امّا احاطه روحیشان بر همه ما دون العرش هست .
اوّلین چیز مادّی که در عالم خلق یعنی در عالم اتم ایجاد شد آب بود . و کان عرشه علی الماء . عرش و محتویات آن و و زمینها و آسمانهای هفتگانه آن که در داخل کرسیّ در درون این عرش خلق شده اند همه بر پایه آب بود . آب مایه حیات است . اکسیژن در فضا ایجاد می کند و خلاصه و جعلنا من الماء کلّ شیء حیّ
وجود آب باعث شده که سماوات و ارضی که بسته بود منفتح گردد . به تعبیر قرآن کانتا رتقاً ففتقناهما
اوّل یک جمادی خلق شد . به تعبیر امام علیه السّلام می فرمایند : « و خلق من ذلک الزّبد ارضاً » نمی فرماید : « الأرض » بعضی ها خیال کرده اند این زمین خلق شده است . نه ارضاً یک زمینی . نه این زمین . تعبیر زمین هم برای این است که زمین مظهر جمادات است .. امّا زمین بی خاصیت . نه گیاهی نه حتّی پستی و بلندیی . بعد آسمان خلق شد . از آتشی که از همین آب خدای متعال ایجاد کرد . شما می گویید آتش کجا و آب کجا و خبر ندارید که دل هر ذرّه را بشکافی ولو آن ذرّه اتمهای ئیدروژن و اکسیژن آب باشد ، آفتابی در میانش بینی . روایت می گوید از این آتش دخّانی دودی ، گازی متصاعد شد و آسمان خلق شد. منتها آسما یک پارچه بود نه ستاره ای نه سیّاره ای نه قمری نه شب و روز و رنگ ولعابی . دخّان یعنی مثل دوده سیاه . بعد که گازهای دیگر به وجود آمد و سیّارات و ستاره ها و قمرات و کرات ، اینها را بر آسمان یک پارچه حمل کردند آسمان را به هفت قسمت تقسیم کردند .
اوّل آسمان تشکیلاتش بوجود آمد بعد زمین . امام علیه السّلام می فرمایند « … فرفع السّماء قبل الأرض و ذلک قوله عزّ ذکره و الأرض بعد ذلک دحاها … » آسمان رفع شد قبل از زمین یعنی تشکیلات آن اوّل ایجاد شد . بعد برای این زمینی که روی آن یک پارچه آب بود از مرکز این کره که خشکی ساخته می شد اوّلین نقطه ای که خشکی ایجاد شد همین جای کعبه است .
آسمان و زمین رتق بودند بعد فتق شدند . نه اینکه به هم چسبیده بودند بعد از هم باز شدند . امام علیه السّلام می فرمایند : آسمان فتق بود یعنی باران نداشت . خدا ابر را از همین آب ایجاد کرد و شرایط جوّی و لایه ها و مدارهای دور این کره را طوری قرار داد که باران بیاید . زمین هم فتق بود یعنی گیاه نمی رویید . با روئده شدن گیاه فتق شد . شما اسمش را بگذارید افتتاح یا قابل سکونت شدن .
« ساق العرش » هم داریم . این آخرین مرتبه مُلک است بعد ساق العرش ملکوت و عالَم امر غالب بر مُلک و عالَم خلق است .
تعبیر « یمین العرش » یعنی « در نوع خود بهترین » ! یک تعبیر ظریف هم با دقّت در روایات می شود استخراج کرد . خوبیها وقتی که آنقدر کامل باشد که متّصف به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و معصومین معصومین علیهم السّلام باشد می گویند از یمین عرش است . امّا خوبیهای دیگر از « یسار عرش » است . البته گاهی که یمین و یسار با هم آمده صنعت تضاد است و معنای همه عرش ، را می دهد .
بُعد ملکوتی عرش هم همان سلطه الهی بر همه چیز است که باذن الله در دست معصومین است . لذا « فجعلکم بعرشه محدِقین » همان « و جعل لکم مقاعد فی ملکوت سلطانه » است .
سؤال هفدهم: اگر می شود شواهدی از آیات و روایات در مورد معنای کلمه علیّین بیاورید؟
گفتیم علیّین در لسان روایات ما به سه معنا آمده است . یکی اینکه موجوداتی غیرقابل قیاس با سایر مخلوقات . یعنی معصومین سلام الله علیهم که خودشان هم فرمودند « ولا یقاس بنا احد » مقایسه کردن دیگران با ۱۴ معصوم از لحاظ فضائل ، از نظر زمان و نوع آفرینش ، از لحاظ علم ، از لحاظ نوع عصمت ، از لحاظ نوع اُنسشان با خدای متعال ، از نظر نوع زندگی بعد از مرگ ، حتّی از نظر مسائل بدنی مثل خواب و نیروی بدنی و عدم نقص در بدن و خلاصه از هر لحاظی مقایسه این چهارده وجود مقدّس با دیگران اشتباه است . خودشان هم فرموده اند : « نزّلونا عن الرّبوبیة وارفعونا عن حدود البشریة فقولوا فی فضلنا ما شئتم » ما را خدا ندانید ، امّا از حدود بشری ما را بالاتر بدانید و آن چیزی از فضیلت ( که عقلاً و شرعاً فضیلت باشد ) درباره ما قائل باشید .
