Posts Tagged ‘عالم ذر،اختيار،شيطان’
سوال بیست و پنج: در عالم ارواح که تعالیم را از ناحیه معصومین گرفتیم و بعد وارد عالم ذر شدیم چه عاملی باعث شد که بعضیها معصیت خدا را بکنند؟ تعالیم عالم ارواح که برای همه یکی بوده است و حواس پرتی هم نبوده همه هم این تعالیم را گرفتند. اگر بگوییم با دیدن سجده نکردن شیطان فهمیدند می شود با خدا مخالفت کرد، باز این سوال مطرح می شود که خوب این صحنه را که همه دیدند چرا بعضی مطیع خدا ماندند و بعضی روش شیطان را پذیرفتند و اصلاً خود شیطان چرا بدی را اختیار کرده است؟ چه عاملی بوده که شیطان بدی را اختیار کند؟ نمی توانیم بگوییم که شیطان را خدا ذاتاً بد خلق کرده والّا نسبت خلق بدی و شرّ را به خدای سبحان و منزّه داده ایم؟ جواب این مسأله چیست؟
پاسخ ما:
مسأله اختیار در عالم ذر و همینطور مسأله اختیار شیطان بر می گردد به فهمیدن بعضی مسائل. فهمیدن معنای عقل که قبلاً در بخش پاسخ به شبهات از آن صحبت کرده ایم. فهمیدن معنای جهل. فهمیدن معنای استطاعت. فهمیدن معنای مشیت الهی در دادن حقّ انتخاب.
جهل یک چیز عدمی است که با خلقت عقل خود به خود به وجود می آید بنابراین موجود مختار در برابر دو انتخاب قرار می گیرد.
اگر مخلوق نتواند غیر راه صحیح را انتخاب کند یعنی مجبور است فقط راه صحیح را انتخاب کند این می شود جبر.
مخلوق مختار به مقتضای اینکه بدن دارد و بدن آلت و وسیله است و علم باضافه بدن (وسیله) و داشتن انتخاب متعدّد می شود عامل اختیار.
در عالم ارواح تازه علم داده می شده آنجا عالم آموزش بوده پس این که هیچ . از عالم ذر که شروع کنیم بدن عالم ذر خیلی وسیله قدرتمندی برای انجام اعمال نیست. فکر(قدرت تجزیه و تحلیل) است که می تواند صفات عقل را انتخاب کند می تواند صفات جهل را انتخاب کند.( امام کاظم علیه السّلام می فرمایند: یَا هِشَامُ لِکُلِّ شَیْءٍ دَلِیلٌ وَ دَلِیلُ الْعَاقِلِ التَّفَکُّر اى هشام براى هر چیزى رهبرى است و رهبر عقل اندیشیدن) لذا گناهان عالم ذر حالت فکری (قبول و رد) داشته است.
این را هم بدانید که عالم ذر عالم عمل به معنای این دنیا نیست چون بدن و تکلیف این دنیا را نداریم. ولی عالم فکر است. خیلی هم شدیدتر از اینجا چون بر خلاف دنیا تعالیم عالم ارواح را از یاد نبرده ایم و بدن هم آنقدر ثقالت ندارد که غفلت زیادی ما را بگیرد لذا خیلی فکرمان فعّال بوده است در قبول و رد.
قبول و رد چه ؟ قبول و رد ولایت.
یک نکته هم اینکه برای ما بشر، جهل در نماد شیطان معنا پیدا کرد امّا برای خود اجنّه که ابلیس(شیطان) هم جزو آنها بود (تا قبل از اینکه ابلیس جهل را بپذیرد و نماد جهل شود) جهل عدم العلم بود عدم العقل نبود. ابلیس و هر کسی که عدم العلم را انتخاب می کند به زمانی خودش را برنمی گرداند که نفسِ خالی بوده (و نفس و ما سوّاها) یعنی آینه و فیلم درّاکه و بدون تصویر. بلکه این آینه را جهل به معنای سیاهی به معنای غبار به معنای عدم العقل فرامی گیرد.
به بیان دیگر یک بار هست می گویند جهل و منظور نداشتن علم است مثلاً امیرالمومنین می فرمایند: وَ کُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ وَ اللَّهُ لَمْ یَجْهَلْ وَ لَمْ یَتَعَلَّم (هر دانائى قبلا جاهل بوده بعدا آموخته اما در خداوند متعال جهل راه نداشته) امّا یک بار هست که می گویند جهل و منظور عدم العقل است. عدم العلم گناه نیست. هر مخلوقی مسبوق به عدم العلم است حتّی پیامبراکرم در اوّل خلقتش (و وجدک ضالّا فهدی و تو را درحالتی یافت که به خودی خود نمی توانستی اهل تشخیص باشی و هدایت کرد) امّا عدم العقل بد است. عدم العقل یا همان جهل را قبول کردن یعنی از اختیار درست استفاده نکردن این هم به خاطر این است که وقتی بدن دار شدیم در عالم ذر اینجا طبیعتا حبّ نفس به وجود می آید برای رسیدن به آنچه محبوب نفس است راه جهل (گرچه نهایتا هم انسان را به مقصد نمی رساند ولی) توسط شیطان کوتاهتر نشان داده می شود، زینت داده می شود و حتّی خوب جلوه داده می شود (إِنَّ الَّذینَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ کسانى که بعد از روشن شدن هدایت براى آنها، پشت به حق کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فریفته است! )
برای همین بدن هم که ثقالت دارد بعضی تحمّل راه عقل را نمی کنند می نشینند(چه درعالم ذر چه در دنیا با خودش فکر می کند نفسمان را یعنی خومان را اذیت نکنیم از این راه هم می شود همان استنتاجی که شیطان بعد از فکر کردن گرفت و گفت خلقتنی من نار (نفس من که بهش محبّت هم دارم بالاتر است) یا در این دنیا عمرسعد گفت (فما عاقل باع الوجود بدینی) و البته اشتباه کرده و فکرش را به جای عقل دانسته است لذا ولایت عقل را نمی پذیرد و ولایت جهل را می پذیرد. حبّ نفس از همینجا تبدیل به هوای نفس می شود.( أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند او را چون علم داشت (و عذر جاهل بودن نمی توانست بیاورد) گمراه ساخته (به خودش واگذاشت) و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پردهاى افکنده است؟! با این حال چه کسى مىتواند غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمىشوید؟ )
علی علم است اگر علی جهل بود بجهالة بود خدا می گذشت(کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیم پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض کرده؛ هر کس از شما کار بدى از روى نادانى کند، سپس توبه و اصلاح(و جبران) نماید، خدا هم آمرزنده مهربان است.) حالا این بجهالة در این دنیا مال مستضعفی است که معارف بهش نرسیده و در عالم ذر اگر کسی می بود که تعالیم عالم ارواح را نگرفته بود که نیست همچین کسی همه هم اقرار کردیم که همه تعالیم را گرفته ایم( قالوا بلی ) خدا رهایش نمی کرد.
