حدیث هفته

پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم):

 من مات علي شيء بعثه الله عليه

هر كه به هواي هرچيزي بميرد ، خدا او را با حال و هواي همان مبعوثش مي كند .

نظرسنجی

در این وبلاگ سخن سیاسی بگوییم؟

View Results

در حال بارگزاری ... در حال بارگزاری ...
تقویم شمسی
شهریور ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

Posts Tagged ‘تزكيه نفس’

دچار عادت بدی شده ام و توانایی ترک این گناه کبیره را ندارم. امکان ازدواج هم برایم میسّر نمی باشد. چگونه از شرّ این عادت خلاص شوم؟

اصلاً هر گناهی که انسان انجام می دهد مربوط به عدم یقظه یا حدّاقل عدم استمرار در یقظه می شود. گناه به خاطر غفلت شدید است. در مرحله یقظه و بیداری از خواب غفلت، انسان دیگر گناه نمی کند. مگر آنکه استمرار در یقظه نداشته باشد.

یک سری مسائلی را که گفته اند برای همین بیماری که در سؤال ذکر کرده اند مثل ازدواج حالا یا دائم یا موقّت، شنا، مسافرت، بیکار نبودن، نپوشیدن شلوارهای جیب دار، در اتاق تنها نخوابیدن و … اینها مسکّن است. حتّی بوده مواردی که بعد از ازدواج هم تا مدّتی دست از این عادت برداشته ولی باز به سراغش بازگشته است.

راه درمانش این است که انسان روی بیداری و یقظه اش کار کند. این افراد را توصیه به قرآن خواندن آن هم با تدبرّ می کنیم. نمازهایش را صحیح و اوّل وقت و حدّالامکان به جماعت بخواند. در هفته یکی از روزهای دوشنبه و پنج شنبه به زیارت اهل قبور بروند و تا مدّتی اگر نتوانستد در مراسم تدفین و تکفین و تشییع و نماز میّت شرکت کنند. زندگی اولیاء خدا را بخوانند. توحید مفضّل را بخواند. مناجات شاکین را بخواند. روزه بگیرد و ثواب آن را به امام عصر علیه السّلام هدیه کند. ذکر «یا دیّان» را زیاد بگوید. اگر ذهنش به سمت این گناه رفت سریع خودش را در موقعیّت دیگری قرار دهد و ذکر «لا حول و لا قوّة الّا بالله العلیّ العظیم» را بگوید.

دلم نمی خواهد گناه بکنم امّا نمی توانم. چه کار کنم؟

بعضی مردم هستند که اصلاً گناه را دوست دارند . اگر یک مسأله از راه حلالش هم باشد از راه حرامش هم باشد این با اینکه می تواند حلال و طیّب و طاهرش را داشته باشد ولی درعین حال حرامش را بیشتر دوست دارد . امّا یک موقع هست گناه را دوست ندارد . خودش هم اذیّت است که به طرف گناه می رود ولی نمی تواند جلوی نفس امّاره بالسّوئش را بگیرد . اگر به یک همچین آدمی بگویی گناه نکن مثل اینکه به یک آدمی که سرما خورده است و تب دارد بگویی تب نداشته باش . می گوید دست خودم نیست والّا خودم از همه بیشتر اذیّتم و خودم از همه بیشتر دوست دارم که تب نداشته باشم . اینجا باید آن ویروسی را که در وجود اوست و باعث این عارضه تب شده را یک دکتر متخصّص پیدا کند و آن را از بین ببرد . اگر آن از بین رفت دیگر تب هم نمی کند .

در مورد قضیه حضرت یوسف و زلیخا خدای متعال می فرماید « و لقد همّت به و همّ بها لولا أن رأی برهان ربّه » زلیخا در مورد یوسف طالب گناه شد و یوسف هم اگر برهان ربّش را نمی دید طالب زلیخا می بود . طبیعتش هم همین است .