برای همین این وجودهای مقدّس روحشان از ما فوق علیّین است و بدنشان از علیّین و خلاصه به بیان قرآن این طبقه از خلقت که منحصر به این چهارده وجود پاک است طبقه عالین است .
از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم از معنای فرموده خدای متعال به شیطان پرسیدند که منظور خدا چه بود از « استکبرت ام کنت من العالین » رتبه خلقت ملائکه را « ملأ اعلی » می گویند . در روایت این عبارت هست . حالا راوی می پرسد اینها چه کسانی هستند که از نظر خلقت بالاتر از ملائکه اند که ملائکه باید به آنها سجده کنند . و خدا آنها را عالین می داند . فمن هم یا رسول الله الذین هم أعلى من الملائکة ؟
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم می فرمایند : « من و علی و فاطمه و حسن و حسین عالین هستیم . ما در سرادق عرش تسبیح خدای تعالی را می کردیم . ملائکه هم از ما یاد گرفتند و خدا را شناختند و تسبیح او را کردند . این جریان مال ۲۰۰۰ سال قبل از خلقت روح آدم است . ( یعنی همزمان با موقعی که روح همه بشر در عالَم ارواح تحت تربیت ۱۴ معصوم بوده است ) .
حالا اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم اسم ۵ معصوم اوّل را می برند به این خاطر است که فقط این پنج نفر در زمان فرمایش پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در دنیا آمده بودند . روایت این است : « بحارالأنوار ج ۱۱ ص۱۴۲ باب ۲- سجود الملائکة و معناه حدیث ۹- کتاب فضائل الشیعة للصدوق رحمه الله بإسناده عن أبی سعید الخدری قال کنا جلوسا مع رسول الله ص إذ أقبل إلیه رجل فقال یا رسول الله أخبرنی عن قول الله عز و جل لإبلیس أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ فمن هم یا رسول الله الذین هم أعلى من الملائکة فقال رسول الله ص أنا و علی و فاطمة و الحسن و الحسین کنا فی سرادق العرش نسبح الله و تسبح الملائکة بتسبیحنا قبل أن خلق الله عز و جل آدم بألفی عام فلما خلق الله عز و جل آدم أمر الملائکة أن یسجدوا له و لم یأمرنا بالسجود فسجدت الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ فإنه أبى أن یسجد فقال الله تبارک و تعالى أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ أی من هؤلاء الخمس المکتوب أسماؤهم فی سرادق العرش الخبر »
علوّ و بالایی رتبی مانند این عبارت « اللَّهُمَّ آتِ مُحَمَّداً صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ الْوَسِیلَةَ وَ الرِّفْعَةَ وَ الْفَضِیلَةَ وَ اجْعَلْ فِی الْمُصْطَفَیْنَ مَحَبَّتَهُ وَ فِی الْعِلِّیِّینَ دَرَجَتَهُ وَ فِی الْمُقَرَّبِینَ کَرَامَتَهُ » پیامبر در علیّین رتبی یعنی در بالاترین رتبه بهشت هستند بهشت ۸ طبقه رتبی دارد . هر کدام مخصوص یک گروه از آدمهای خوب . چون آدمهای خوب هم همه به یک نیّت خوب نبوده اند همه هم به یک اندازه خوب نبودند . یکی برای ترس از جهنّم خوب بوده یکی به خاطر طمع بهشت خوب بوده . از لحاظه اندازه خوب بودن یکی از مقرّبین است یکی از ابرار است و … که گفته اند حسنات الابرار سیّئات المقرّبین . طبقه بهشت هم می گویم طبقه مکانی مثل آپارتمان نیست . طبقه رتبی . در همان بالاترین رتبه بهشت که علیّین است هم درجات مختلف وجود دارد و هر کسی قابل رشد در همان طبقه هست . در این دعا عرض می کنیم خدایا در این علیّین که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم این مقام را دارند و تعبیر دیگری هم در قرآن برای این مقام هست ، تحت نام « مقام محمود » . در اینجا هم درجاتشان را زیادتر کن . نه اینکه لازم باشد ما دعا بکنیم . نه ! پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و ارواحنا فداه لحظه به لحظه رشد معنوی غیر قابل قیاس با سایر مخلوقات دارند . این که ما عرض می کنیم من باب قدردانی است . به گدایی بزرگی پول داده . این دعا می کند من باب این است که تشکّر خودش را ابراز کند .