پیامبر صفاتشان را در عالم ارواح به ما داده اند و لذا حجّتی نداریم در مخالفت با این صفات (وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدى وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً کسى که بعد از آشکار شدن حق، با پیامبر مخالفت کند، و از راهى جز راه مؤمنان پیروى نماید، ما او را به همان راه که مى رود مىبریم؛ و به دوزخ داخل مى کنیم؛ و جایگاه بدى دارد) و اگر غیر از راه هدایت را انتخاب کنیم ما را به خودمان واگذار می کنند.
یک مطلبی هم در مورد اولوالاباب هست ذیل این حدیث مرحوم علامه مجلسی می فرمایند: (عن مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السّلام لِهِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ وَ قَالَ علیه السّلام یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فِی کِتَابِهِ فَقَالَ فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ خداوند تبارک و تعالى دانایان و عاقلان را در کتاب خود چنین مژده میدهد: پس بندگانم را بشارت بده؛همان کسانى که سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مىکنند؛ آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.)
علّامه می فرمایند: المراد بالقول إما القرآن أو مطلق المواعظ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أی إذا رددوا بین أمرین منها لا یمکن الجمع بینهما یختارون أحسنهما و على الأول یحتمل أن یکون المراد بالأحسن المحکمات و یمکن أن یحمل القول على مطلق الکلام إذ ما من قول حق إلا و له ضد باطل فإذا سمعها اختار الحق منهما مقصود از تبعیت «قول» یا تبعیت قرآن است یا تبعیت از مطلق موعظه ها یعنی عبادالرّحمان وقتی بین دو امر متردّد می مانند که جمع بین آن دو امکان ندارد بهترین آن دو را اختیار می کنند و اگر منظور از قول قرآن باشد مقصود از انتخاب احسن هم تمسّک به محکمات آیات است و این امکان هم هست که قول منظور مطلق کلام باشد چرا که هیچ قول حقّی نیست مگر آنکه ضدّی هم برای آن به نام باطل متصوّر است. عبادالرّحمان آنگاه که اقوال را شنیدند حقّ را انتخاب می کنند.)
این تعبیرات کدام یک در مورد عالم ذر هم هست؟ تعبیر اوّل که احسن را انتخاب نکردند بین دو چیز به این معنا که محکمات را نگرفتند و متشابهات را گرفتند می تواند برای عالم ذر درست باشد چون می فرماید: (هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ : او کسى است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتى از آن، آیات«محکم» [ صریح و روشن] است؛ که اساس این کتاب مىباشد؛ (و هر گونه پیچیدگى در آیات دیگر، با مراجعه به اینها، برطرف مىگردد.) و قسمتى از آن، «متشابه» است[ آیاتى که به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات دیگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود؛ ولى با توجه به آیات محکم، به وسیله معصومین تفسیر آنها آشکار مىگردد.] اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگیزى کنند(و مردم را گمراه سازند)؛ و می خواهند آن آیات را (به نفع خود) تأویل کنند ؛ در حالى که تأویل آنها را، جز خدا و راسخان در علم(معصومین)، نمىدانند. مىگویند: «ما به همه آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز صاحبان عقل، متذکر نمى شوند)
درعالم ذر هم وقتی مخالفت شیطان را دیدیم یک عدّه تقریبا بلافاصله زیغ وجودشان را گرفت. بلا فاصله؟ بله چون گفتیم آنجا فکر خیلی فعّال بوده. سریع به جای اینکه به علمش متمرکز شود به حبّ نفسش متمرکز شد. مثل اینجا نبود که مثل عمرسعد مدّتی وقت بگیرد تا فکر کند. بعد هم به خاطر حبّ نفس رفت دنبال تاویل متشابهات . اینکه شیطان می گوید سجده نمی کنم بی علّت که نبوده نصّ داشته که باید سجده کند امّا یک فکری کرده یک متشابه را گرفته می گوید انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین ، با اینکه خود شیطان همم احتمال می داد که اصل آن آتش هم از خاک بوده باشد و انسان در خلقتش آن حرارت و آتش را هم داشته باشد ولی در عین حال سریع حبّ نفسش او را به مخالفت از علمش وا می دارد. ملائکه چون حبّ نفس کمتری دارند (وهم بامره یعملون آنها به دستور خدا عمل می کنند) اینطور فکر نمی کنند.