شما ببینید دو تا جوان یکی زلیخا یکی یوسف . دوتایی هم زمینه گناه به یک اندازه مهیّا . هر دو تا هم زیبا . هر دو هم دارای شهوت . بلکه شهوت یوسف بیشتر هم هست چون همه قوای پیامبران ؛ بینایی ، شنوایی و سایر قوا از جمله شهوت در پیامبران کاملتر است . بعد هم درخواست کننده گناه زلیخا بود و یوسف از این نظر هم برایش زمینه مهیّاتر بود که بگوید او مرا وادار کرده است .

چطور می شود این دو نفر در یک موقعیّت یکی گناه می کند و دیگری خودش را نگه می دارد . رمزش را خدای متعال در این آیه می فرماید « و همّت به و همّ بها لولا أن رأی برهان ربّه » اگر یوسف برهان ربّش را نمی دید او هم به گناه می افتاد .

در همین قضیه هست که زلیخا وقتی می خواست این گناه را انجام دهد یک بتی در آن اتاق بود پارچه ای برداشت و روی آن بت انداخت که جلوی این به اصطلاح ربّش این عمل را انجام ندهد . باور کنید اگر این کار را نکرده بود شاید همین باعث می شد حیا کند از اقدام به این گناه .

شما این گناهی که می خواهید انجام دهید جلوی یک بچّه چهار یا پنج ساله انجام نمی دهید امّا در پیشگاه خدا انحام می دهید چون خدا را مبرهن و واضح نمی بینید . نه دیدن با چشم سر بلکه دیدن به معنای اینکه کاملاً او را احساس کنید . کامل او را لمس کنید . هر جایی هم یک ربّی دارد که حس کردن و لمس کردن و جلوی چشم بودن آن ربّ ما را از گناه نگه دارد . یکی آبروی و شخصیت اجتماعیش برایش مهم است آن وقتی که در یک گناهی قرار گرفت اگر یک لحظه به یاد این بیفتد که با انجام این گناه شخصیتش در معرض خطر است خودش را از گناه حفظ می کند .

یوسف در جواب درخواست زلیخا به او می گوید : « إنّه ربّی أحسن مثوای » در واقع منظورش خدای متعال است ولی در حدّ و اندازه فهم زلیخا حرف می زند . می گوید تو از یک بت حیا می کنی ؛ عزیز مصر مرا پرورش داده است او موقعیّت خوبی برای من فراهم کرده است .

زلیخا بیشتر از این را نمی توانست حس کند ببیند . برای او برهان ربّش در همین اندازه است . اگر همین را ببیند از گناه نگهش می دارد . هر چیزی که به نظرتان نمی شود ترکش کرد می شود منتها باید یک چیزی را ببینید . بگردید ببینید چه چیزی را باید ببینید ؟

« لولا أن رأی برهان ربّه » باید ربّ هر جایی را شناخت . زلیخا آن بت می توانست نگهش دارد که گناه نکند ولی رویش پارچه انداخت . یوسف برای اینکه زلیخا یک چیزی را ببیند و خودش را از گناه نگهدار می گوید « إنّه ربّی أحسن مثوای » او را یاد عزیز مصر می اندازد .

« ربّ » یعنی کسی که حقّ نمک دارد . بعد به جایی می رسد که انسان ایمان به غیبش کامل می شود می بیند همیشه ، هر لحظه یکی را که حقّ نمک دارد بر خودش ناظر می بیند و چون او را دوست دارد و نمی خواهد موجبات رنجشش پیدا شود با خواسته او مخالفت نمی کند بلکه یک مرحله بالاتر . اهانت است که به ربّش بگوید من به خاطر تو به حرف شیطان گوش نمی دهم . مگر تو می خواستی به حرف شیطان هم گوش بکنی ؟! آن هم در جایی که خدایی که ربّ توست دائماً تو را از روی محبّت پرورش داده است . العبودیة جوهرة کنهها الرّبوبیة ، عبودیت یک حقیقتی است که نهایت آن ربوبیت است . اگر دربند خدا باشی به مرحله ای می رسی که دائماً برهان ربّت را می بینی . « عمیت عین لا تراک علیه رقیبا » آن چشمی که خدا را نزدیک خودش نبیند کور است .