یا در آن زیارت داریم که « وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاکَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ » در رتبه های بالا هم بعضی ها شاگرد اوّل آن رتبه اند . در قرآن داریم که مثلاً می گوید : « واذکر فی الکتاب ابراهیم » ببینید چه ارزشی چه قدر در علیّین یاد او و نام او به بلندی یاد شده که در قرآن جاوید به آن عظمت اسمش را پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم به دستور الهی ثبت می کنند .
علیّن رُتبی ، پیداست که نسبی هم هست . یعنی کسی که در مرحله توبه است نسبت به کسی که هنوز در خواب غفلت و گناه است او در مرتبه علیّین است به همین خاطر امیرالمؤمنین علیه السّلام به آن فرد که داشت به زبان استغفار می کرد فرمودند : « ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ أَ تَدْرِی مَا الِاسْتِغْفَارُ الِاسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّیِّینَ » مادرت به عزایت بنشینید ! تو اصلاً می دانی استغفار یعنی چه ؟ استغفار درجه افرادی است که در رتبه های بالایند .
این نشان می دهد اگر کسی در همان مرحله توبه تمرکزش به توبه باشد و توبه واقعی که امیرالمؤمنین علیه السّلام در ادامه همین روایت می فرمایند و می فرمایند شش رکن دارد انجام دهد . این به مقتضای رتبه خودش در بالاترین مرحله تزکیه نفس است . در مرتبه علیّین است .
در مورد « علیّین » به معنای مکانی ، یعنی مکانهای بالاتر از زمین به عنوان مثال این روایت که امام باقر علیه السّلام می فرمایند : « و علیون السماء السابعة : علیّین ، آسمان هفتم است »
یا این دعا که در هنگام گذاشتن میّت در قبر وارد شده است که : « اللَّهُمَّ جَافِ الْأَرْضَ عَنْ جَنْبَیْهِ وَ أَصْعِدْ رُوحَهُ إِلَى أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ فِی عِلِّیِّینَ وَ أَلْحِقْهُ بِالصَّالِحِینَ » این ظاهراً مربوط به علوّ مکانی است . یعنی او را روحش را به آسمان چهارم ، که بهشت برزخی در این آسمان است ، بالا ببر . او را پیش مؤمنین در این بهشت برزخی ببر !
خلاصه آنچه ما تحقیق کردیم ، علیّین به یکی از این سه معنا در لسان آیات و روایات آمده است .
سؤال شانزدهم: آیا روایتی داریم که معصومین از علیّین خلق شده اند و روح شیعیان هم از علیّین و بدنشان از مراتب پایینت ؟
دو نوع روایت در این مورد داریم که با هم قابل جمعند روایت اوّل در کتاب کافی ج ۱ ص ۳۸۹ باب خلق أبدان الأئمة و أرواحهم روایت ۱ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا مِنْ فَوْقِ ذَلِکَ وَ خَلَقَ أَرْوَاحَ شِیعَتِنَا مِنْ عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ أَجْسَادَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ الْقَرَابَةُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَیْنَا
امام صادق علیه السّلام می فرمایند : خدا ما را از علیّین خلق کرده است و روح ما را از بالاتر از علیّین خلق کرده است و ارواح شیعیان ما را از علیّین خلق کرده است و بدنهایشان را از پایینتر از آن خلق کرده است ، به همین خاطر است که این قرابت ( ارتباط روحی ) میان ما و آنها برقرار است و قلوبشان به سوی ما کشش دارد .
روایت دوم باز در کافی ج ۱ ص۳۹۰ باب خلق أبدان الأئمة و أرواحهم و قلوبهم ، راوی می گوید : سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السّلام یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِنَا مِمَّا خَلَقَنَا وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِی إِلَیْنَا لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ. وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ
امام باقر علیه السّلام می فرمودند : خدا ما را از اعلی علیّین ( بالاتر از علیّین ) خلق کرده است و قلوب شیعیان ما را از آن جایگاهی که ما را خلق کرده ، آفریده است و بدنهایشان را از پایین آن . به همین خاطر قلوب آنها به ما تمایل دارد چرا که این قلوب از آن جایگاهی خلق شده است که ما از آنجا خلق شده ایم . آنگاه آقا امام باقر علیه السّلام این آیه را تلاوت کردند : هرگز ! سیرت ابرار در علیّین رقم خورده است . و تو چه می دانی که مقام علیّین چه مقامی است ؟!