در عین حال خدا اینقدر مهربان است که می خواهد فرصت فکر بیشتری به شیطان بدهد. با لحنی که بهانه دست شیطان بدهد که یعنی تو حتماً مانعی داشتی والّا قصدت عصیان نبوده می فرماید: (قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُک چه چیزی مانع سجده تو شد آنوقتی که من دستور دادم؟) اینجا شیطان حتّی می توانست سوال کند که خدایا چرا من باید به او سجده کنم مگر من بهتر از او نیستم؟ همان کاری که ملائکه کردند در موقع خلقت همین آدم ! ملائکه نیامدند به محض اینکه فکری به ذهنشان آمد که چرا خدا ما موجوداتی که فقط تقدیس و تسبیح می کنیم در عالم قرار نمی دهد و موجودی که جز فساد و سفک دماء ندارد(به فکر آنها) در زمین می خواهد قرار دهد، به خاطر حبّ نفسشان (باز هم می گویم نفس و حبّ نفس با هوای نفس فرق دارد نفس ملائکه نفس خوبی هم بوده اهل تقدیس و تسبیح و باید هم از خودشان و از نفسشان خوششان بیاید) به خاطر حبّ نفسشان نیامدند جبهه در مقابل خدا بگیرند بلکه سوال کردند (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ هنگامى که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار مىدهى که فساد و خونریزى کند؟! (زیرا موجودات زمینى دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را بجا مىآوریم، و تو را تقدیس مىکنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را مىدانم که شما نمىدانید.»)
امّا شیطان جبهه گرفت. ملائکه یا حتّی قبل از این شیطان، پدرش که اسمش جانّ بوده و پدر همه اجنّه است اینها جبهه نگرفتند. فکرشان را به حبّ نفسشان متمرکز نکردند که قدر خودشان را نشناسند و جاهل شوند که امیرالمومنین علیه السّلام فرمود : کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَه در جهالت شخص همین بس که اندازه خودش را نداند.
حالا ما شیطان را دیدیم فهمیدیم جهالتی هم هست و بعد هم به خاطر حبّ نفس و با فکر اشتباه و با زینت و تسویل شیطان عدم العقل را انتخاب کردیم شیطان که یکی از اجنّه بود چه دیده بود که عدم العقل را انتخاب کرد؟ شیطان عدم العقل را دید. یعنی چه؟
تعبیر دوم علّامه مجلسی در ذیل آیه این است که ما من قول حقّ الّا و له ضدّ باطل فإذا سمعها اختار الحق منهما .
خدای متعال وقتی پیامبر اکرم را یعنی عقل را خلق می کند خوب این عقل صفاتی دارد که به آن عقل می گویند عدم وجود این صفات را جهل می گویند. لذا امام می فرمایند عقل اوّلین مخلوق بوده که در دسته مخلوقات روحانی قرار می گیرد یعنی مخلوقاتی که از عالم امرند. بعد جهل هم به وجود می آید. البته خدای متعال دستش بسته نیست که ما بگوییم کار او هم مثل کار ما عوارض ناخواسته دارد. به این معنا که ما معتقد نیستیم که با خلقت عقل همزمان باید جهل یعنی عدم العقل هم معنا پیدا کند خدا دستش باز است یمحوالله ما یشاء و یثبت ، لذا روایت می فرماید: ثمّ خلق الجهل ، ثمّ یعنی بعد از یک فاصله ای.
ما چون عموما وجود و عدم را فقط در عالم خلق دیده ایم که اگر مثلا کتابی را از جایی برداریم دو چیز لزوما باید به وجود آید یکی وجود کتاب در دست ما و دیگری عدم وجود کتاب درجای قبلیش، لذا عالم امر را هم با همین قیاس می کنیم. نه در عالم امر می تواند چیزی وجود داشته باشد ولی عدم نداشته باشد. می شود روح امیرالمومنین در پنجاه بدن باشد ولی جسم اصلی حضرت در کنار پیامبر باشد. چون روح از عالم امر است.
می شود عقل باشد ولی عدم العقل یا همان جهل نباشد. حالا این چطوری است مایی که در عالم خلق گیر کرده ایم زیاد نمی توانیم بفهمیم. خود خدا هم یک مصداقش را که روح است نام می برد و بعد می گوید شما از عالم امر زیاد چیزی نمی دانید. (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً و از تو درباره«روح» سؤال مىکنند، بگو: «روح از عالم امر پروردگار من است؛ و جز اندکى از دانش، به شما داده نشده است!»)
تنها عدمی که در عالم امر هم مثل عالم خلق ناگزیر باید وجود داشته باشد عدم خود وجود است یعنی همان مخلوق بودن و ازلی نبودن عالم امر هم مثل عالم خلق مسبوق به عدم وجود بوده است. و موجودات و وجودها در آن عالم هم به زمان و مکان محدودند ولو انتزاع آنجا از زمان و مکان چیزی غیر از زمان و مکان عالم خلق است.
بنابراین خدا عقل را خلق کرد امّا تا مدّتی نگذاشت عدم العقل خلق شود. بعد از مدّتی خلق شد. نه به معنای اینکه خدا خلقش کند. چون جهل با وجودش یک بار منفیی ایجاد می کند به نام شرّ ( الشرّ وزیر الجهل) و خدا هم شرّ را خلق نمی کند. نه خدای متعال بعد از مدّت زیادی از خلقت عقل روی حکمتی اجازه داد که عدم العقل معنا پیدا کند.
بعضی می خواهند از این جمله ثمّ خلق الجهل استفاده کنند که جهل هم خلقتی داشته است و یک امر وجودی است نه یک امر عدمی! من این را نمی توانم بفهمم چون العیاذ بالله این نسبت خلقت بدی به خدای سبحان دادن است. حالا ممکن است سوال کنید پس تو این روایت را چگونه توجیه می کنی بخصوص که در ادامه همین روایت خدا با همین جهل هم صحبت می کند.