اگر اینطور شدید که خدا را دوست داشته باشید و او را دائماً نزدیک خودتان ببینید جز راضی کردن او فکر دیگری نمی کنید . او هم از شما راضی خواهد بود . یا أیّتها النّفس المطمئنّه إرجعی إلی ربّک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی . ای نفسی که خدا را می بینی برای همین دیگر رام هستی به طرف آن کسی که نمک پرورده اش هستی برو در حالی که هم تو از او راضی هستی هم او از تو راضیست . ( از روی اکراه دربند او نیستی . اصلاً خودت دوست داری که بندگی او را بکنی و او هم از نحوه بندگی تو راضیست . ) برای همین در میان بندگان من وارد شو و در بهشتی که از همین دنیا شروع می شود(چون کسی که عملش و دلش هر دو مطیع خدا می شود بهشتش از همین دنیا شروع شده است)

چه کار کنیم حال معنوی خوبی داشته باشیم؟

اوّلاً باید بدانیم معنای حال معنوی چیست ؟ بعضیها فکر می کنند حال معنوی یعنی گریه کردن . صوفیه برای اینکه به اصطلاح خودشان به حال بروند ( چون آنها حال را از خود بی خود شدن می دانند ) هر حرامی را مرتکب می شوند .

حال معنوی یعنی همان عبارتی که ابی عبدالله علیه السّلام در مناجات عرفه می فرمایند : « من وجدک فماذا فقد ؟ » خدایا ! آن کس تو را دارد چه کم دارد .

اگر شما واجبات را انجام می دهید و محرّمات را ترک می کنید . انس با خدا و معصومین دارید و وظیفه تان را انجام می دهید و به فکر تزکیه صفات روحیتان هستید ، ولو اشکتان جاری نباشد ولو حال توسّل نداشته باشید ، شما حال خوبی دارید .البته یک قبض و بسط روحی در مسیر حرکت به سوی صفات کمالیه هست که اگر به خاطر کم کاری نباشد ، اقتضای راه است . جادّه همیشه به یک شکل نیست گاهی از میان شهرهای شلوغ و رنگین می گذرد گاهی از بیابانهای بی آب و علف . گاهی انسان در سیر الی الله در بسط روحی است گاهی در قبض . این اگر به خاطر کم کاری و اشتباه کاری نباشد ، طبیعی است «‌ الله یقبض و یبسط  و الی الله ترجع الامور » بالاخره رجوعتان به خداست . به او می رسید . حالا بین راه هرطور می خواهد باشد ، باشد . حتّی می گویید من را از میانبر ، ولو بیابانی باشد ، ببر تا زودتر به مقصد برسم .

در این بین یک راهکار به ما دادند که مسیر سیر الی الله برای ما عادّی نشود . گفته اند : « خادع نفسک فی العبادة و ارفق بها و لا تقهرها و خذ عفوها نشاطها » ( همانطور که نفس امّاره قصد فریب شما را دارد شما هم متقابلاً ) نفس را در عبادت فریب دهید ( به اینگونه که ) با او مدارا کنید و به او تحمیل نکنید ( درست مثل رام کردن یک اسب ، در یک محدوده خاصّ ( حدود الله ) به او اجازه جولان بدهید ولی در مرکز این محدوده طناب او را دردست داشته باشید و آرام آرام او را به خود نزدیک کنید ، تا با شما آرامش پیدا کند و مطمئنّه شود ) ولی در زمانی که فراغت و شادابی دارد حسابی از او استفاده کنید . باید نفس را به عبادت عادت داد تا عادتی که شیطان به او داده بود یعنی عادت به معصیت از ذهنش خارج شود . این باعث تداوم آرام بودن نفس و چموشی نکردنش می شود . به عبارتی نفس حالت مطمئنّه می گیرد نه حالت امّاره . و حالش خوب می شود . نشاط معنوی دارد . یعنی عادت کرده وظیفه اش را مطابق آنچه خدای تعالی خواسته و به همان نیّتی که خدا خواسته ( نیّت صادقه ) انجام دهد . این می شود حال خوب . کسی که مریض نباشد حالش خوب است.