روایت دوم جمعش با روایت اوّل این است که خدا روح اهل بیت علیهم السّلام را از اعلی علیّین خلق کرده است نه بدن آنها را . بدنشان از اعلی علیّین نیست از علیّین است . پس این دو نوع روایت در حقیقت یکی است .
امّا معنای این روایت چیست ؟ گفتیم علیّین یعنی بالاییها . خدا بدن معصومین علیهم السّلام را از علیّین خلق کرده یعنی بالاتر از محدودیتهایی که بدن ما دارد ولو آنکه آنها بشری مثل ما هستند ولی روح قوی آنها بدنی به مقتضای این روح می خواسته که تاب این روح متعالی را داشته باشد . بدن امام به صورت ظاهر قویتر است از بدنهای سایرین . حواسّی که دارند قویتر است از حواسّ ظاهری . بدن امام سبب غفلتش نمی شود . من و شما اگر خواب باشیم دیگر متوجّه اطرافمان نیستیم امّا معصوم علیه السّلام در خواب هم متوجّه اطرافش است . اینکه در آن جریان ردّ الشّمس ، امیرالمؤمنین علیه السّلام سر مبارک رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را از روی زانوانشان برنمی دارند و نماز را با اشاره می خوانند ، به این خاطر است که خواب پیامبر مانند بیداریشان است . متوجّه مسائل هستند . بدنشان مانعشان نیست لذا اگر لازم می بود بیدار شوند ، بیدار می شدند .
امّا روحشان ما فوق علیّین است . روح معصومین علیهم السّلام همانطور که گفتیم اوّل مخلوق است و اصلاً خلقت روحیشان با خلقت روحی ما فرق دارند زمانا و نوعا . نوعاً هم به این خاطر که یک حالت روحیی خدا در روح معصومین صلوات الله علیهم اجمعین قرار داده که از آن تعبیر به روح القدس می کنند و معصوم مؤیّد به روح القدس است و یک رابطه مخصوصی به واسطه این روح مخصوص با خدا دارد که اصلاً برای سایر مخلوقات اظهار هم نکرده اند .
آنچه معصومین علیهم السّلام در طول دوره زندگی با برکتشان اظهار کرده اند به نمایش گذاشته اند را ما می توانیم برسیم ، آنچه که مخصوص خودشان است اصلاً برای ما اظهار نکرده اند یا اگر گاهی کوچکش را اظهار کرده اند فرموده اند شما نمی توانید این را یاد بگیرید یا شما نمی توانید اینطور باشید . ( مثل جریان تشرّف مرحوم فشندی که امام عصر علیه السّلام به او می فرمایند این دعا را نمی توانی حفظ کنی این مخصوص حجّت خداست )
روح شیعیان از علیّین است یعنی روح رشد یافته ای است به واسطه اینکه در عالم ذر به مطالب عالم ارواح توجّه داشته اند روحشان قابلیت اوجگیری و خلاصی از محدودیتها را دارد .
استاد ما می فرمودند یک سنّی آمده بود پیش ما می گفت من می خواهم تزکیه نفس کنم . خوب ما جواب این را چه بدهیم ؟ این نمی داند که سنگ بنای اخلاقیات ، اعتقادات است .
اگر به بعضی بر نخورد ( و اگر خورد هم بخورد ! چون حرف اهل بیت است و ما باید خودمان را با آن تطبیق دهیم تا به ما بر نخورد ) حقیقتش این است که مولوی عارف نیست . عطّار عارف نیست . ابن عربی عارف نیست . چرا ؟ چون امام علیه السّلام می فرمایند معرفت خدا یعنی معرفت مردم هر زمانی نسبت به امام زمانشان . این سنّی است . امام زمانش را نشناخته . پایینترین سطح معرفت را هم ندارد . پس معرفت به خدا هم ندارد . پس عارف به چیست ؟ فقط اعمال سلیقه های نادرست فلسفی و تصوّف خودش را در قالب نثر مسجّع یا شعر ریخته و داستان پردازی کرده . اگر هم جایی حکمتی گفته دزدی است . مال معصومین علیهم السّلام است . این حکمت را شما بگیرید . چون گفتند از منافق هم حکمت را بگیر . ولی مدیون او نیستی . این یک خیر است که به تو رسیده و ان ذکر الخیر کنتم اوّله … خیر معدنش و اوّلش از اهل بیت علیهم السّلام است . پس شما مدیون این معدن هستید . نه مولوی و عطّار و ابن عربی و نظائرهم .
به هرحال روح این سنّی از علیّین خلق نشده . باید در این دنیا کاری بکند این روح را به علیّین برساند . کم کاری عالم ذر را باید اینجا جبران کند . تا این روح از دایره مادّیات خارج شود و اوج بگیرد .
بدنشان هم که خوب از مادون علیّین خلق شده . امّا از خاک طیّب و طاهر آن .