من می گویم جهل را خدا تا یک مدّتی محو نگه داشت(یمحوالله ما یشاء) بعد گذاشت معنا پیدا کند یعنی خدا خلق نکرد عدم آن را معنا داد لذا دارد من بحر الاجاج الظلمانی تعبیر (مِن) اینجا درست مثل تعبیر من الروحانیین در مورد عقل است. من ابتداییه نیست که معنایش این باشد که از فلان چیز خدای تعالی برداشته و خلقش کرده است. چطور می شود از چیزی خلقش بکند درحالی که خود عقل اوّل ما خلق الله است.
این مِن، مِن جنسیه است این تعبیر یعنی اینکه اگر عقل مربوط به عالم روحانی یعنی عالم امر است و اگر بدن مربوط به عالم اجرام یعنی عالم خلق است جهل هم از جنس عدم است. کلمه خلق و تعبیر من بحر الاجاج الظلمانی ، برای تقریب به ذهن ماست. چون ذهن ما از عدم(نبود) فقط یک خلأ وسیع(بحر) و غیر قابل چشیدن و دسترسی(اجاج) و سیاه (ظلمانی) را می فهمد و از ایجاد فقط خلق را می فهمد نه تولّد لوازم آن هم با فاصله.
جهل خودش متولّد شد. البته به مشیت خدا. احادیث باب مشیت این را خوب می فهماند. بعد که عدم العقل(جهل) معنا پیدا کرد و تحت مشیت الهی متولّد شد. خدا با او صحبت کرد.
حالا حکمت این مشیت الهی چه بود؟ چرا خدای تعالی که یمحو ما یشاء است مشیتش در تداوم محو جهل ادامه پیدا نکرد؟ چون می خواست موجود مختار بیافریند و اختیار بین دو چیز باید باشد که معنا پیدا کند. به او هم مهربانی کرد و نیرو به او داد و توصیه کرد که با این نیرویی که دارد معصیتش را نکند و الّا او را از رحمتش اخراج می کند. (تمام این معانی که گفتیم در این روایت امام کاظم هست که (یَا هِشَامُ اعْرِفِ الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ- وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَکُنْ مِنَ الْمُهْتَدِینَ- قَالَ هِشَامٌ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا- فَقَالَ ع یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْعَقْلَ- وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ اللَّهُ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ- عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ- أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ- أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ- خَلَقْتُکَ خَلْقاً عَظِیماً وَ کَرَّمْتُکَ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِی- ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ الظُّلْمَانِیِّ- فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ- ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ- فَلَمْ یُقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اسْتَکْبَرْتَ فَلَعَنَهُ- ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ- جُنْداً- فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا کَرَّمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ- وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ فَقَالَ الْجَهْلُ- یَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِی خَلَقْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ- وَ قَوَّیْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لَا قُوَّةَ لِی بِهِ- أَعْطِنِی مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَیْتَهُ- فَقَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى نَعَمْ- فَإِنْ عَصَیْتَنِی بَعْدَ ذَلِکَ أَخْرَجْتُکَ- وَ جُنْدَکَ مِنْ جِوَارِی وَ مِنْ رَحْمَتِی- فَقَالَ قَدْ رَضِیتُ فَأَعْطَاهُ اللَّهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ جُنْدا هشام، عقل و سپاهش را بشناس و جهل و سپاه او را نیز تشخیص بده تا هدایت یابى، هشام گفت عرضکردم آقا من که نمیتوانم تشخیص دهم مگر مرا راهنمائى فرمائى. فرمود هشام، خداوند عقل را آفرید و او اولین آفریده خدا از روحانیین است که در قسمت راست عرش از نور خود قرار داد باو دستور داد عقب برود. عقب رفت بعد فرمود جلو بیا، جلو آمد فرمود ترا موجودى باارزش و عظیم قرار دادم و بر تمام مخلوقاتم برترى بخشیدم، سپس جهل و نادانى را از دریاى تلخ و شور تاریک آفرید. باو گفت عقب برو. عقب رفت بعد فرمود جلو بیا، جلو نیامد فرمود تکبر نمودى، مورد لعنت خویش قرارش داد. بعد براى عقل هفتاد و پنج سپاه قرار داد وقتى جهل مشاهده کرد که عقل مورد لطف خدا قرار گرفته دشمنى او را در دل گرفت. و عرضکرد خدایا او هم مخلوقى چون من است او را آفریدى و با سپاه تقویتش نمودى من ضد و مخالف اویم اما نیرو و قدرتى ندارم بمن نیز باندازه او سپاه عنایت کن خداوند پاسخ مثبت باو داد و فرمود اگر بعد از آن از در مخالفت درآئى تو و سپاهت را از درگاه و رحمت خود خارج می کنم)
اخراج خود جهل که معنا ندارد اینجا منظور اخراج کسانی است که جهل را می پذیرند.
می خواهم بگویم جهل یک موجود مستقل نبوده جهل یعنی عدم العقل. همانطور که مجازا اقبال و ادباری که پیامبر انجام داد را به حقیقت وجودی او یعنی عقل نسبت می دهند، عدم اقبال جاهلین بسوی خدای تعالی را هم به حقیقت وجودی آنها یعنی جهل نسبت می دهند. عقل و جهل وجود مستقل نبودند و یک سری صفات بودند. منتها افرادی تمام صفات عقل را تام و کامل پذیرفتند لذا به آنها عاقل نگفتند بلکه عقل گفتند که اینها ۱۴ نفرند و افرادی تمام صفات جهل را کامل و تام پذیرفتند و لذا به آنها جهل گفتند و جاهل نگفتند مثل شیطان و …. (که شیطان هم از سایه او فرار می کرد چون او مثل شیطان جهل بود ولی وسیله (بدن) قویتری (بدن انس) داشت و لذا دایره اختیارش بیشتر بود و خطرناکتر و رتبه اش هم در جهنّم بدتر از شیطان است.)