برای ایجاد صفات حسنه چه کار کنیم؟

 سؤال بسیار خوبی است هم از لحاظ خود سؤال ( که خوب سؤال کردن نصف دانستن است ) و هم از این نظر که بار مثبت دارد . یعنی نپرسیده اند که چه کار کنیم که صفات رذیله را برطرف کنیم بلکه سؤال کردند چه کار کنیم صفات حسنه را ایجاد کنیم .

واقع مطلب این است که اگر ما به فکر ایجاد صفات حسنه باشیم ، صفات رذیله خود به خود رخت بر می بندند . برای اینکه صفات حسنه را در خود ایجاد کنیم باید ۲ کار عمده انجام دهیم . البته فکر نکنید این دو کار بدون استاد و فقیهی که مطابق احکام دینی و صراط مستقیم انسان را راهنمایی کند ، به مقصد می رسد نه این دو مسأله شرط لازم است نه شرط کافی .

اوّل آنکه باید صفات را بشناسیم یعنی دقیقاً بدانیم مرض روحی ما مربوط به کدام صفت رذیله است و در مقابل آن صفت چه صفت حسنه ای وجود دارد . به عبارت پزشکی تشخیص بیماری ۹۹ درصد درمان آن است .

ما هنوز نمی دانیم کبر ، غرور ، عجب و فخرفروشی چهار بیماری متفاوتند و هرکدام یک صفت حسنه جداگانه در مقابلشان وجود دارد . معنای صفت حسنه تواضع را نمی دانیم فکر می کنیم اگر کسی به دروغ !!! و برای شکسته نفسی !!! ( که اصلا انسان نباید نفس امّاره بالسّوء داشته باشد که بعد بخواهد آن را بشکند ) گفت من روسیاه تر ین و گنهکار ترین آدم هستم ، این تواضع کرده ؛ درحالی که معنای تواضع این نیست . تواضع با پست طبعی فرق دارد . تواضع یعنی قرار گرفتن سر جای خود پایینتر از آنچه هستی خودت را معرفی کنی می شود پست طبعی ، بالاتر از آنچه هستی خودت را بدانی می شوی متکبّر .

ببینید تشخیص صفات چقدر کار مشکلی است .

مرحله دوم این است که زیر نظر یک فقیه که از پیش خود به جایی نرسیده باشد ، هر چه می گوید استنباط از ادلّه شرعیه باشد ، برای رفع صفت رذیله بر روی صفت حسنه مقابل آن با قدرت بیشتری کار کنید .

اوّلاً باید زیر نظر یک فقیه باشد چون صوفیه و حتّی مرتاضهای هندی هم با ریاضتهای غیر شرعی به جاهایی می رسند که اسلام نخواسته است .

تعریف می کردند در هندوستان اگر کسی بد دل باشد به او یک پاتیل پر از نجاست می دهند که زیرش آتش روشن است و می گویند آن را به هم بزند . خوب این یک ریاضت است برای برطرف کردن بد دلی ، امّا ریاضت غیر شرعی است . اسلام این را نخواسته است .

نکته دوم اینکه آن قانون نیوتن اینجا هم حاکم است یعنی باید برای مقابله با یک نیرو ، نیرویی در خلاف جهت آن بیشتر از آن وارد کرد . مثلاً این موشکهایی که پرتاب می شود از همین قانون پیروی می کند ، نیرویی در جهت مخالف جاذبه زمین بیشتر از نیروی جاذبه وارد می کنند تا از زمین کنده شود .

ما به زمین چسبیده ایم ( اثّاقلتم ) ، به مادّیات ، به صفات رذیله ! حالا برای اینکه از آن بتوانیم جدا شویم باید نیرویی بیشتر از جاذبه کاذب صفات رذیله در جهت مقابل برای روحمان ایجاد کنیم تا بتوانیم کنده شویم و

البته این یک توضیح مختصر بود والّا ایجاد صفات حسنه ظرافتهایی دارد که باید به آنها وارد باشیم.