Posts Tagged ‘گناه’
دلم نمی خواهد گناه بکنم امّا نمی توانم. چه کار کنم؟
بعضی مردم هستند که اصلاً گناه را دوست دارند . اگر یک مسأله از راه حلالش هم باشد از راه حرامش هم باشد این با اینکه می تواند حلال و طیّب و طاهرش را داشته باشد ولی درعین حال حرامش را بیشتر دوست دارد . امّا یک موقع هست گناه را دوست ندارد . خودش هم اذیّت است که به طرف گناه می رود ولی نمی تواند جلوی نفس امّاره بالسّوئش را بگیرد . اگر به یک همچین آدمی بگویی گناه نکن مثل اینکه به یک آدمی که سرما خورده است و تب دارد بگویی تب نداشته باش . می گوید دست خودم نیست والّا خودم از همه بیشتر اذیّتم و خودم از همه بیشتر دوست دارم که تب نداشته باشم . اینجا باید آن ویروسی را که در وجود اوست و باعث این عارضه تب شده را یک دکتر متخصّص پیدا کند و آن را از بین ببرد . اگر آن از بین رفت دیگر تب هم نمی کند .
در مورد قضیه حضرت یوسف و زلیخا خدای متعال می فرماید « و لقد همّت به و همّ بها لولا أن رأی برهان ربّه » زلیخا در مورد یوسف طالب گناه شد و یوسف هم اگر برهان ربّش را نمی دید طالب زلیخا می بود . طبیعتش هم همین است .
شما ببینید دو تا جوان یکی زلیخا یکی یوسف . دوتایی هم زمینه گناه به یک اندازه مهیّا . هر دو تا هم زیبا . هر دو هم دارای شهوت . بلکه شهوت یوسف بیشتر هم هست چون همه قوای پیامبران ؛ بینایی ، شنوایی و سایر قوا از جمله شهوت در پیامبران کاملتر است . بعد هم درخواست کننده گناه زلیخا بود و یوسف از این نظر هم برایش زمینه مهیّاتر بود که بگوید او مرا وادار کرده است .
چطور می شود این دو نفر در یک موقعیّت یکی گناه می کند و دیگری خودش را نگه می دارد . رمزش را خدای متعال در این آیه می فرماید « و همّت به و همّ بها لولا أن رأی برهان ربّه » اگر یوسف برهان ربّش را نمی دید او هم به گناه می افتاد .
در همین قضیه هست که زلیخا وقتی می خواست این گناه را انجام دهد یک بتی در آن اتاق بود پارچه ای برداشت و روی آن بت انداخت که جلوی این به اصطلاح ربّش این عمل را انجام ندهد . باور کنید اگر این کار را نکرده بود شاید همین باعث می شد حیا کند از اقدام به این گناه .
شما این گناهی که می خواهید انجام دهید جلوی یک بچّه چهار یا پنج ساله انجام نمی دهید امّا در پیشگاه خدا انحام می دهید چون خدا را مبرهن و واضح نمی بینید . نه دیدن با چشم سر بلکه دیدن به معنای اینکه کاملاً او را احساس کنید . کامل او را لمس کنید . هر جایی هم یک ربّی دارد که حس کردن و لمس کردن و جلوی چشم بودن آن ربّ ما را از گناه نگه دارد . یکی آبروی و شخصیت اجتماعیش برایش مهم است آن وقتی که در یک گناهی قرار گرفت اگر یک لحظه به یاد این بیفتد که با انجام این گناه شخصیتش در معرض خطر است خودش را از گناه حفظ می کند .
یوسف در جواب درخواست زلیخا به او می گوید : « إنّه ربّی أحسن مثوای » در واقع منظورش خدای متعال است ولی در حدّ و اندازه فهم زلیخا حرف می زند . می گوید تو از یک بت حیا می کنی ؛ عزیز مصر مرا پرورش داده است او موقعیّت خوبی برای من فراهم کرده است .
زلیخا بیشتر از این را نمی توانست حس کند ببیند . برای او برهان ربّش در همین اندازه است . اگر همین را ببیند از گناه نگهش می دارد . هر چیزی که به نظرتان نمی شود ترکش کرد می شود منتها باید یک چیزی را ببینید . بگردید ببینید چه چیزی را باید ببینید ؟
« لولا أن رأی برهان ربّه » باید ربّ هر جایی را شناخت . زلیخا آن بت می توانست نگهش دارد که گناه نکند ولی رویش پارچه انداخت . یوسف برای اینکه زلیخا یک چیزی را ببیند و خودش را از گناه نگهدار می گوید « إنّه ربّی أحسن مثوای » او را یاد عزیز مصر می اندازد .
« ربّ » یعنی کسی که حقّ نمک دارد . بعد به جایی می رسد که انسان ایمان به غیبش کامل می شود می بیند همیشه ، هر لحظه یکی را که حقّ نمک دارد بر خودش ناظر می بیند و چون او را دوست دارد و نمی خواهد موجبات رنجشش پیدا شود با خواسته او مخالفت نمی کند بلکه یک مرحله بالاتر . اهانت است که به ربّش بگوید من به خاطر تو به حرف شیطان گوش نمی دهم . مگر تو می خواستی به حرف شیطان هم گوش بکنی ؟! آن هم در جایی که خدایی که ربّ توست دائماً تو را از روی محبّت پرورش داده است . العبودیة جوهرة کنهها الرّبوبیة ، عبودیت یک حقیقتی است که نهایت آن ربوبیت است . اگر دربند خدا باشی به مرحله ای می رسی که دائماً برهان ربّت را می بینی . « عمیت عین لا تراک علیه رقیبا » آن چشمی که خدا را نزدیک خودش نبیند کور است .
اگر اینطور شدید که خدا را دوست داشته باشید و او را دائماً نزدیک خودتان ببینید جز راضی کردن او فکر دیگری نمی کنید . او هم از شما راضی خواهد بود . یا أیّتها النّفس المطمئنّه إرجعی إلی ربّک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی . ای نفسی که خدا را می بینی برای همین دیگر رام هستی به طرف آن کسی که نمک پرورده اش هستی برو در حالی که هم تو از او راضی هستی هم او از تو راضیست . ( از روی اکراه دربند او نیستی . اصلاً خودت دوست داری که بندگی او را بکنی و او هم از نحوه بندگی تو راضیست . ) برای همین در میان بندگان من وارد شو و در بهشتی که از همین دنیا شروع می شود(چون کسی که عملش و دلش هر دو مطیع خدا می شود بهشتش از همین دنیا شروع شده است)