البته بین اعطای صفات عقل به پیامبر اکرم فاصله ای نشد (و وجدک ضالّا فهدی) ف می آورد یعنی فاصله خیلی ناچیز بود و غیر قابل محاسبه. امّا بین متولّد شدن جهل به عنوان یک وجود غیر مستقل و قبول صفات جهل از سوی شیطان فاصله شد.
حاصل کلام اینکه شیطان و بلکه مخلوقات قبل از او هم بین دو انتخاب عقل و جهل بودند و لذا اختیار برای آنها هم معنا داشت و خدا هم به شیطان و سایر افراد بد از جنّ و انس ظلم نکرده بلکه فکرشان بر اساس تمرکز بر حبّ نفس به جای تمرکز بر علمشان آنها را بین دو انتخاب به انتخاب بد رسانده. و در عین حال خدای مهربان فرصت فکر دوباره را به آنها داده است و حتّی بعد از انجام عمل و استکبار از اختیار خیر باز هم دربی به نام توبه را برایشان باز کرده است.
دست خدا بسته نبوده چون مدّتی جهل را محو نموده.
بعدها هم خدا جهل و شرّ را خلق نکرده بلکه مشیت او به معنا دادن به عدم العقل تعلّق گرفته است.
دلیل اینکه این مشیت را نموده این بوده که معنای موجود مختار این است که علم + وسیله + انتخاب متفاوت داشته باشد.
اگر خدای تعالی علم به مخلوق نمی داد او را گمراه کرده بود.( قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه و آله إِنَّ الْعَقْلَ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ فَالْعَقْلُ عِقَالٌ مِنَ الْجَهْلِ عقل بازدارنده از جهل است، و نفس به مثابه شرورترین حیوانات مىباشد که اگر بازداشته نشود سرگردان شود، پس عقل مهار (این اسب رام نشده یعنی نفس) از جهل است)
اگر خدای تعالی وسیله(بدن) به مخلوق نمی داد استطاعت نداشت که بعداً اختیار معنا پیدا کند. علم + وسیله = استطاعت
در ذیل آیه (خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُون این در حالى است که چشمهایشان(از شدّت شرمسارى) به زیر افتاده، و ذلّت و خوارى وجودشان را فراگرفته؛ آنها پیش از این دعوت به سجود مىشدند در حالى که سالم بودند(ولى روز قیامت دیگر توانایى ندارند چون آن دنیا عالم تکلیف و استطاعت نیست.) امام صادق علیه السّلام می فرمایند: (وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ قَالَ وَ هُمْ مُسْتَطِیعُونَ یَسْتَطِیعُونَ الْأَخْذَ بِمَا أُمِرُوا بِهِ وَ التَّرْکَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ بِذَلِکَ ابْتُلُوا : و (پیش از این عالم) به سجده فراخوانده می شدند در حالی که سالم بودند یعنی: در حالی که استطاعت و توانایی داشتند. می توانستند آنچه را به آن امر شده اند قبول کنند و آنچه را از آن نهی شدند ترک کنند و به همین خاطر هم امتحان در مورد ایشان معنا پیدا کرد.)
البته این خدا برای استطاعت هم حدّی قرار داده تا ضعفمان را بفهمیم و ادّعای ربوبیت نکنیم. شخصی به امام صادق عرض کرد: (إِنَّ لِی أَهْلَ بَیْتٍ قَدَرِیَّةً یَقُولُونَ نَسْتَطِیعُ أَنْ نَعْمَلَ کَذَا وَ کَذَا وَ نَسْتَطِیعُ أَنْ لَا نَعْمَلَ من یک فامیلی دارم که از قدریه است که (به تفویض) به این معنا اعتقاد دارند که (همه چیز دست ماست می توانیم که فلانطور عمل کنیم و می توانیم فلانگونه عمل نکنیم.)
امام صادق علیه السّلام فرمودند: (قُلْ لَهُ هَلْ تَسْتَطِیعُ أَنْ لَا تَذْکُرَ مَا تَکْرَهُ وَ أَنْ لَا تَنْسَى مَا تُحِبُّ فَإِنْ قَالَ لَا فَقَدْ تَرَکَ قَوْلَهُ وَ إِنْ قَالَ نَعَمْ فَلَا تُکَلِّمْهُ أَبَداً فَقَدْ ادَّعَى الرُّبُوبِیَّةَ به او بگو (تویی که همچین اعتقادی داری) می توانی آنچه را که دوست نداری به یاد نیاوری و آنجه را که دوست داری فراموش نکنی؟ اگر گفت: نه! از اعتقادش دست برداشته و اگر گفت: بله! هیچوقت دیگر با او صحبت نکن چون ادّعای ربوبیت کرده است.)
اگر خدای تعالی انتخابهای متعدّد را برای مخلوق نمی گذاشت با وجود استطاعت هم اختیار معنا نداشت. از امام کاظم علیه السّلام سوال می شود:(أَ یَکُونُ الْعَبْدُ مُسْتَطِیعاً آیا بندگان استطاعت دارند؟)
حضرت در جواب می فرمایند:(نَعَمْ بَعْدَ أَرْبَعِ خِصَالٍ أَنْ یَکُونَ مُخَلَّى السَّرْبِ صَحِیحَ الْجِسْمِ سَلِیمَ الْجَوَارِحِ لَهُ سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا تَمَّتْ هَذِهِ فَهُوَ مُسْتَطِیعٌ انسان با داشتن چهار امر استطاعت اقدام بعملى را خواهد داشت. ۱ـ اینکه مانعى نداشته باشد از اقدام بعملى. ۲ـ بدن او سالم باشد. ۳ـ عضوى که مىخواهد کارى انجام دهد نیرومند و سالم باشد. ۴ـ براى او سبب از جانب آفریدگار برسد و زمینه آماده شود براى انجام عملى که در نظر داشته
این مورد آخر(سَبَبٌ وَارِدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ) را راوی نمی فهمد سوال می کند: مِثْلُ أَیِّ شَیْءٍ ؟
امام می فرمایند: یَکُونُ الرَّجُلُ مُخَلَّى السَّرْبِ صَحِیحَ الْجِسْمِ سَلِیمَ الْجَوَارِحِ لَا یَقْدِرُ أَنْ یَزْنِیَ إِلَّا أَنْ یَرَى امْرَأَةً فَإِذَا وَجَدَ الْمَرْأَةَ فَإِمَّا أَنْ یَعْصِمَ فَیَمْتَنِعَ کَمَا امْتَنَعَ یُوسُفُ وَ إِمَّا أَنْ یُخَلِّیَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهَا فَیَزْنِیَ وَ هُوَ زَانٍ وَ لَمْ یُطِعِ اللَّهَ بِإِکْرَاهٍ وَ لَمْ یَعْصِ بِغَلَبَةٍ امام علیه السّلام پاسخ می فرمایند: بعد از اینکه انسان وسیله کارى و عملى براى او بود که انجام دهد و راه براى آن عمل میسر بود و اعضاء و جوارح او نیز سالم و مساعد بود مثلا مىخواهد مرتکب عمل شنیع زنا بشود امّا گاهی به خانمی دست نمىیابد و گاهی هم در محل خلوتى زمینه برایش فراهم می شود. آنگاه که مقدمات و وسایل استطاعت براى او میسر گشت از نظر اقتضاء طبع آماده ارتکاب عمل قبیح است و از نظر وسایل خارجى نیز آماده شده از لحاظ خلوت با بانوئى که او نیز پذیرش عمل را دارد و خلاصه ۴ شرط را دارد مىتواند در آن حال نیروئى که ساحت کبریائى در فطرت او نهاده به کار بیندازد و از عصیان اباء و امتناع نماید و از اقدام بعمل قبیح خود دارى نماید. همچنان که یوسف صدیق علیه السّلام انجام داد و نیز در آن حال مىتواند اقدام بعمل قبیح بنماید و زانی شود. بنابراین نه اطاعت او به واسطه عدم اختیار و عدم استطاعت است و نه گناه کردن او به خاطر مجبور بودن به گناه.
نکته دیگر اینکه این اختیار جبر هم نیست تفویض هم نیست بلکه اعمال مشیّت است. یعنی مشیت خدا بردادن حق انتخاب به بعضی موجودات در یک حدّ مشخصی تعلّق گرفته تا بدین ترتیب اکرامشان کند. فلذا محمد بن ابى نصر بزنطى می گوید به ابو الحسن حضرت امام رضا علیه السّلام عرض کردم:
إِنَّ أَصْحَابَنَا بَعْضُهُمْ یَقُولُونَ بِالْجَبْرِ وَ بَعْضُهُمْ بِالاسْتِطَاعَةِ فَقَالَ لِی اکْتُبْ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِیَّتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تَشَاءُ لِنَفْسِکَ مَا تَشَاءُ وَ بِقُوَّتِی أَدَّیْتَ إِلَیَّ فَرَائِضِی وَ بِنِعْمَتِی قَوِیتَ عَلَى مَعْصِیَتِی جَعَلْتُکَ سَمِیعاً بَصِیراً قَوِیّاً- ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ ذَلِکَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِکَ مِنْکَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِسَیِّئَاتِکَ مِنِّی وَ ذَلِکَ أَنِّی لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ قَدْ نَظَمْتُ لَکَ کُلَّ شَیْءٍ تُرِید
یعنی : اصحاب ما اختلاف کردهاند بعضى از ایشان بجبر قائلند و بعضى از ایشان قائلند باستطاعت که مراد از آن تفویض است حضرت بمن فرمود که بنویس که خداى تبارک و تعالى فرموده اى فرزند آدم بخواست من چنین شدى که میخواهى از براى خود آنچه را که میخواهى و بقوت من واجبات مرا بسوى من اداء کردى و آنها را بجا آوردى و به نعمت من بر نافرمانیم توانا شدى من تو را شنوا و بینا گردانیدم ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ یعنى آنچه بتو رسد از نیکى پس از جانب خدا است او آنچه بتو رسد از بدى پس از نفس تو است و این بسبب آنست که من بنیکیهاى تو از تو سزاوار ترم و تو ببدیها و گناهانت از من سزاوارترى و این بجهت آنست که من پرسیده نمیشوم از آنچه میکنم یعنى بندگان نمیتوانند که از من بپرسند که چرا چنین کردى چه هر چه کنم عین حکمت و مصلحت است و ایشان پرسیده شوند از آنچه میکنند بحقیقت که هر خوبى را که خواسته باشى از برایت در رشته کشیدم و بهم پیوند نمودم.
یا پیامبر اکرم می فرمایند: (یَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِیَّتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تَشَاءُ لِنَفْسِکَ مَا تَشَاءُ وَ بِإِرَادَتِی کُنْتَ أَنْتَ الَّذِی تُرِیدُ لِنَفْسِکَ مَا تُرِیدُ وَ بِفَضْلِ نِعْمَتِی عَلَیْکَ قَوِیتَ عَلَى مَعْصِیَتِی وَ بِقُوَّتِی وَ عِصْمَتِی وَ عَافِیَتِی أَدَّیْتَ إِلَیَّ فَرَائِضِی وَ أَنَا أَوْلَى بِحَسَنَاتِکَ مِنْکَ وَ أَنْتَ أَوْلَى بِذَنْبِکَ مِنِّی الْخَیْرُ مِنِّی إِلَیْکَ [وَاصِلٌ] بِمَا أَوْلَیْتُکَ بِهِ وَ الشَّرُّ مِنِّی إِلَیْکَ بِمَا جَنَیْتَ جَزَاءٌ وَ بِکَثِیرٍ مِنْ تَسَلُّطِی لَکَ انْطَوَیْتَ عَنْ طَاعَتِی وَ بِسُوءِ ظَنِّکَ بِی قَنَطْتَ مِنْ رَحْمَتِی فَلِیَ الْحَمْدُ وَ الْحُجَّةُ عَلَیْکَ بِالْبَیَانِ وَ لِیَ السَّبِیلُ عَلَیْکَ بِالْعِصْیَانِ وَ لَکَ الْجَزَاءُ الْحَسَنُ عِنْدِی بِالْإِحْسَانِ لَمْ أَدَعْ تَحْذِیرَکَ بِی وَ لَمْ آخُذْکَ عِنْدَ عِزَّتِکَ وَ هُوَ قَوْلُهُ وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ لَمْ أُکَلِّفْکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ وَ لَمْ أَحْمِلْکَ مِنَ الْأَمَانَةِ إِلَّا مَا أَقْرَرْتَ بِهَا عَلَى نَفْسِکَ وَ رَضِیْتُ لِنَفْسِی مِنْکَ مَا رَضِیتُ بِهِ لِنَفْسِکَ مِنِّی: خداى تبارک و تعالى می فرماید که اى پسر آدم بخواست من چنانشده که میخواهى از براى خویش آنچه را که میخواهى و باراده من چنانشده که اراده میکنى از براى خود آنچه را که اراده میکنى و بفضل نعمت من بر تو بر نافرمانیم توانا شدى و بنگاه دارى و یارى و عافیت من واجبات مرا بمن رسانیدى پس من بخوبیهاى تو از تو سزاوارترم و تو بگناهت از من سزاوارترى . خیر از سوى من به تو است چون امکان انجام خیر را من در اختیار تو گذاشته ام و شر هم از بسوى من است امّا به خاطر جنایت (کار ناحقّی که) انجام داده ای به عنوان جزاء است. اگر فرمان بردارى به خاطر شدّت تسلّطی است که من به تو دارم ولذا در طاعت من نرم شده ای و راحت اطاعتم می کنی و به خاطر بدگمانیت به من از رحمت من نومید شدى پس مرا است حمد و حجّت من بر تو تبیین و واضح شده و اگر نافرمانی کردی عذری نداری و من می توانم هر جزایی به تو بدهم (و ظلمی هم به تو نشده) و اگر نیکى کنی تو را در نزد من جزاء خیر و سزاى خوبست (با آنکه به سبب ولایت خود من تو موفّق به آن نیکی شده ای) در عین حال من از برحذر کردن تو (و نشان دادن راه و چاه به تو) کوتاهی نکرده ام و (آنقدر مهربان بوده ام که) در زمان غفلتت تو را مواخذه نکنم (و باز برای برگشت به تو مهلت بدهم) و بالاتر از طاقت تو را تکلیف نکردم و بار نکردم بر تو از امانت مگر آنچه را که بآن بر نفس خود اقرار کردى (که می توانی تحمّل کنی) و از براى خود از تو پسندیدم آنچه را که تو از براى خود از من پسندیدى(به اندازه همّت خودت با تو معامله به احسن کردم))
در این روایت عبارت بِکَثِیرٍ مِنْ تَسَلُّطِی لَکَ انْطَوَیْتَ عَنْ طَاعَتِی نشان می دهد هر چقدر بر ولایت (ولایت الهی و معصومین برای مخلوق فرقی ندارد) بیشتر باشد یعنی انسان این ولایت را بر خود بپذیرد چون پذیرفتن ولایت یک نفر مساوی تسلّط اوست بر فرد پذیرنده ولایت ، برای اطاعت خدا نرمتر می شود. کما اینکه اگر ولایت شیطان را که عمل او را در ابتدای عالم ذر دید بپذیرد تسلّط شیطان بر او بیشتر می شود. انّما سلطانه علی الذین یتولونه . این همان مسأله ای است که عرض کردیم در عالم ذر فکر و قبول ولایت و عدم قبول ولایت باعث رشد و عدم رشد و بلکه پس رفت می شده است. هرکه ولایت عقل(معصومین) را قبول می کرده است. رشد بیشتری داشته و هرکس ولایت شیطان را پس رفت بیشتری.
خلاصه اینکه هیچ کس نه به بهانه تفویض می تواند به خدا احتجاج بکند نه به بهانه جبر . امام باقر علیه السّلام می فرمایند: (فِی التَّوْرَاةِ مَکْتُوبٌ مَسْطُورٌ یَا مُوسَى إِنِّی خَلَقْتُکَ وَ اصْطَفَیْتُکَ وَ قَوَّیْتُکَ وَ أَمَرْتُکَ بِطَاعَتِی وَ نَهَیْتُکَ عَنْ مَعْصِیَتِی فَإِنْ أَطَعْتَنِی أَعَنْتُکَ عَلَى طَاعَتِی وَ إِنْ عَصَیْتَنِی لَمْ أُعِنْکَ عَلَى مَعْصِیَتِی وَ لِیَ الْمِنَّةُ عَلَیْکَ فِی طَاعَتِکَ وَ لِیَ الْحُجَّةُ عَلَیْکَ فِی مَعْصِیَتِکَ: در تورات نوشته است که اى موسى به درستى که من تو را آفریدم و برگزیدم و نیرومند گردانیدم و تو را بطاعت خود امر کردم و از معصیت خود نهى نمودم . پس اگر مرا اطاعت کنى تو را بر طاعتم یارى کنم و اگر مرا نافرمانى کنى تو را بر نافرمانیم یارى نکنم اى موسى اگر تو مرا فرمان برده ای من بر تو منّت دارم و اگر مرا نافرمانى کرده ای مرا بر تو حجّت است.)
امّا مسأله حق انتخاب برای معصومین به اوّل خلقتشان برمی گردد. روایتی داریم که الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَه عالم کسى است که اندازه خود را بشناسد، و در جهل شخص همین بس که اندازه خویش نداند.
معصومین با اینکه علم و قدرت غیرقابل توصیف بلکه غیر قابل فهم ما به ایشان تفویض شد امّا خودشان را خدا نداستند و مطیع بودند. درحقیقت امتحان آنها تشخیص تفاوت نور خود با نور خالقشان است آن هم خالقی که غیب الغیوب است و غیب ملکی و ملکوتی است و نمی توانند او را حس کنند الّا به آثارش ! و حال آنکه تنها اثر خدا خلقت خود آنها بوده است. شناختن خدا از روی شناختن نفس و خود و اقرار به اینکه قدر ما اهل بیت با حقّ قدر الهی که مخلوق می تواند بشناسد(والّا قدر برای خدا بی معناست قدر به اندازه شناخت مخلوق معنا ندارد) خیلی فاصله دارد و حتّی ما اهل بیت حقّ قدر و حقّ معرفت او را نمی توانیم بفهمیم،این اقرار، مقام بلندی است و سختترین شرایط امتحان.
یک نکته هم در پایان عرض کنم. بعضی سوالات هست که جوابش از سوی ثقلین داده شده است. امّا بدان جهت که یک مقدار مشکل است شیطان دور ایجاد می کند و دوباره همان سوال را در ذهن ایجاد می کند تا ذهن را مشوّش کند و با القای شبهه انسان را اذیت کند. مثل همین سوال که وقتی علوم داده شده به ما مساوی بوده و هوای نفس هم که در کار نبوده چه عاملی باعث عصیان بعضی افراد شده است. یا این سوال که همه چیز را خدا آفریده خدا را چه کسی آفریده؟
در روایت آمده است: على بن مهزیار گوید: مردى بحضرت جواد علیه السّلام نوشت و از وسوسههائى که بخاطرش آید شکایت کرد، حضرت در ضمن پاسخ نامهاش باو چنین نوشت: همانا خداى عز و جل اگر بخواهد تو را ثابت و پا برجا کند و از براى شیطان بر تو راهى قرار ندهد، و مردمى هم به پیغمبر صلّی الله علیه و آله شکایت بردند از خاطرههائى که در دل آنها افتد که اگر باد آنها را بجاى دورى اندازد و یا قطعه قطعه شوند دوستر دارند از اینکه آن خاطرهها را بزبان آرند؟ پس رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: این را دریافتید؟ (که این خاطرهها بر شما بسیار گران است؟) عرضکردند: آرى، فرمود: سوگند بآن که جانم بدست اوست این صریح ایمانست، پس هر گاه آن را یافتید (و احساس کردید که این خاطرهها بسراغتان آمده) بگوئید: «آمنا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله»
إِنَّ رَجُلًا أَتَى رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّنِی نَافَقْتُ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا نَافَقْتَ وَ لَوْ نَافَقْتَ مَا أَتَیْتَنِی تُعْلِمُنِی مَا الَّذِی رَابَکَ أَظُنُّ الْعَدُوَّ الْحَاضِرَ أَتَاکَ فَقَالَ لَکَ مَنْ خَلَقَکَ فَقُلْتَ اللَّهُ خَلَقَنِی فَقَالَ لَکَ مَنْ خَلَقَ اللَّهَ قَالَ إِی وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ لَکَانَ کَذَا فَقَالَ إِنَّ الشَّیْطَانَ أَتَاکُمْ مِنْ قِبَلِ الْأَعْمَالِ فَلَمْ یَقْوَ عَلَیْکُمْ فَأَتَاکُمْ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ لِکَیْ یَسْتَزِلَّکُمْ فَإِذَا کَانَ کَذَلِکَ فَلْیَذْکُرْ أَحَدُکُمُ اللَّهَ وَحْدَه حضرت باقر علیه السّلام فرمود: مردى نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله مردى نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله آمد و عرضکرد: اى رسول خدا من منافق شدم، فرمود: بخدا سوگند تو منافق نشدهاى، و اگر منافق بودى نزد من نمىآمدى که مرا بآن آگاه کنى، چه چیز تو را بشک انداخته؟ بگمانم آن دشمن حاضر بخاطرت آمده و بتو گفت: کى تو را آفریده؛ تو گفتى: خدا مرا آفریده، پس بتو گفته: کى خدا را آفریده. عرضکرد: آرى بدان که تو را براستى فرستاده سوگند که چنین شده، فرمود: همانا شیطان از راه کردارهاى شما (و جلوگیرى شما از اعمال نیک) نزدتان آید و بر شما دست نیابد پس از این راه بسراغتان آید که شما را بلغزاند، و هر گاه چنین شد هر کدام شما (که برایش چنین رخ داد) خدا را بیگانگى یاد کند (خیالات شیطانى برطرف گردد).
فلذا ایجاد سوال در ذهن بد نیست امّا باید جواب را آن هم فقط از ثقلین به دست آورد و بعد هم برای اینکه این جواب جایگاه خودش را در روح انسان پیدا کند زیاد متوسّل و متذکّر به یاد خدای تعالی و معصومین علیهم السّلام بود.